نگاهی به مجموعه داستانی " نمی توانم به تو فکر نکنم سیما " نویسنده محمد حسینی
مجموعه داستان " نمی دانم به تو فکر نکنم سیما " دارای هشت داستان کوتاه می باشد . که عبارتند از :
( نمی توانم به تو فکر نکنم سیما ،رنگ تنها رنگ ، جمعه عصرهای مبتذل ، شرح برآن نقاش ، برای بعد ، ترس از دگر دیسی ، باز به همین سادگی و او بالا من یه آینه دارم )
داستان " نمی توانم به تو فکر نکنم سیما" علیرغم عنوانش که عشق را به ذهن متبادر می کند داستان سیاسی است مهاجرت خواهر دانشجویی است که جلای وطن کرده و نویسنده با نوشتن نامه ای که خبر مرگ مادرشان را متذکر شده از سیما می خواهد با همه چیز وطن باید ساخت و ماند رفتن و پناهنده شدن مطرو د است . داستان به لحاظ روایی خوب پرداخته شده و رد پایی از سبک نویسنده گلشیری در این داستان مشهود است
داستان " ترس از دگر دیسی " داستانی چندلایه و راز گونه است حکایت تاثیر نه ای است که گاهی آرامش و کلافه کنندگی را نصیب آدمها می کند این نه گفتن در داستان مخاطب را وا می دارد حدس و گمانهای خویش را در واکاوی نه ای که شنیده است بیان می کند .داستان " ترس از دگر دیسی " بیشتر توصیف حالات است .
داستان " رنگ تنها رنگ " شرح حال عادل نامی است که دست فروش است روزی را انتظار می کشد خانمی سوار بر ماشین مدل بالا با عینکی سیاه برچشم از او چیزی خواهد خرید اورا به عنوان فرزند تحت حمایت خویش قرار خواهد داد اما در اخر داستان راوی با عادلی روبه رو می شود که در حد بساط و دستفروشی خود قانع است نه به خانه های مجللی چشم دوخته و نه به ماشین مدل بالای راوی و با اکراه به او چیزی می فروشد . داستان" رنگ و تنها رنگ " درصدد آشتی تخیل با واقعیت است که بیشتر محال به نظر می رسد و دیگر اینکه سطح آرزوها ی آدمها فرق می کند
داستان " جمعه عصرهای مبتذل " داستان تلفنی است از یکی از وازرتخانه ها و دعوت از نویسنده برای همکاری با آنها نویسنده با باورهای فکری خویش و توانائی انجام کار پیشنهاد شده در کلنجار است داستان شرح دودلی آدمهاست که گاهی بر سر دوراهی زندگی نمی دانند د کدام راه و مسیر را انتخاب کنند
داستان " شرح برآن نقاش " داستانی چند لایه است راز گونگی داستان از ویژه گی خوب آن است حکایت راوی است که در مقابل تابلوئی ایستاده که با مرداب و تانک و گونی ها و سنگر فکرو عاطفه اش در هوای جنگ پرسه می زند و به روزهای گذشته وهم نسلانش می اندیشد
داستان" برای بعد " شرح راوی داستان به همراه دو همسفرش برای دیداری شاعری است که مطلوب و مقصود آنهاست . اینکه این دیدار با مجموع برداشت ها و تصورات آنها سازگاری دارد در هاله ای از ابهام مواجه می شویم در اینجا به یاد جمله ای از نیچه می افتم " من خودم چیزی هستم و آثارم چیز دیگر " مهم اندیشه نیچه است نه جسم فیزیکی و رفتار اخلاقی و خانوادگی اش و... حال اگر بر شاعری ونویسنده ای برخورد کردیم همان چیزی نبود که از او انتظار داشتیم نباید گله مند بود حوزه آثار با حوزه زندگی دو مقوله متفاوت هست
داستان "باز به همین سادگی " داستان دلدادگی و تصاحب عشق است چه کسی زودتر عاشق روجا شده است نادر یا اسکندر چه کسی اورا خوب و تمام عیار دوست داشته است نادر یا اسکندر روجا خودش بهتر از همه باید از علاقه و ارادت و عشق آنها بایستی خبر داشته باشد اما در داستان با روجایی مواجه می شویم هیچ اطلاعی از عشق و ارادت دو رقیب ندارد
داستان " اون بالا من یه آینه دارم " حکایت مستاجری است که به دنبال خانه ای است و زنی از امکانات خانه و همسایه و مشخصات شان می گوید او به دلبستگی اش به آینه ای است که هر روز در خلوت خویش با آن خود را دیده و کاویده و آراسته نویسنده می خواهد نشان بدهد آینه و زن نه تنها تناسب موضوعی دارند بلکه تناسب و ارتباط معنوی با هم دارند به قول دنوشر : زن بی آینه نمی تواند زندگی کند اما مرد البته
دریک نگاه کلی با ید بگویم با توجه به توقعاتی که از نویسنده توانمند قزوینی تبار آقای محمد حسینی داریم انتظار بیشتر و بهتری از او داریم که بیشتر بر غنای داستانهایش می افزود
+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه هشتم بهمن 1388 و ساعت
|