تبليغاتX
هرانک
آگوستین قدیس  جمله ای دارند با این مضمون:

ایمان  می آورم  تا بفهمم

در ظاهر  عکس  این سخن درست است

خرد ورزی  می کنم  تا ایمان بیاورم

معرفت  حاصل  می کنم   تا ایمان بیاورم

این انتقاد  بجا و سنجیده است

ولی  معنای  عمیق  جمله آگوستین این است :

آن سرکشی  و تعصبی را که در سر دارم  از سر فرو می نهم

تا آماده  فهمیدن  شوم

خود را عوض  می نمایم و عقل تازه ای به چنگ می آورم

 حجاب های پیش رویم را می درم تا بتوانم بفهمم

به قول مولوی بزرگ :

کشف  این   نه از عقل کار افزا شود

                               بندگی  کن  تا تورا پیدا شود

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 و ساعت |
میرزا  رضای کرمانی (قاتل ناصرالدین شاه)

را دست بسته  و کت بسته به مجلس آوردند

مجلس  پر بود  از اعوان  و خوانین  وابسته به دربار ناصرالدین شاه

گفتند : میرزا  چرا  سلام  نکردی ؟!

گفت   :  به کی سلام  کنم !

همانطور  که من  می دانم و شما  می دانید 

 هریک از این حضرات خدا را بنده   نیستند 

 هیچ یک  دیگری را  قبول ندارد 

 من توان سلام به هریک از خدایگان  را ندارم

دیگر اینکه  سلام  را بایستی  به دوست  گفت   نه دشمن 

 اینها  جمع شده اند تا   حکم اعدام  علیه من  صادر کنند 

 پس به دشمن  سلام  ندهم

که از  عرف و شرع  بیرون است

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت |
چوب خط  نام  پانزده مجموعه داستان کوتاه از نویسنده محسن فرجی می باشد

همانطور که انتظار می رفت  چوب خط بایستی نام یکی از داستانهای مجموعه باشد

که نیست در حقیقت نوعی ساختار شکنی را در بدو امر می بینیم داستانهای فرجی بیان شرح

حال اند  توصیف آدمهایی است که نویسنده بدون شک با آنها  مراوده داشته است داستانهای

عاشقت بودن  انجیر ها مال همسایه است  خاطرات یک سرباز  عراقی  فضای جبهه و جنگ را

یاد اوری  می کنند در عاشقت بودن  مصطفی هنوز از فضای جنگ بیرون نیامده است همه جا

حوض پارک را جزیره مجنون می بیند اما در درونش عشقی جوانه زده است که توانش را بریده است

داستان انجیرها مال همسایه است  روایت آدمهایی است که به لحاظ تفاوت نگاهشان  ویرانه را کاخ

 درخت انجیرهمسایه  را  خوش یمن  برای ماندن در آن خانه می بینند من این داستان را بر سایر

داستانهای این مجموعه  ترجیح می دهم داستان ( هزار راه )شرح حال مادری است که با زنگ خوردن

 در  انتظار فرزندش مصطفی را  می کشد  همه جای خانه مملو از حضور مصطفی است نویسنده

با مهارت تمام  خاطرات را با انتظار  پیوند زده است  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت |
پادشاهی دستور داد

در مسیر  آمد وشد  مردم آبادی  سنگی  بزرگ  بگذارند

تا عکس العمل  رهگذران  را بشنوند و ببینند

اولین عابر  با دیدن سنگ  غرولندی کرد  و رفت

دومین  عابر  با دیدن سنگ مانع  نفرین کرد  و رفت

سومین  نفر  با دیدن  سنگ وسط راه فحش و بد و بیراه راه انداخت

چهارمین  عابر  با دیدن سنگ  مانع  داد و غاری انداخت و رفت

.....................................................................................

غروب  آن روز  پیرمرد کشاورزی  که علوفه  سوار الاغ پیرش کرده بود

سنگ مانع را بر سر راه خویش  دید  امکان پیش رفتن  نبود

دست به کار شد  با  هزار زور و زحمت  سنگ مانع را غلتاند

زیر  سنگ   همیان  طلایی  کار  گذاشته شده بود 

پیرمرد   خوشحال   همیان را برداشت  و کاغذ  داخل  آنرا  خواند

این  هدیه  پادشاه  برای  آنانی است  که در گیر و دار  زندگی

به علامتها  (نشانه ها)   توجه  می کنند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت |
می گفت : ازت  دلخورم

گفتم   :  چرا  دلخوری

گفت  : برای فراموش  کردنت ؟!

گفتم  : مگر  از کی همدیگر را ندیده ایم

گفت :  حسابش  از روز و شب گذشته است

گفتم : دراین باره  یاد آوری از جانب  تو لازم بود

گفت  : صبر کردم تا چه  پیش  می آید

گفتم  : فراموشی  را  با  بدترین  نفرتها  بیاویزیم

چراکه  انسان  دوستانش را فراموش  می کند

گفت  : تردید دارم

گفتم  : در ایمانم  نسبت  به خودت شک نکن

گفت  : اگر  تا حال  باقی مانده باشد

گفتم  : این  منتهای  بی انصافی است

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 و ساعت |
به بهانه انتشار مجموعه داستان اژدهاکشان که این روزها ویترین کتابفروشی های سراسر کشور را مزین کرده است

میلک  کجاست ؟میلک روستایی است در ضلع شمال غربی دره رود بار الموت که بیشتر به رودبار شهرستان مشهور میباشد  همسایه  قلعه تاریخی لمسر (پایگاه مبارزاتی بزرگ امید جانشین حسن صباح) قلعه ای که مقاومتش  به عنوان آخرین قلعه اسماعیلیان  زبانزد تاریخ دانان است میلک بربلندی تپه ای سنگی که نینه رود به شتاب از زیر  پای آن می گذرد و  به شاه  رود(گته رود به قول الموتیها)می پیوندد میلک از آب نینه رود  بهره چندانی ندارد و از کم آبی  و نداشتن زمینهای مرغوب  رنج  می برد همانطور که یوسف علیخانی در لابه لای داستانهایش اشاره می کند باغستانهای میلک مملو از درختان فندق ذغال اخته و گردکان درخت (گردو )است  وضعیت اقلیمی میلک  زادگاه  نویسنده باعث شده تمام درآمد مردم وابسته به ثمره  درختان فندق و گردو و ذغال اخته بشود و طبیعتا محصولات این باغستان جوابگوی نیازمندیهای مردمان میلک  نبوده  و باعث  سیل مهاجرت مردمان این دیار به قزوین و سایر استانهای شمالی کشور گردیده است درفضای  روستای این چنینی  به دلیل رویه معیشت وابسته به محصول درختان وهم و خیال در داستانهای یوسف علیخانی موج  می زند و اثبات کننده این نظریه است که اذهان بیکار  خیال بردار است تصویری که از میلک به ذهن خواننده  می رود این است که همه نقاط روستایی الموت هم مملواز وهم و خیال و خرافه پرستی است چیزی که شاخصه دو داستان (قدم بخیر مادر بزرگ من بود )واژدهاکشان علیخانی است 

اما درست برعکس مقابل روستای  میلک یوسف علیخانی  روستای هرانک محل تولد بنده (علی رشوند نویسنده کتاب مجموعه داستانهای سبز الموت به نام  راز آتشفشان  و چنار خونبار الموت)قرار دارد هرانک در ضلع شرقی دره الموت  کنار شاهرود خروشان و پای قلعه تاریخی حسن صباح واقع شده است


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و یکم مهر 1386 و ساعت |
برای بنده ملاقات  با او سعادتی بود

وبلاگ نویس  با احساسی که  عالی و پر شور   می نویسد

این روزها  که درسفر است 

وبلاگش  بی او    بی  حضور  پر مانوس او   صفا ندارد

نقش  بی بدیل  او در  این عرصه  انکار ناپذیر است

من اورا  خواهر بس دانک اندیشمندی  می دانم

که دغدغه اش  معنویتهای  گمشده 

 در فضای زر و زر پرستی جهان امروز است

در صحبت  با او  تفاهم  اندیشیدن و  نگریستن را به عینه دیدم

هردو   فاتح  یک  قله  بودیم

هردو  درد مند  یک زخم  بودیم

هردو   ریشه در یک تبار  داشتیم

هردو   روایتگر یک  قصه بودیم

او حرفها داشت   و من نیز  حرفها

گذر ثانیه ها  احساس نمی شد

حضور  پر شکوه دوست بود  و مهربانیهای خواهرانه اش

دوست داشتن  اگر تجسم عینی داشته باشد

بدون شک   او  برازنده  آن است  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت |
آبادی هرانک امام زاده ای دارد بنام  امام زاده محمود

شجره  نامه اش   اورا منتسب به نوادگان امام سجاد(ع)  می کند

احترام وارادت  اهالی نسبت به این امام زاده بسیار قابل توجه است

اظهار ونظرهای متفاوتی بر سر و زبان  مردان و زنان آبادی است

مش  لیلی  می گوید :

قربون جد آقا برم  یه شب  تو خوابم اومد 

نوجوان  سبز پوشی بود  که نور ازش  ساطع بود

کبل رستم  می گوید :

من  اورا  مرد بلند قامت  سبز پوش دیده ام  نورانی و جذاب

حاجیه آمنه  می گوید :

سه نفرند  به من تو خواب گفته اند

یه خواهرند با دوتا برادر  جایشان را تو خواب نشانم دادند

تاکید کردند  که به کسی  نگویم

مراد  معترض  وار  می گوید :

هیچ یک از  اینها که گفتید  نیست

من اورا پیرمرد  نورانی دیدم  که از چهره اش نور می بارید

پر فسور  دنوشر  شرق شناس  در اینجا می نویسد :

اگر  همه مردم  آبادی  یک چهره  از امام  زاده را خواب می دیدند

بایستی  شک  کرد

در گستره  معنویت  تنوع  چهر ه ها  یک  واقعیت  انکار ناپذیر است

بدون شک  همه مردم  آبادی  راست  می گویند

یک واقعیت  در تجلی های  گونه گون  ظهور کرده است

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386 و ساعت |
عبدوالقدوس  گانگهی

از صوفیان و عارفان   هندی تبار   گفته است

پیامبر  به معراج رفت  و برگشت 

من اگر  جای  پیامبر  بودم  بر نمی گشتم

می بینی  تفاوت  عارف مسلک با پیامبر را

یکی  به فکر نجات خویش است

خود را می بیند

اما پیامبر  چگونه  در سدره المنتهی  بماند

در گستره  خاکی  زمین  هزاران  پیرو  چشم به او دوخته اند

تا  به زمین  برگردد  و از  آسمان  و خدا  برایشان بگوید

او بارها به پیروانش گفته است  انا بشر مثلکم

اینکه من  معراج  کرده ام

یعنی اینکه  ای پیروان من

شما هم توانایی این کار را دارید

پس  معراج کنید

که بایسته مقام شماست

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت |
پائولو کوئیلو در خاطرات یک مغ می نویسد :

راز شمشیر همچون راز هر پیروزی که در زندگی به دست می آوریم

ساده ترین  نکته  جهان بود

این که با آن  چه کنم  هرگز  اینگونه  نیندیشیده بودم

در طول  جاده اسرار آمیز  سانتیاگو 

 تنها  چیزی که می خواستم بدانم  نهانگاه  شمشیر  بود

هر گز از خود نمی  پرسیدم   چرا  می خواهم  بیابمش

به چه  دردم  می خورد

تمام  تلاش  هایم  معطوف  به پاداش بود

نفهمیده بودم   وقتی  چیزی را  می خواهیم

باید  برایش  هدف  مشخصی  داشته باشیم

این  یگانه انگیزه  جستجوی  یک  پاداش بود

راز  شمشیر   هم  همین  بود

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه چهاردهم مهر 1386 و ساعت |

پنجره  ادبی  و عرفانی 

 هرانک

شهادت  مولای  متقیان  امام  علی (ع)  را به عموم  شیعیان

تسلیت  عرض نموده

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت |
همه جوانب را در نظر می گیری

تمام نتایج را پیش بینی می کنی

از چند  زاویه موضوع را بررسی می کنی

مطمئن  می شوی همان چیزی  اتفاق  می افتد که انتظارش را داری

دست  به کار می شوی

تمام  همتت را به کار  می گیری

اما نتیجه ای که عایدت  می شود

از آن راضی نیستی

کلافه از آنچه که اتفاق افتاده است

آه و فغان  بلند  می کنی

خدایا  این حق  من  نبود

اما زمان  که  می گذرد

 بعداز مدتها  که به یاد آن حادثه غمناک  می افتی

با کمال  حیرت در می یابی

که چه حکمتی  و مصلحتی در کار بوده است

آنگاه  از سر شوق  فریاد  بر می آوری

خدایا  راضیم   به  رضای  تو

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه دهم مهر 1386 و ساعت |
اول که سوار  دوچرخه  می شوی  

رکاب می زنی و سقوط  می کنی

می کوشی و می افتی !؟

می کوشی و می افتی !؟

گمان نمی رود  که حفظ  تعادل را بیاموزی

اما  ناگهان   به تعادل  کامل  می رسی

و بر دوچرخه  استیلای  کامل  می یابی

این یک تجربه تجمعی  نیست

نوعی معجزه است

تنها  هنگامی رخ  می دهد   که به دوچرخه اجازه  می دهی

ترا  براند

به این  معنا که  عدم  تعادل  دوچرخه را می پذیری

همچنانکه  به پیش   می روی 

 نیروی  اولیه را به نیروی عظیم تری بر رکاب تبدیل می کنی

وب نویس  در اینجا   می نویسد :

با پا ئولو کوئیلو  در اینجا  هم عقیده ام

راهی جز  همسویی  با دنیای  پیرامونمان  نیست

مقاومت  بیفایده است 

همراه  شوید   همدل  شوید 

تا  زندگی   شما را به سمت و سویی که می خواهد ببرد

این  نکته ای است  که نبایستی  فراموش کرد

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه هشتم مهر 1386 و ساعت |
حسن صباح درون کلبه سنگی و کوهستانی خویش به  جنگ مدافعان الموت می اندیشید

او به عاقبت  جنگ  بیم ناک   بود

اگر  قلعه الموت را  تصاحب کنند  تمامی آرزوهایم  به هم می ریزد

توی افکارش  غرق بود  کسی اجازه  ورود خواست

سیدنا  به سلامت باد 

یک  گروه از سواران مسلح پای  قلعه اذن  ورود می خواهند

سر دسته شان شخصی  بنام  ابو علی اردستانی است

حسن  صباح  ابو علی را به حضور پذیرفت

من  بر مذهب  شما  هستم  اگر صلاح  می دانید

سر نوشت  جنگ  با  سلجوقیان را به ما  واگذار کنید

ما با تمام قدرت  مبارزه  خواهیم کرد  و نگران  این  جنگ  نباشید

حسن  صباح  از  جایش  خیز  برداشت

از پنجره  کلبه  سنگی  نگاهی  به سواران  زیر  پایش  انداخت و گفت :

از  تقاضایتان  ممنون   اما  کمی  نگرانم  اگر.........

ابو علی اردستانی   به میان حرف حسن صباح دوید و گفت :

به  ما  اطمینان  کنید  این  تنها  خواسته  ماست

چند  روز  بعد    لشکر  سلجوقی  یورش  بی امانی را شروع  کرد

ابو علی  و  سوارانش  با درایت   از قلعه  دفاع  نمودند

و لشکر سلجوقی  شکست  سختی را  تجربه  کرد و عقب  نشست

حسن  صباح  وقتی  خبر پیروزی را شنید

از  کلبه سنگی  بیرون  خزید و روبه ابو علی اردستانی گفت :

 رشادت  و شجاعت   شما  و گروه تان  ستودنی است

از این  پس   شما  ها را  رشیدوند (رشوند)  خطاب  می کنم

این  طایفه  امروز در الموت  روز گار  می گذراند

طایفه ای  که منشا  افتخارات بسیاری  در دفاع از ایران زمین بوده است

رشوند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت |
در این چند  پست به مناسبت  حال و هوای ماه رمضان سعی کردم

از عرفان  و معنویت   بنویسم

نویسنده  هرانک  براساس  دل و احساس  خودش  می نویسد

دنبال اینکه  نوشته اش  باب روز  باشد

و اثرش  چنان گل  کند  که جایزه  ادبی سال بگیرد

به هیچ  وجه  نیست

اگر بخواهم  توانایی  این کار را دارم

چه اینکه در سیالان  و سی نامه به همسرم  اینهارا خواهند  دید

کلمات  موم اند  در دستان  من

به  هر  شکلی که بخواهم  درش  می آورم

گاهی  از یک جمله  صدها  جمله  می سازم

نمی دانی  که  چه  سر و سری  با کلمات دارم

کلمه  خداست

اگر کلمه  خدا  را درست بنویسیم

صفحات  کاغذ رنگ و بوی  خدا  می گیرد

اگر  کلمه  رود را درست بنویسیم

رود جاری می شود  در گذر  همه زمانها و مکانها

باور کن  ایمان  داشته باش

چه  بگویم  من  سالها  از اقلیم  ادبیات گذشته ام

رسیده ام  به سرزمین  مملو از شگفتی عرفان

دیگر  دغدغه ام  داستان  سر هم کردن نیست

دیگر  سرگرم  کردن  خواننده   هدفم  نیست

نشان دادن  راههایی  که تجربه  کرده ام

دغدغه  هایی است  که برای خواننده  و مخاطب  هرانک دارم

نمی دانی  چقدر  مملو از نوشتنم

کلمات  همچون  چشمه ای جوشان در اندرونم  می جوشند

و در این  هیچستان پر از هول و هراس  جاری  می شوند  تا تشنه لبی  را سیراب کنند

هرانک در این  فضا  و حال و احوال پا به عرصه فضای مجازی گذاشته است

متمایز  و متغیر  با  همه  سایتها  و وبلاگها

هرانک

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت |
یکی از شگفتی های عرفان سمبلیک دیدن جهان و آدماست

عارف   حوادثی را که  در زندگی روزمره خویش  تجربه می کند

همه را  از چشم ایزد منان  می بیند

خداوند  بسان ناظری  همه امور زندگی اورا نظارت می کند

گاهی به او هشدار می دهد

گاهی  به او لطف می کند

گاهی  داغش  می کند

گاهی به باغش می کشد

گاهی  نزدیکش  می شود

گاهی  از او دور می شود

بقول مولوی بزرگ :

یک لحظه  داغم  می کشی   یک دم به باغم می کشی

پیش  چراغم  می کشی    تا وا شود  چشمان  من

این قبض و بسط ها  بخاطر این است

تا  چشمانمان  به روی حقایق  باز شود

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت |
اگر حرکت داشته  باشیم

و جستجو گر باشیم

مسلما بطور ثابت بریک شاخه  نخواهیم نشست

و مرغ  حقی  نخواهیم بود 

 که کاری جز فریاد حق و حق برآوردن  ندارد

مرغ  حق  حق را تفسیر نمی کند

مرغ حق  حق را  تکرار می کند

مرغ حق  حق را تاکید می کند

که  گوش ها  بشنوند

اما برای تفسیر  حق

پیامبری   باید

که به میان خلق رود  و حقیقت را  بگوید

بین این دو (مرغ حق و پیامبر )  فاصله بسیار است

تفاوت را احساس  میکنی !

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه دوم مهر 1386 و ساعت |