صحبت می کنند اسامی این روستاها عبارتند از :
موشقین هریف درچاک سوته کش زناسوج علی آباد گرمارود (بالا و پایین)
درگ انگور ازوج ورتوان سبوهین اسبمرد کش آباد وشته اویرک دیکین
مراغیان بازمانده اسماعیلیان الموت می باشند و کسانی را که به کیش
و آیین آنها نباشند پشه ای(پشا در اوستا به معنای بزه و گنهکار) گویند
از ویژگی بارز مراغیان الموت راز داری و کم حرفی شان
می باشد آنها مثل باطنیان (قرمطیان ) معتقدند اگر زیاد حرف برزبان جاری شود
اسرار کیش و آیین شان هویدا می شود
عبدالحسین بیابانی بنا به خواست عارف قزوینی پنج سال درکنارمراغیان الموت بوده
تا به گوشه ای از راز آنها پی ببرد اما او به تعدادی از آداب و مراسم آنها بصورت جزیی
اشاره می کند
اما بنابه نظر محقیقین داخلی و خارجی مراغیان الموت دارای دو شاخصه مهم هستند
۱-اعتقاد به تناسخ و بازگشت ارواح در قالبهای جسمی متناسب
۲- احساس شدید به پاک نگهداشتن آب و محیط زندگی و حتی المقدور زیستن درکنار رودخانه ها
وب نویس دراینجا می نویسد :
ایران به لحاظ گونه گونگی اقوام کشوری است سرشار از فرهنگهای غنی متفاوت
اسماعیلیان الموت در باروری تمدن شیعه درسالهای خوف از خلافت عباسی
نقش بی نظیر ایفا کرده اند غنای فلسفه شیعه مدیون باطنیان الموت است
درباره هرانک و وجه تسمیه آن چیزی نوشته بود که برای من خیلی جالب بود
خواستم مخاطبان و خوانندگان هرانک نیز این برداشت را بخوانند و بدانند
هرانک به دلیل قرار گرفتن در ضلع شرقی قلعه الموت تنها راه تهدید و فتح
قلعه حسن صباح به شمار می رود از این گوشه راحت می توان تا پای قلعه رفت
لشکر سلجوقی هر لحظه از این نقطه به قلعه الموت حمله کرده و
و ضربات سنگینی به مدافعان قلعه وارد می کردند
اسماعیلیان الموت این گوشه را هرآنک نام نهادند
هرانک نقطه ای که هرآن احتمال حمله از آن نقطه می رود
من با خود می اندیشم
واژه ها در طول زمان چه باورهایی ایجاد کرده اند
هرانک در گذشته هرآنکی توام با ترس و حمله بوده است
اما امروز هرانک (هرآنکهایی ) است که می نویسم
هرانکهای زیبا و ماورائی که درآن لحظات زندگی می کنم

تصویر کامل هرانک
او از دوستان بسیار نزدیک حسن صباح و از داعیان تراز اول دولت اسماعیلیه الموت بود
حسن صباح بعداز تسلط بر الموت اورا به فرماندهی قلعه قهستان
فرستاد که مدت ۲۰سال فرماندهی آنجارا بر عهده داشت
تا اینکه بر اثر تو طئه ای حسین قائنی در قلعه قهستان کشته شد
تاریخ می نویسد :حسن صباح بر اثر مرگ او بسیار متاثر شد
و با تحقیقاتی که درباره توطئه قتل او به عمل آورد
با واقعیتی روبرو شد که پسر ش در توطئه قتل او دست داشته است
و حتی از مسببین اصلی این فاجعه به شمار می رفت
توسط پیکی او را به الموت فراخواند و در میدان الموت به دارش آویخت
پرفسور دنوشر در اینجا می نویسد :
اگر دوستی ها ناب و خالصانه باشد همه چیز را باید فدای آن کرد
اگر به دوستی کسی ایمان دارید همه احساستان را فدای او بکنید
دوستی حسین قائنی آنقدر برای حسن صباح مهم بود
که خون فرزندش را در پای او ریخت
اگر امروز از حسن صباح به نیکی یاد می شود
به دلیل صفات بایسته منحصر بفرد اوست![]()
در سالن پذیرایی خانه معلم شماره یک مشهد آکواریومی هست
که در سه روز اقامت ما نظر دخترم نگین کوچولو را دقایقی به خود مشغول میکرد
به دخترم گفتم :نگین جون کدوم یک از ماهی ها قشنگ هستش
در جوابم گفت : همه اشنگه رارنگه (قشنگه رنگارنگه )
با نظر دخترم موافق بودم
گونه گونگی ماهیها قضاوت اینکه کدام یک قشنگتراز دیگری هستند را مشکل میکرد
آکواریوم دربرابر من تداعی فلسفه وحدت در عین کثرت و کثرت درعین وحدت بود
چراکه در عین کثرت ماهی ها همه زیبا می نمودند
ودرعین زیبا بودن هرکدام هریک ماهی بودند
کثرت در صفات
وحدت در ذات
جهان با همه گونه گونی اش یک آکواریوم است
درعین تفاوتهای ظاهری و آشکار که برجسته می نماید
وحدتی بی نظیر بر روح و ذات هستی حاکم است
راه ها گرچه متفاوت می نماید اما مقصد همه یکی است
این است روح فلسفه آکواریوم
که دارای اجناس شیک وپیک وگرانقیمت می باشد
اما من از این همه ساختمان فواره اش را دوست دارم
روح من از میان آن همه زرو زیور فواره را پسندید
فواره چقدر تداعی خوب و تمام عیار روح آدمی است
روح های بزرگ و عصیانگر
عصیان فواره را دوست ندارم
آن لحظه فروکش قطره های آب را که با تسلیم و رضا خودرا
به حوض فواره می سپارند را دوست دارم
لحظات پس از عصیان فواره را دوست دارم
چراکه فواره آن همه غرور کاذب که هوای تسخیر آسمان را داشت
تجربه کرده است
ودریک نیاز خضوع مابانه که لازمه حیات و دوست داشتن است
در دامن پر محبت حوض آبش آرام می گیرد
با دیدن فواره ساختمان الماس شرق به یاد پرفسور دنوشر افتادم
آنجاکه در یادداشتی به مادام اسپینا نوشته بود
من اگر طراح این ساختمان بودم بجای الماس زبر و خشن وبراق
سیب قرمزی می گذاشتم
تا عصیان فواره در دامن عطر خوب دوست داشتن سیب آرام گیرد
سیب قرمز یعنی
تجلی راستین عشق و دوست داشتن برزمین![]()

از کوچه رد می شوم
مش سکینه با شوهر ش مشدی عنایت روبه آفتاب نشسته اند
سلام می کنم و چاق سلامتی
مش عنایت روبه همسرش مش سکینه آهسته می گوید :
کو دامانی وچییه ( بچه کیست )
سکینه باخنده و بلند طوری می گوید که من تمام آن را می شنوم
آقا مهندسه ! پسر یاقوب عمو مرحوم
از پله ها بالا می روم و به آن دو نزدیک می شوم
مشدی عنایت را قریب دوسال ندیده بودم هر وقت که به هرانک میامدم
سراغش را می گرفتم می گفتند
واش چینی بشی یه (علف چینی رفته )
اما امروز در برابرم بسیار شکسته و وارفته بنظر می رسید
سکینه گفت : پیرییه پسر عامو ناراحت نباش
همین عنایت پنج من زمین را شویا شو (شبا شب) یه نفر ه بچییه (چیده)
صبح که از خواب بیدار شدم گفتوم عنایت چرا بخوسی (چرا خوابیدی)
گفت : زمین میان لات را بچییوم (چیدم)
باور نکردم بشییوم دیدوم راست بگویه
(رفتم دیدم راست گفته زمین را چیده)
وقتی کلام مش سکینه به آخر رسید حس ترحمی که به مش عنایت داشتم
برطرف شد او در نظر من تا بلند ترین افق ها اوج گرفت
مرد سختکوش بی نظیری که تمام عمرش تداعی دو کلمه است
کار و عبادت ![]()

نمایی از باغها و مزارع شالیزار هرانک

از پله های درمانگاه سعدی بالا می روم
صاحب درمانگاه کسی نیست جز دوست خوب و روشنفکر م
کسی که هم در کنار طبابت و وکالت نویسندگی می کند
دکتر یک الموتی تبار به معنای واقعی است
سه کتابش گواه این ادعای من می باشد
بالاخان (داستانهای دره الموت ) که سال ۱۳۷۶ توسط انتشارات طه چاپ گردید
بسیار مرا تحت تاثیر قرار داد و زمینه ای شد برای چاپ کتاب رازآتشفشان خودم
تاریخ الموت هم گریزی است به جهانگشای جوینی و حوادث صدساله اخیر الموت
و یارفی (زادگاه نویسنده ) نیز کتابی است در مورد افسانه ای که از زادگاه او در الموت
بر سر زبانهاست چه خوب دکتر این افسانه را به رشته تحریر در آورده است
از ایشان مدتهاست کتابی درباره الموت چاپ نشده است من همواره آرزومندم
که درکنار سیاست و طبابت کماکان از الموت و زادگاهش یارفی بنویسد
بی صبرانه منتظریم دوستدارت علی رشوند و مخاطبان هرانک
برای همه ما چه بدنه دولت چه بدنه ملت
راستی در قبال این دو قشر به میزان توقعات بایسته ای که از ما دارند
و لازمه امرار معاششان هست در حدبضاعت خویش چه کاری برای
آنها انجام داده ایم
قشر کارگر با کار یدی و قشر معلم با کار فکر ی و فرهنگی در گستره کشور بار سنگینی
را برای تحول و توسعه کشور به دوش می کشند
بدون شک روز دوازدهم اردیبهشت بهانه خوبی است برای تشکر از زحمات معلم های خوبمان
و یا کارگرانی که در حیطه شغلی یا خانوادگی با آنها مراوده داریم
اثر معنوی این تشکر های لفظی بی نهایت است
انسان امروز جدا از هرگونه شغلی که دارد نیاز به حس احترام دارد
همدردی همنوا شدن همراه شدن هماهنگ شدن همصدا شدن ....
قدری از خستگی و رنج آنها را می کاهد
اگر هم کاری برای رفع مشکلات این دو قشر از دستمان بر نمی آید
با یک یاد آوری کوچک به آنها بفهمانیم شمارا و نقش شمارا درک می کنیم
این عمل از هرگونه سکون و سکوت و بی تفاوتی هزاران بار بهتر است
بنی آدم اعضای یکدیگرند در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی بدرد اورد روزگار دگر عضو ها را نماند قرار
کارگر و معلم عزیز روزتان پیشاپیش مبارک
![]()