تبليغاتX
هرانک
کسی می گفت با دوستم در مجلسی بودم

سخنران بعداز اتمام سخنرانی شروع به دعا کردن نمود

خدایا همه مریض ها را شفا بده

خدایا قرض  همه قرض داران را ادا کن

خدایا  همه گرسنگان را سیر کن

...........................................

دوستم بلند شد که برود  گفتم صبرکن دعا تمام بشود با هم می رویم

دوستم گفت :

آقا اگر این دعاها مستجاب بشود نظام عالم  به هم می خورد

قرنهاست این گونه دعاها بر زبان جاری می شود اما دریغ از اجابت آنها

نه همه گرسنگان سیر شده اند

نه همه مریضان شفا گرفته اند

نه همه قرض داران قرضشان ادا شده است

جواب چیست ؟!

جواب واقعا همین است اگر همه دعاها مستجاب بشود نظام کائنات به هم می خورد

اینها بیش از اینکه دعا باشند  تعلیمند

یعنی به مومنان می گویند که غمخوار فقیران و گرسنگان..... باشند

در پی اصلاح و مقایسه برآیند و بی اعتنا از کنارشان رد نشوند

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت |
من اکنون چشم در آفتاب گشوده ام

تاریخ را پشت سر نهاده ام

تاریخ را اگر بکشیم  به مطلق می رسیم  ومن اورا کشته ام

شرق و غرب را گشته ام  و هردو سفر  را به پایان  برده ام

جهان نمایشگاه  عظیمی بود  که من همه غرفه هایش را یکایک رفته ام و دیده ام

و دیگر بازگشتن  و باز دیدن آنچه  گشته ام و دیده ام برایم نه تنها بیهوده است

که محال است

دیری است از زندان های طبیعت  تاریخ  ماو من  رها  شده ام

و رسیده ام به دشت  هموار بیکرانه  رهائی مطلق   بی رنگی و بی سوئی

حیرت  عطش  عبث  و پو چی

و اکنون  از آن وادی  نیز گذشته ام 

 و رسیده ام به کشور ی که بر آن گام هیچ  کلمه ای نرفته است  

و خراش هیچ نگاهی  برآن  نیفتاده   و پاکی بکر آن را پلیدی هیچ فهمی نیالوده است

من اکنون کاشف  اقلیمی هستم  که خود خالق  آنم

و که چه  می داند   چه می گویم ؟!

چه  احساس می کنم  ؟!

کجایم ؟!

                                                              زنده یاد  دکتر علی شریعتی

  

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386 و ساعت |
زیر سایه درخت  توت لم داده بود

 سیگار مونتانایش را حسابی دود هوا می کرد

اورا می شناسم هربار الموت  می روم چند ساعتی باهم گپی می زنیم

صادق پیرمرد ی است که تجربه سی سال کار در آموزش پرورش و سی سال

کار کشاورزی را دارد

امروز  با او کلی حرف زدم  اطلاعات خوبی درباره گذشته الموت دارد

شاهنامه فردوسی را اکثرا از بر است 

 حکایتها از ایران باستان دارد که شنیدنی است

سوالی در اعماق ذهنم جوانه می زند  و هی بالنده می شود

اما جرات ابرازش را ندارم  صادق متوجه حالم می شود

بپرس  من از سوال هیچ وقت  ناراحت نمی شوم ؟!

مش صادق حقیقتا به این موضوع فکر می کردم که

دوست داری خداوند به شما صدسال دیگر عمر بدهد و زندگی کنی ؟!

بی مقدمه می گوید :

اگر از من می خوای  حقیقتش دوست دارم عزرائیل همین الان بیاد و راحتم کند

از جوابش  ماتم می برد   می پرسم چرا؟!

می گوید :

وقتی انسان پیر می شود  زمان و طبیعت بر او فائق  می شوند

آدم کشاورزی مثل من تو این سن و سال باید منتظر بمونم یکی بیاد

به مزرعه ام آب  بدهد   یکی علوفه دامم را خرد کنه  یکی سماورم را پر آب کنه

یکی سفره ام را آماده کنه و........................................... 

آدم تو پیری  ابتذال و فرسودگی خویش را به  عینه تجربه می کند

عین  تکه یخی می مونه که توی آفتاب تابستان   ذره ذره آب می شه

من چنین وضعی دارم

از مش صادق که جدا می شوم

به عظمت گفته های او پی می برم

پیری  انسان پیر   ؟! 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386 و ساعت |
مارکز در گفتگو با پلینومندوزا  گفته است :

بسیاری از  خوانندگان  داستانهای مرا رئالیسم  جادویی می دانند

اما واقعیت این است که ما در زندگی روزمره  خود با حوادثی روبرو می شویم

 که دیگران آن حوادث را  خیال انگیز و جادویی می دانند

با این برداشت  می توان  میناگران را کتاب عجیبی دانست

میناگران  آمیزه ای است از داستان  خاطره  واقعیت  و رویا  و هرچه که فکرش را می کنید

دکتر مهاجرانی دراین کتاب طرحی از مولوی ریخته است بسیار دوست داشتنی است

مریدانی دارد از گوشه و کنار جهان  و او هر پنجشنبه به خانه ای قدم می گذرد

که دویست سال از عمرش می گذرد و  رنگ و بوی چوب  آدم را به اعماق جنگلهای انبوه می کشاند

اول به اتاقش که از همه طرف پنجره دارد می رود 

روی نیمکتی  که پوست بره روی آن انداخته اند  می نشیند ویک یک خصوصیات

وشرح تجربه معنوی مریدان را به بحث می گذارد و انگشت صحه بر کثرت تجربه های معنوی

می گذارد  و مریدان شگفت زده از این پیشگویی  اورا تا حد پرستش دوست دارند ......

رها کنم  خواندن کتاب را به شما دوست عزیز توصیه می کنم 

نام کتاب :  میناگران   انتشارات امید ایرانیان 

 نویسنده : دکتر عطاءالله مهاجرانی تلفکس:۸۸۳۲۴۸۹۴ 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت |
دعا و نیایش قبل از آنکه ابزار زندگی باشند ابزار بندگی اند

وبیش از آنکه خواهش تن را ادا کنند  حاجت دل را روا می کنند

دعا فقط صحنه ی خواندن نیست

که عرصه شناختن  او هم هست

مونولوگ نیست  دیالوگ هم است

سخن گفتنی دوسویه است

در این مکالمه و مخاطبه است

 که هم انس حاصل میشود هم شناخت

هم پالایش روح می شود  هم تقویت ایمان

هم دل خرسند می گردد  هم خرد

در دعا هم از نیاز عاشق سخن می رود هم از ناز  معشوق

هم از احتیاج این   هم از اشتیاق او

هم از انس با او    هم از خوف از او

 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت |
دین و کفر  از اضدادند  و روبروی هم قرار می گیرند

ونافی یکدیگرند

قبول یکی   نفی دیگری است 

همچنان است حکایت  غم و شادی   کفر و ایمان   جنگ و صلح و...

عارف به مقامی و عوالمی ورای این  اضداد  می رسد

درقله ای  صعود می کند که  همه زیر پای اوست  

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

                                ای دیدن تو  دین من  و روی تو ایمان  من

و شگفتا  مولوی  در این قله است که همه چیز را می بیند

و خوب خوب تفسیر می کند

نگاه او  به انسان  خدا و جهان   زیباست

خاص نوع نگاه   عارفانه (تجربه معنوی ) خویش است

صعود  به رفیع ترین قله معرفت

صعود  به فرا سوی اضداد

از مولوی مردی استثنایی  ساخته است

عارف نامی  سوخته جانی که چشمه جوشان معرفت است

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت |
وارد آبادی هرانک که می شوم

مش صمد  دخترش نازی را بلند صدا می کند

نازی   نازی ..................................

نگاهم را سمت صدا می چر خانم

صدای نازی از درون حیاط به گوش می رسد

بابا   هان ؟!

مش صمد  معترضانه  و بلند می گوید :

ناگهان ؟!

من را که می بیند  گل از خنده اش وا می شود

مهندس  اینا (منظور دخترش) تو مدرسه چی آموخته اند  

هان هم شد جواب

آخه دخترم  بله ای  آره ای ........

می گویم  چیزی بود  نا خواسته از زبان نازی خانم پریده

شقشقت هدرت

 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 و ساعت |
واقعا کی مانده که بهش سلام کنم  خانم مدیر مرده  حاج اسمعیل گم شده

یکی یکدانه دخترم نصیب گرگ (داماد بد)بیابون شده  گربه مرد  انبر افتاد روی

عنکبوت   وعنکبوت هم مرد .............................................................

داستان بی کی سلام کنم  خانم سیمین دانشور حول فضای رئالیستی دور می زند

تنهایی  زنی به نام کوکب سلطان را به تصویر می کشد  که تنهاست  زنی پیر با شرایط

خاص خودش  فضای داستان روز زمستانی  است که برف امان مردم تهران را بریده وکوکب سلطان

برای خرید روزمره اش دچار مشکل شده است  همین احتیاجات است که اورا از فضای تنهایی

به مردم کوچه  و بازار پیوند می دهد

دکترش گفته است : با خودت حرف بزن هر چی خوشحال یا غصه دارت می کند بریز بیرون

تو دلت نگه ندار  .....

واو به مغازه می رود   بی حرفی و صحبت مختصری راهی خانه می شود در برگشت پایش

سر می خورد نقش زمین می شود همسایه ها از گوشه وکنار به کمکش می شتابند

و او با دیدن جمعیت ذوق زده می گوید : به کی سلام کنم ؟!

کوکب سلطان نمونه  مردان و زنان پیری است  که در گوشه و کنار جهان چشم انتظار

فرزندی و خویشاوندی را می کشند  و بجاست که  با صله رحم نگذاریم هیچ انسانی

احساس تنهایی کند

و خیلی سخت است انسان روزش را بی سلام  (بی دوست ) شروع  کند انسان همواره

از سلام  تغذیه می کند

   فاجعه روزی است که کسی نباشد سلام کند و یا بهش سلام نکنیم

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت |
مولانا در مثنوی خود قصه ای دارد شنیدنی

در شهری که هیچ کس نه فیل دیده و نه عکسش را فیلی را می اورند

قرار است هنگامی که شب تاریک گذشت  و دولت روز بردمید

فیل را به نمایش بگذارند

اما در این میان چند نفر عجله دارند که زود تر از دیگران فیل را ببینند

هرچه نگهبان فیل دلیل می آورد که در این ظلمت شب امکان دیدار فیل نیست

کنجکاوان اصرار می کنند  و به نزدیک فیل خود را می رسانند

چون امکان دیدن فیل را ندارند  ناچار با لمس دست سعی می کنند آنرا بشناسند

یکی از آنها که دستش  به خرطوم فیل بر می خورد آن را به لوله بلند تشبیه می کند

دیگری که  گوش فیل را لمس می کند  آنرا  شبیه باد بزن تشبیه می کند

دیگرتری  که شکم  فیل را لمس می کند  آنرا کیسه آویزان معرفی می کند

دیگرترتری که پشت  فیل را لمس می کند آن را تخت صاف و محکم معرفی می کند

ووو......................................................................................................

نزاع بین این چند نفر در خصوص حقانیت فیل در می گیرد

هرکس لمس خویش را حقیقت می پندارد

واین نزاع قرنهاست  که ادامه دارد

قرنهاست که شب بر حقیقت خیمه زده است

کافی است شمعی در این شبهای ظلمانی روشن گردد

تا همگان ببینند  که هیچ کس دروغ و واهی نگفته است

هرکس وجهی از حقیقت را  دیده است

به قول مولوی :

درآن میان اگر شمعی روشن بودی            اختلاف از گفتشان بیرون شدی

 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386 و ساعت |
مولانا در داستانی آورده است :

که خداوند به حضرت موسی وحی می کند

وقتی من رنجور شدم چرا به عیادتم نیامدی ؟!

حضرت موسی (ع) می گوید :

خدایا تو پاکی

تو دچار بیماری نمی شوی

عارضه های جسمی  خاص بندگان است

ذات پاک تو از این عوارض مبراست

خداوند می فرماید :

یکی از بندگان من  که همسایه توست

مدتی است مریض و بیمار شده ؟!

چرا به عیادتش نرفتی ؟

موسی سکوت پیشه می کند

در اینجا مولوی بزرگ به نقل از خداوندی خدا می سراید

هست معذوریش معذوری من          هست رنجوریش  رنجوری من

هر که خواهد  همنشینی خدا        می نشیند  در حضور    اولیاء

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت |
پیرمردی با پسر   نوه و عروسش زندگی می کرد

از آنجا که دست پیرمرد کمی رعشه داشت

یک بار حین نوشیدن آب لیوان بلور از دستش افتاد و شکست

عروس خانواده که به ظرفهایش  خیلی علاقه مند بود

یک لیوان چوبی را به پیرمرد  داد و به  او  گفت:

از  این پس  در این  لیوان نوشیدنی  بنوشید ؟!

چند روز بعد نوه ی خردسال  در حال بازی کردن با قطعه چوبی بود

پدر و مادر از او پرسیدند  چه می کنی ؟

او جواب داد : دارم تمرین  می کنم با چوب  لیوان بسازم

وقتی شما دو تا پیر شدید به لیوان چوبی  نیاز پیدا  می کنید ؟! 

این حکایت مرا یاد حکایتی دیگر می اندازد که پدر در زمان حیاتش

چند بار به مناسبتی  گفته بودند

در آبادی رسم بوده که پیران را روی تپه ای می گذاشتند  ومی رفتند

روزی پسری  پدرش را روی تپه گذاشت  و عزم رفتن نمود

هنوز چند قدم از پدر  فاصله نگرفته بود که برگشت  نگاهی به پدر انداخت

پدر لبخند مر موزی برلبش گل انداخته بود

پسر برگشت  و علت  پوزخند را پرسید :

پدر گفت :

پسر  من هم  پدر م را  روی همین تپه گذاشتم

وداشتم  به این موضوع  می خندیدم

پسر برگشت  پدر بر دوش گرفت

و خط بطلان بر مرام  و مسلک آبادی کشید

وب نویس در اینجا می نویسد :

بدون شک پسر تصویر خود را در سیمای پدر دید

که نه پدر  بلکه خودش است که بر تپه فلاکت نشسته است

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت |
روزی متهمی نزد ملا نصرالدین رفت

و ادله خود را در ارتباط با شاکی مطرح نمود

ملا پس از شنیدن صحبتهای متهم گفت :

حق با شماست ؟!

شاکی معترض شد  و ادله خویش را مطرح کرد

ملاپس از شنیدن حرفهای شاکی   گفت :

حق با شماست ؟!

کسی در آن جلسه  ناظر جریان بود

از جایش بلند شدو نزد ملا رفت و گفت :

آخه ملا  نمی شه که هم متهم حق داشته باشد  هم شاکی ؟!

ملا نصرالدین این بار با خونسردی گفت :

حق با شماست ؟!

راستی  حق با کیست ؟

شاکی  متهم   ظالم  مظلوم    قاتل  مقتول   عاشق   معشوق ........

یک افسانه هندی می گوید :

حقیقت جام بلورینی بودکه از آسمان به زمین افتاد

وهزاران تکه شد هرتکه ی آن به دست یک نفر افتاد

وب نویس در اینجا می نویسد

هرکس بر اساس آنچه که می اندیشد  و می بیند

حق را برای خویش تعریف می کند

شعارمان باشد  حق و حقوق نسبی است ؟!

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت |
الموت

رمانی است که نیم قرن پس از نخستین چاپ به شهرت جهانی رسید

گمنام ماندن این کتاب در این سالهای طولانی چند دلیل داشت

اول آنکه به زبان مردم اسلووانی نوشته شده بود که تنها اقلیتی در شمال غرب یوگسلاوی

به آن سخن می گفتند  و طبعا کتابهایی که بدین گونه زبانها نوشته می شود تا مدتها در جهان

ناشناخته می ماند نویسندگان کشورهایی چون فنلاند مجارستان لیتوانی و آلبانی با این مشکل

روبرو هستند

 دلیل دیگر بد اقبالی این رمان این بود که در سال ۱۹۳۸یعنی در آستانه جنگ جهانی دوم از چاپ

در آمد و در غو غای نبرد وقایع قرن یازدهم و دوازدهم ایران جائی برای خود نمائی نداشت

ولادیمیر بارتول در سال ۱۹۳۸ الموت را به دست چاپ سپرد که با آغاز جنگ حتی نام آن فراموش شد

نویسنده قلم را کنار گذاشت و تفنگ به دوش گرفت و از ۱۹۴۰الی ۱۹۴۵در صف میهن دوستان مرزوبوم

خود در نهضت های مقاومت با اشغالگران آلمانی به رزم و ستیز پرداخت

بعداز پایان جنگ به تریست رفت و از ۱۹۴۶ تا ۱۹۵۶در آنجا ماند و سپس به لیوبلیانا برگشت و کار نویسندگی را ادامه داد

ودر سال ۱۹۵۸ الموت را بار دیگر به چاپ سپرد که اجازه انتشار نیافت

نویسنده در سال ۱۹۶۷ در گذشت کتاب  او (الموت )بعداز مرگش دو بار در سالهای ۱۹۸۴و ۱۹۸۸

به چاپ رسید و به زبانهای دیگر ترجمه شد و شهرت یافت و ستاره اقبال این کتاب پس از

مرگ نویسنده  به درخشش در آمد

ولادیمیر بارتول نویسنده الموت در سال ۱۹۰۳ در تریست به دنیا آمد اعضای خانواده بارتول

اکثرا روشنفکر و از دوستداران فرهنگ فرانسه بودند  بارتول قسمت عمده تحصیلاتش را در لیوبلیانا

مرکز اسلووانی به انجامرساند و در دهه بیست  به پاریس رفت ودر سوربن پای درس استاد نشست

و تا پایان عمر دانش اموختن را رها نکرد

ولادیمیر بارتول در فلسفه روانشناسی زیست شناسی و علم ادیان صاحب نظر بود با افکار فروید

آشنایی عمیفی داشت درباره زندگی پروانه ها تحقیق می کرد

 مذاهب گوناگون جهان را عالمانه می شناخت ودر هر زمینه مقاله و مطلب می نوشت

ولادیمیر بارتول در این گیرو دار  خود را با خواندن و نوشتن مشغول می کرد

وبا همه گرفتاریها که داشت  شاهکارش (الموت ) را نوشت

کتابی که  به اکثر زبانهای دنیا  چاپ گردیده 

 و مقام دهم رمانهای ادبی را در سال ۱۹۹۹به خود اختصاص داده است

نقد این کتاب و پرداختن به زوایای آن در پست بعدی طلبتان باشد

الموت ؟!

داد  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوازدهم مرداد 1386 و ساعت |
در تفسیر ابوالفتوح رازی آمده است

روزی رسول خدا نماز بامداد می گزارد

اعرابی نو مسلمان به او اقتدا کرده بود

حضرت پس از خواندن سوره حمد  سوره النازعات را می خواند

تا به اینجا رسید که خدای تعالی از فرعون خبر داد

که او گفت :انا ربکم الاعلی

اعرابی از سر اعتقاد و عصبیت دینی طاقت نیاور د

به یک باره حین نماز گفت :کذب ابن الزانیه

پس از نماز آداب دانان  با او در آویختند :

این چه ناسزا  و سوء ادب بود که در صلات رسول داخل نمودی ؟!

اعرابی  در ماند

جبرئیل نازل شد و به پیامبر گفت :

خدایت سلام می رساند این  قوم را بگو ملامت کم کنند

که من فحش اورا به منزله تسبیح و تهلیل گرفتم

  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت |
پدر  آن سالها که زنده بودند

گوسفندی را برای قربانی توی آغلی می بستند

و حسابی  با یونجه  شبدر مزارع الموت  پذیرایی اش می کرد

طوری که  برای روز عید قربان گوسفند پروار پروار می شد

ومناسب قربانی شدن بود

پدر می گفت : گوسفند قربانی بایستی  فربه باشد

تا قبول حضرت حق بیفتد!

  گوسفندلاغر مناسب قربانی شدن نیست !

حال این روزها که بیاد گفته پدر می افتم

حقیقت گفته های او برایم  مسلم شده است

انسان نیز  در مزرعه این جهان بایستی  با تغذیه از مکاتب فکری و عقیدتی گوناگون

خود را فربه نماید  تا دست پر  و غنی به دیدار حضرت حق بشتابد

این  قربانی گوسفند اشارتی است برای قربانی  شدن  انسان

واین فربه شدن گوسفند اشارتی است برای فربه شدن انسان

انسان فربه یعنی انسانی  زیبا و متعالی

انسانی که وجودش دلگرمی جهان و جهانیان است  

بقول مولوی  خویش را فربه نمائیم از بهر عید قربان خویش

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت |
مجموعه هفت داستان کوتاه از مصطفی مستور

نویسنده ای که به قول حسن لطفی  خوب می نویسد

اما من  معتقدم  او خوب خوب  می نویسد

1-داستان چند روایت معتبر  درباره سوسن تداعی  دست نزدن برای

ازدست ندادن است  معشوق را مقام آسمانی بخشیدن و به تماشایش نشستن

2-من دانای کل هستم  نویسنده  داستان را در مقامی می نشاند  که هر بلایی می تواند

بر سر شخصیتهای داستان  بیاورد تنها به دلیل آنکه نسبت به زوایای داستان داناست

3-ذاستان مغول  شروع یک تجربه عشقی با  دیدن انگشتان  مهناز  را روایت می کند

4-داستان ما ادریک ما مریم  روایت تصویر عاشق صادق  و معشوق دروغین است

5-داستان ملکه الیزابت  فلسفه تغییر  در زندگی  روزمره  و پذیرفتن هر تغییر برای رضایت معشوق را روایت می کند

6-داستان مشق شب  غزل داستانی است بس زیبا که گذر زمان را در عرصه زندگی به تصویر می کشد

7-داستان دوزیستان  نمایش گر  دنیای  ریاکارانه انسانهاست  خیانت آدما به یکدیگر  در این داستان خوب 

پرداخته شده است

کتاب (من دانای کل هستم ) مصطفی مستور  با استقبال خوانندگان ایرانی مواجه شده است

انتشارات ققنوس ناشر این کتاب است

خوندن این کتاب  را پیشنهاد می کنم به کتابخوانان عزیز   

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت |
ذکریای قزوینی در کتاب آثار البلاد و اخبار العباد آورده است

یکی از فقها هر روز صبح  قبل از بر آمدن آفتاب نزد خیام می رفت

ودرس حکمت  می آموخت

و چون  به میان مردم می آمد  از او به بدی یاد می کرد

عمر خیام یک بار چند تن را با طبل و بوق در خانه خود پنهان کرد

وقتی فقیه به عادت به خانه خیام  وارد شد

خیام فرمان داد  تا طبل ها  و بوقها  نواخته شود

مردم نیشابور از هر سوی  در خانه او گرد آمدند

خیام گفت :

ای مردم نیشابور این فقیه شماست که هر روز صبحگاه  نزد من می آید

ودرس حکمت می آموزد  و آنگاه پیش شما از من بد می گوید

اگر من همان باشم که او می گوید  پس چرا از من علم می آموزد

و اگر چنین نیست  چرا از استاد خود به بدی یاد می کند ؟!

پرفسور دنوشر در اینجا می نویسد :

جهان  هیچ وقت از غرض ورزان خالی نبوده است

چه لطماتی به نوابغ از این کسان نرسیده است

کافی است تاریخ  سرنوشت  نوابغ را ورق بزنید

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه هشتم مرداد 1386 و ساعت |
این نگین کوچولو  و ناز نازی خونه ما برای خود فرهنگ اصطلاحات کودکانه ای دارد

به قول مولوی بزرگ  هرکسی را اصطلاحی داده ام    هرکسی را سیرتی بنهاده ام

در این جا به چند  واژه اشاره می کنم :

ببینم مزمش چیه : ببینم مزه اش چیه

مداری  یعنی نداری

گفتم چی می گم : ببین چی می گم

موباک  :  موبایل

اتوپ   : پتو

واین روزا  این بیت   تکه کلامش شده

علی بابا         مربا بده بابا

جهان کودکان عاری از  کذب و گناه 

جهان کودکان  شیرین و دوست داشتنی

به قول مسیح :

به کودکان بگویید نزد من آیند آنان  ملکوت خدا در زمین هستند

کودک من  به سویت  می شتابم

تو کانون گرم دوست داشتنی

 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت |
دوستان گلم سلام

بالاخره  با این کار هکرها که نمی شه بیکار نشست

اومدیم  به بلاگفا  و تا سایت شخصی هرانک راه اندازی بشود

چند روزی این جا بیتوته کنیم و بعد تا ببینیم تا چه پیش آید و چه در نظر افتد

خیلی حرفا با ها تون دارم  خیلی حرفا  

حرفهای خوب خوب 

حرفهای ماورائی 

حرفهایی که سر به ابتذال  گفتن فرود نمی آورند  

ومن می کوشم با قوطی  تنگ کلمات معانی  را از آسمان پایین بکشم

وبه زمین بیاورم تا درباره اش اظهار نظر بکنیم

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه هفتم مرداد 1386 و ساعت |