سال چهارم ابتدایی معلمی داشتیم
بنام آقای قاسمی که بسیار در امور درس و مس سخت گیر بودند
کلاس ما متشکل از ۱۴ نفر دانش آموز پسر و دختر بود
یک روز آقای قاسمی هایده خانم را پای تخته کشاند
و حسابی سوال پرسید
از قضا هایده خانم درس را نخونده بودند
آقای قاسمی با یک سیلی آبدار از هایده را پذیرایی نمود
به محض فرود آمدن سیلی آه هایده خانم نیز بلند شد
الهی بچه ات بمیره چرا ما ها رو می زنی
معلم قاسمی غرولند کرد :
درس بخونید کتک نخورید من آیین نامه آموزش پرورش حالیم نیست
این را به همه روسا اعلام کردم
ترس و سکوت بر چهره بچه ها گل انداخته بود
وحشت از نگاهها می بارید
بعداز پایان کلاس آقای قاسمی به روستایش مدان رفت
از قضا کودک دو ساله آقای قاسمی مریض حال بود و غروب آن روز فوت کرده بود
معلم قاسمی چند روزی پیدایش نشد
خبر تو مدرسه پیچید همه به هایده می گفتند نفرینت گرفت
بعداز یک هفته معلم قاسمی به کلاس آمد
پیرهن سیاهی به تن کرده بود و بسیار عصبانی و مکدر می نمود
طول و عرض اتاق را به کرات طی می کرد
و صدای دانه های تسبیح شاه منصوری حکایت از هیجان او داشت
بالای سر هایده آمدو گفت :
بعداز این من با تو ی خرفت هیچ کاری ندارم
این جور که تو شروع کردی
اول بچه ام بعد آن یکی بچه ام زنم خودم را با نفرینات می خوای نا بودشان کنی
می خوای درس بخون می خوای نخون 
+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت
|