تبليغاتX
هرانک
انسان و گیاه

گیاه و انسان

اگر نقطه  مشترکی میان  انسان و گیاه  باشد

که هست

که وجود دارد

ریشه  در  زمین  داشتن  است

نه بر  سر  خاک

اصالت  این دو  به  خاک  بر  می گردد

هر  دو از  قلب  خاک  قیام  کرده اند

هردو  دستهای پر از التماسشان را  روبه جانب آسمان کرده اند

و نور  را   روشنایی را    طالبند

وای چه قرابت  شگفتی ؟!

ریشه  در خاک  داشتن  و طالب  نور  بودن   

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه سی ام شهریور 1386 و ساعت |
پا ئولوکوئیلو در کتاب خاطرات یک مغ

سفر معنوی راهب گونه ای را تجربه  می کند

جاده اسرار آمیز  سانتیاگو را  به عشق یافتن شمشیر  طی میکند

شمشیر  همان حکمت گمشده است

که پیروان مسیح پیامبر آن را در جاده سانتیاگو  جستجو می کنند

عبور از کوههای صعب العبور    و آبشارهای بین راه  موانعی است

که مغ  آنها را به همراه راهنمایش طی می کند

پائولو این سفر  را به سفر حج مسلمانان تشبیه می کند

که مقایسه اشتباهی است

حج با تمامی مراسم و مبادی اش یک سفر معنوی معجزه آسایی است

در حج  راز ها  و حکمتها نهفته است

اما جاده سانتیاگو   جاده ای است

مثل سایر جاده های دیگر با مناظر و طبیعت خاص خودش

که هرکسی می تواند مسافر این جاده باشد

سانتیاگو  تجربه دنیایی است

تجربه هایی که به درد زندگی انسان امروز  می خورد

تجربه هایی که آرامش  روانی را به  انسان امروز مغرب زمین هدیه  می کند

اما کعبه  تجربه دنیایی و آخرتی است  

حج یعنی از آیینه دنیا  آخرت را دیدن

حج سفر اجتماعی متحد الشکل بی نظیری است

که در آن  نژاد  و تبار  و جنسیت  راهی ندارد

انسان  را در هیئت  یک همنوع دیدن

اما جاده سانتیاگو  تجربه فردی راهب گونه ای است

جاده سانتیاگو  نجات دهنده فرد است

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 و ساعت |
مولوی  می گوید :

این دعا  هم  بخشش  و تعلیم تست

                                   گرنه در گلخن  گلستان  از چه  رست

 خدایا  تو بودی  که  دعا کردن را به ما یاد دادی

خدایا  دعا  بخشش  عنایت  و کرم توست

خدایا  تو به ما یاد  دادی اگر  دعا  کنیم اجابت  خواهی کرد

اگر توصیه  تو نبود  ما چه  می دانستیم که  دعا نیروی اثر بخش و موثر در عالم است

و حال  ماه  رمضان است  در دعا  و راز نیاز  به روی بندگان باز است

عطش  دعا  ما را  روبه سوی  تو آورده است

این سعادت بزرگی است  برای من و تو  و سایر روزه داران  تا در لوای دعا

دغد غه های درونی خویش را با خداوندی خدا  در میان بگذاریم

قدر شکر  نعمت  دعا  را بدانیم که وقت تنگ است

هم دعا  از تو  اجابت  هم از تو 

                               ایمنی  از  تو  مهابت  هم از تو

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت |
ابو حامد محمد غزالی در احیاء العلوم آورده است :

توکل  سه مرتبه دارد

مرتبه اول  توکل چنان  است  که کسی به وکیل خود اعتماد کند

مرتبه دوم  توکل طفل بر مادر خویش است  که جز او کسی را نمی شناسد

وپناهی به غیر او ندارد

مرتبه سوم  توکل  مرده وار  خود را به مرده شور سپردن است

 و یا قلم وار در دست نویسنده نشستن است

غزالی می گوید :چنین افرادی  دعا نمی کنند (مرتبه سوم) چون در دعا کردن

رایحه ای از استقلال و استغناست  که منافی با مقام  فناست

البته  غزالی این حالت را گذرا می داند زیرا اعتقاد دارد اگر این حالت ادامه یابد

شخص  قادر به ادامه زندگی  نخواهد بود  دوام آن حالت به دوام زردی از ترس

یا سرخی از خشم است

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386 و ساعت |
چند پست  جلوتر  قول معرفی  رمان الموت را داده بودم

ولادیمیر بارتول  در رمان الموت  حسن صباح و جنبش اسماعیلیه الموت

را از زاویه خاصی  می نگرد

به ذوق خود  طرحی از حسن  صباح   می کشد

 که  هول  آفرین  و پر معنا  و جذاب است

در  رمان الموت  گاهی  تاریخ  با افسانه می آمیزد 

 گاهی  حوادث از واقعیات  تاریخی دور می شود

چنان که خواننده با  خواندن آن خود را در آن فضا و محیط  حس  می کند

و حوادث  و جریانات الموت و بهشت آن   اورا تا انتهای رمان می برد 

بهشت حشاشین(باغ  شهریاران الموت) هنوز که هنوزه مورد بحث تاریخ دانان است

ولادیمیر  در قالب  داستان تخیلی  شخصیت کاریزما و هول آفرین حسن صباح فدائیان

بهشت الموت  و حوریان آن  را خوب و ماهرانه به نگارش در آورده است

داستان از این قرار است  کاروانی  از بخا را  حرکت نموده وبه سمت الموت می رود

در کجاوه   دختری کم  سن و سال و زیبا روی  به نام حلیمه هست که برای ایفای

نقش حوری  بهشت حسن صباح  به الموت برده می شود

داخل  بهشت    زنی هندی به نام   آپاما رموز عشق و عاشقی

را به دختران باکره باغ  یاد می دهد

وزنی دیگر  به نام  مریم  معشوقه حسن  صباح است  که حسن طرحها و آرزوهایش را

با او در میان  می نهد

فدائی  نوجوانی  بنام  سهیل  وارد بهشت  می شود و.............................

رها کنم  این رمان جذاب را حتما بخونید

نام کتاب : الموت

نویسنده : ولادیمیر بارتول       

 مترجم :دکتر  محمد  مجلسی

ناشر : نشر  دنیای نو

تلفن: ۰۲۱-۶۶۴۰۲۵۷۱

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت |
عارفی دل در گرو  نماز  ودعا  بسته بود

سالهای  سال  غرق دعا و نیایش بود

شیطان  براو  ظاهر شد و گفت:

چه  حاصل  این همه  دعا و ندبه

برخیز  که عمر به بطالت  می گذرانی

خدا هیچ نظری  در تو نکرد

از این همه  ادعیه  بایستی یکی کارگر می شد

عارف در اندیشه فرو رفت

استدلال شیطان  اورا به تردید  افکند

از دعا  دل برکند  وسجاده ای پهن نکرد

در خواب  به او گفتند :

خداوند  سلام  می رساند  و می گوید :

این اشتیاق  و میل شدید تو  به دعا نشان از قبولی

دعا های توست

شیرنی  دعا کردن را   به مقبولین اعطا  می کنیم

تو یکی از  مقبولان درگاه  حق و حقیقتی !

تو  برگزیده  و پسندیده  این بار گاهی

عارف  سر خوش از خواب  صادقی که دیده بود

دعا  و نیایش  از سر گرفت  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 و ساعت |
در قرآن کریم  آمده است که

خداوند از رگ  گردن به انسان نزدیکتر است

البته معنای ساده عبارت (نزدیکی خدا به انسان ) این است که

ما بسیاری از  زوایای  روح  خود را  نمی شناسیم

اگر  هم  بخواهیم  نمی توانیم  به پیچیدگی  آن پی ببریم

اما  خداوند   ما را  بهتر  از ما می شناسد

وبهتر از ما رسوخ  در اعماق  جان  و روح  ما دارد

به تعبیر  دیگر  ما  از خودمان  غایبیم ودر نزد او حاضریم

بنابراین   او به  ما  از خود ما نزدیکتر است

در چنین  حالی  اگر از کسی طلب  یاری کنیم

نزدیکترین  کس  خداوند  متعال  می باشد

که تقدم  او بر ما بیش  از  خودماست

علمش  به  حاجات  و نواقص  ما  بیش از  خود ماست

این است فلسفه  نزدیکی خداوند به انسان

این  نزدیکی  با  صورت مادی که بشر از آن دارد فرسنگ ها فاصله دارد

انسان  و خدا

خدا  و انسان

دو کلمه  مکمل   دو  واژه  مترادف

با تداعی  یکی 

دیگری به ذهن متبادر می شود

می بینی  مخاطب من نزدیکی و مجاورت این دو را

پس خودت  قضاوت کن ؟!

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیستم شهریور 1386 و ساعت |
دوستی  از شرح حال مدیری صحبت می کرد

که حدود یازده سال بر کرسی مدیریت یکی از سازمانهای استان تکیه زده بود

ودست آخر  با نا رضایتی  از کرسی پایین آمده بود

وداد و بیداد  راه انداخته بود  که چرا  من را پایین کشیدید

من که  کارم خوب بود ه  و ...................................

یاد حکایتی افتادم

شیراز در گذشته  استانداری  داشته بنام  مستوفی ممالک

که صد سال  عمر کرده بود

هشتاد  سال آن را در مناصب  دولتی گذرانده بود

در شیراز  این  شعر  را برایش ساخته بودند

و سالها  ورد زبان مردم کوچه و بازار شیراز بود

کل شی   هالک         الا  مستو فی  ممالک

همه چیز  نابود شدنی است مگر جناب مستوفی ممالک

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 و ساعت |
همه شاعران و ادیبان  از شب  و سیاهی شب نالیده اند

چقدر شب  در دیوان  شاعران  نکوهش  شده است

همه از ظلمت شب  نا له ها  سر  کرده اند

که از ظلمت  گریزانیم  و به نور آویزانیم

اما  دنوشر  این  شرق شناس  شب را ستوده است

شب  در  سکوت پر معنی تو  اوراد تنهایی سر می دهم

شب ترا   بخاطر  همدمی با معشوق  دوست دارم

شب ای تجلی احساس های ماورائی  ترا  دوست دارم

شب  با یاد تو   زیباست

شب  همه شب را  در رویای تو بسر کردم

شب  تخیلاتم  درباره  تو  بیشتر اوج می گیرد

من با این اندیشمند هم عقیده ام

هیچ چیز مطلق بد نیست

شب همه اش  بد نیست

روز  نیز همیشه  خوب نیست

ما در دنیای گونه گونی  خوب و بد  زشت و زیبا زندگی را تجربه می کنیم

  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت |
پاییز که می شد

پدر دو گاو نر زرد رنگش را برای شخم زدن به صحرا  می برد

مشت مشت دانه های گندم را توی زمین  شخم زده  می ریخت

من  دهها بار ناظر  این صحنه بودم  یک بار از او  پرسیدم :

 زیاد گندم  نمی ریزی پیرمرد ؟!

واو گفته بود    : باید  زیاد  بذز پاشید  تا از آن میان چند تایی سبز شود  

تازه  تعدادی از این دانه ها سهم مرغ و ملیجک  جک و جانور  است

هر چیزی  در طبیعت خداوندی  سهم خویش را دارد

اینکه من در این زمین دیمزار  بذز می پاشم

بهانه ای است  تا در کنار این گندمزار  پرندگان و جانوران سهم خویش را ببرند

من گوش جان به حرفهای پدر سپرده بودم

و پدر  آن روز  ادامه داده بودند :

پسر  دعا هم  درست شبیه پاشیدن  بذز گندم است

باید زیاد  دعا کرد  تا چند تایی اجابت شود

باید  زیاد بذز پاشید  چندتایی  سبز شود

معنای اذکروالله  کثیرا  درست به همین معناست

مگر نشنیدی   حافظ چه گفته است :

از  هر کرانه  تیر دعا  کرده ام  روان          باشد  کز  آن  میانه  یکی  کارگر  شود

ما علم به این که کدام  دانه  سبز می شود نداریم !

ما حتی قادر به اینکه بدانیم  کدام دعا مستجاب می شود  نیستیم!

وظیفه  ما  مشت مشت بذر پاشیدن است

وظیفه  ما  به کرار  دعا   کردن است

وظیفه  قضاوت  و انتخاب را بایستی  به او سپرد

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه شانزدهم شهریور 1386 و ساعت |
سال چهارم ابتدایی معلمی داشتیم

بنام آقای قاسمی که بسیار در امور درس و مس سخت گیر بودند

کلاس ما  متشکل از ۱۴ نفر دانش آموز پسر و دختر بود

یک روز آقای قاسمی هایده خانم  را پای تخته کشاند

و حسابی  سوال پرسید

از قضا هایده خانم درس را نخونده بودند

آقای قاسمی با یک سیلی  آبدار از هایده را  پذیرایی نمود

به محض فرود آمدن سیلی  آه  هایده خانم نیز بلند شد

الهی  بچه ات بمیره  چرا   ما ها رو می زنی

معلم قاسمی غرولند کرد :

درس بخونید کتک نخورید  من آیین نامه آموزش پرورش حالیم نیست

این را به همه روسا اعلام کردم

ترس و سکوت بر چهره بچه ها  گل انداخته بود

وحشت از نگاهها  می بارید

  بعداز پایان کلاس آقای قاسمی به  روستایش مدان رفت 

از قضا  کودک دو ساله آقای قاسمی مریض حال بود و غروب آن روز فوت کرده بود

معلم قاسمی  چند روزی پیدایش نشد

خبر تو مدرسه پیچید  همه به هایده می گفتند نفرینت گرفت

بعداز یک هفته معلم قاسمی  به کلاس آمد

 پیرهن سیاهی به تن کرده بود و بسیار عصبانی و مکدر می نمود

طول و عرض اتاق را  به کرات طی می کرد

و صدای  دانه های تسبیح شاه منصوری  حکایت از هیجان او داشت

بالای سر  هایده  آمدو گفت :

بعداز این  من با  تو ی خرفت هیچ کاری ندارم

این جور که  تو شروع کردی

 اول  بچه ام بعد آن یکی بچه ام  زنم  خودم را با نفرینات می خوای نا بودشان کنی

می خوای درس بخون  می خوای نخون

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386 و ساعت |
دیروز که از تهران به قزوین می اومدم

به یاد حاج آقا تقوی دبیر  عربی سال دوم ریاضی فیزیک افتادم

خدا رحمتش کند  و روحش را شاد کند

پیرمردی بلند قامت با چهره ای استخوانی و چشمانی به گود نشسته

بسیار عالم و جذاب می نمود 

 تشویق و روحیه دادن  به بچه های کلاس عادت روزمره اش  بود

یک روز حاج آقا تقوی استناد کرد به این حدیث

قال رسول الله  القزوین باب الجنه

پیامبر اکرم فرمودند: قزوین در بهشت است

حاج آقا تقوی می گفت :

وقتی از تهران یا جای دیگر وارد قزوین می شوی

دلت وا می شود  چهره ات  باز می شود

چراکه بوی بهشت در قزوین به مشامت می رسد

سالها بعد  توی دانشگاه من با مطالعه کتاب فرقه اسماعیلیه

فرید من هاجسون آمریکائی به این حدیث برخوردم

این نویسنده  نوشته بود

قال حسن صباح :القزوین باب الجنت(الموت)

قزوین در بهشت (الموت )است

این به نظرم صحیح تر آمد

قزوین  مبدا ورود به الموت است

این موضوع را به حاج آقا تقوی گفتم

ایشان گفتند :در سندیت حدیث من هم شک داشتم

بعید می رسد درباره قزوین چنین حرفی پیامبر اکرم (ص) زده باشند 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت |
مولوی در دفتر دوم 

 قصه یک روستایی را آورده که گاوش را در آخور بسته بود

شیری پنهانی  گاو  اورا  خورد و به جای او نشست

شب که روستایی برای تیمار گاو به طویله رفته بود

در تاریکی شیر   را به جای گاو گرفته بود

و حسابی به  سرو گردن و دست و پای او دست می مالید

شیر نیز در دل می گفت :

اگر او می دانست که من شیرم این چنین با جسارت به من دست نمی زد

این چنین گستاخ زان می خاردم             کو در این شب   گاو می پنداردم

ما نیز مانند آن روستایی شیر را (خدا را )نمی بینیم

گمان می کنیم اسم خدا را بردن و او را خواندن امر سهلی است

اگر در ما بینش و روشنایی بود 

 این  اندازه در سخن گفتن با معبود  جسارت نمی ورزیدیم

و حرمت مقام و ادب او را نگه می داشتیم

و پیش از سخن با او  به پاکی درون خود اقدام می کردیم

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت |
الان که چرتکه می اندازم  می بینم

نزدیک یک سال است که

کتاب سیالان در هفت خوان ناشر و ارشاد اسلامی  می چرخد

دیروزمدیر  انتشارات روزبهان (ناشر آثار نادر ابراهیمی) طی تماسی گفت :

تکلیف سیالان مشخص شد این جمله آقای جلال هاشمی

به یک باره تمام یخ های عالم   توی سرم ریخت

انجماد را به معنای واقعی در تمام اندامم حس کردم

آقای جلال هاشمی ادامه دادند:

وزارت ارشاد بعداز چند بررسی  به این نتیجه رسیدند

که سیالان  نیاز به  اصلاحیه دارد

این جمله نور امید را  در وجودم  روشن نمود

و گفتم  با مذاکره می توان ممیزین را متقاعد نمود

ویا  واقعا اصلاحات را محترم شمرد و سیالان را چاپ کرد

من در سیالان حرفها دارم

در سیالان  من کوشیده ام از دریچه الموت  انسان خدا جهان را تفسیر کنم

در سیالان کوشیده ام  فلسفه خوب زیستن را نشان دهم

در سیالان  چشم ها را  شسته ام  و جور دیگری  می بینم

در سیالان ......................................................

چقدر انتظار تولد  فرزند چشم به راه هیجان انگیز است

من اکنون  حالت مادری دارم  که انتظار شیرین یگانه فرزندش(سیالان) را دارد

سیالان  ترا چاپ خواهم کرد

سیالان ترا نقد خواهند کرد

سیالان ترا ارج می نهند

 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 و ساعت |
چهار شنبه هفته گذشته موفق شدیم

برفراز قلعه الموت یک بار دیگر صعود کنیم

عظمت بنا و محیط پیرامون آدم را می برد

به دوران حسن صباح

دورانی که در هاله ای از ابهام و افسانه فرو رفته است

قلعه الموت و موقعیت جغرافیایی آن

 همه پیشداوریها در مورد حسن صباح و پیروانش را به هم می ریزد

در اینجا مردانی می زیستند که ایمان به پیر کوهستان

بهترین و مهمترین شاخصه شان بوده است

قلعه الموت  یاد آور  روزگاران درخشان ایران زمین  است

مردان پر استقامت جسوری که از پس ماموریتهای هولناک بر می آمدند

می گویند وقتی برای اولین بار  هولاکو خان پای قلعه الموت رسید

از تعجب انگشتانش را گاز گرفت و زیر لب غرید :

اینجا  به قلعه شاه پریان بیشتر   شباهت دارد ؟!

حال بعداز گذشت این قرنهای متوالی عظمت بناو استحکامات هر توریستی که

پا به این سرزمین می گذارد را در فکر فرو می برد

دو دوست همراه من  حالت هولاکو خان را داشتند

وحشت  توام با تحسین  وجود آنها را در بر گرفته بود

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت |
هرانک  در گذشته زن کدخدایی داشته

به نام کدخدا  زیور

او پنج  سال کدخدای هرانک بوده است

زن پر جبروتی که  درایت و تیز هوشی اش نقل محافل الموتی هاست

مادر  به نقل  از کدخدا زیور  می گوید :

یک روز کدخدا زیور در جمع  زنان آبادی  بلند  می گوید :

منم  زنم  !  ؟

 سلیمه هم زنه  ؟!

اگر زیور  هم بمیرد  می گویند  یک زن  مرد

اگر  هم سلیمه بمیرد  می گویند یک زن  مرد

واقعا  کسی هست تحقیق بکند  که این دوتا کی هستند ؟!

من کدخدای چند پارچه آبادی ام

ولی  سلیمه  نمی تونه  خودشو  و زندگیشو  جمع کنه ؟!

وبلاگ نویس در این جا می نویسد :

هرکس  حکایت گر  ارزش وجودی  خویش است

کدخدا زیورها  و سلیمه خانمها در هر زمانی وجود دارند

این وظیفه جامعه است که آنها را ازهم تمییز دهد

و بشناسد  وبه نسل آینده بشناساند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه چهارم شهریور 1386 و ساعت |
زنگ خانه که به صدا در می آید

گوشی را بر می دارم  خانمی می گوید :

برای امام زمان (عج) می خواهیم جشن بگیریم ممکنه کمک مالی بکنید

گوشی آیفون را سر جاش می گذارم و سراغ کیف پولم می روم

اسکناس دوهزار تومانی را  بیرون می کشم

دوستم که مهمان است می گوید :

از کجا مطمئن هستی که آن خانم راست می گوید؟

در جوابش می گویم :

اولا همه انسانها خوبند مگر خلافش ثابت بشود

ثانیا من به نیت آن امام همام می دهم

ثالثا در برابر عظمت  آن بزرگواران  مبالغ مادی رنگ می بازند و بی ارزش می شوند

در پیلوت را که باز می کنم

خانم  چادر ی سلام و عذر خواهی می کند

پول را که می دهم می گویم :

ببخشید که کم است!

خانم در جواب می گوید :

مهم حس مشارکت در یک احساس مذهبی است

این مشارکت شما قابل تقدیر است

در پیلوت را که می بندم :

تصویر فرشته ای از آن خانم در نظرم مجسم می شود

خرسند از موفقیتی که به دست آوردم

پله ها را یک در میان  طی می کنم و وارد اتاق می شوم

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت |