تبليغاتX
هرانک
 

 

 

الموت بود و اوسانبی

یکروز صدای  اعتراض  اوسانبی تو کوچه هرانک پیچید

یعقوب ددا(داداش)  مون (من) واسه مش لیلا دار (چوب)نمی تراشم

پدر  تو ایوان  وایستاده بود  وضو می گرفت :گفت

بیو بالا  اوسا نبی کی جرات داره  توره اذیت کنه!

اوسانبی وارد  ایوان شد و با صدای بلند گفت:

سلام یعقوب  ددا

تو دستش  یک مشما سیاه بود حواله کرد به پدر

پدر  به محتویات  مشما نگاه کرد

اوسا نبی گفت :

 چهار روز کار بکردوم  یک کیلو لوبیا چیتی ها دایه (داده) مش لیلا

پدر  اخمهایش در هم فرو رفت و گفت :

اوسا نبی بشیم (بریم)  بینوم (ببینم)چرا تورو اجرت  نداده

برق شادی تو چشمان اوسا نبی درخشید

اوسا نبی کارش حرف نداشت  اما کمی اختلال حواس داشت

برای همین بعضی ها فکر می کردند  او قدرت تشخیص حساب و کتاب را نداره

پدر می گفت : مش لیلا را حسابی به انتقاد گرفتم

اوسا نبی  اجرت را چرا  ندادی ؟

 الان   یه در و پنجره را  دو هزار تومان درست کنن

لوبیا  را بیر (بگیر )  منی او قات تل(تلخ ) نکن

مش لیلا فورا  پول را تقدیم کرده بود و معذرت خواهی کرده بود

اوسا نبی داد  زده بود اهالی هرانک شنیده بودند

یعقوب ددا (داداش)  چقدر تو با خدایی

اگر تو رو نداشتم  این خلایق حق مونو (من)  ضایع بکردن(می کردند)

پدر  گفته بود خانه ی من خانه  توست

روز کار کن  شو (شب )  هرجا دری (هستی )  بیو (بیا) خانه من

پدر  می گفت : اوسانبی را  هوا   بدارین (داشته باشین) کسی اوره (اورا)

اذیت نکنه  

حال سه سال است  که نه اوسا نبی دار می تراشه   نه پدر   تو هرانک هواشو داره

هردو  رخت از این  جهان  بر بسته اند اما خاطراتشان با من نویسنده است

اوسا نبی  و پدر

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت |
این روزها مصادف است با تاسوعا و عاشورای حسینی

بنده این افتخار را داشتم  که در سال ۱۳۸۵کتابی بنام

چنار خونبار زرآباد الموت را چاپ کردم  این کتاب در دو بخش تدوین شده است

بخش اول به بررسی اسناد و مکتوبات مستند در خصوص تاریخچه چنار خونبار

زرآباد الموت اشاره دارد

بخش دوم  شامل گزارش و مشاهدات  بنده  از درخت چنار خونبار روستای زرآباد الموت

است

واقعیت این است  خارج از هر گونه  غلو و اغراق در این گوشه کوهستانی الموت  معجز ه ای

رخ می دهد  باید همت کنی و خود را به آن نقطه برسانی و جاری شدن خونابه را ببینی

این درخت  شهرت جهانی دارد و از کشورهای هند  و لبنان و پاکستان و اروپایی و عربی

برای بازدیدش می آیند هیچ وقت هیجان و اشک  شوق  خبرنگار شبکه العالم را در سال ۱۳۸۲

از یادم نمی رود که دوربینش را بر نقطه جاری شدن خونابه  زون کرده بود و با شور و شعف خاصی

برای مخاطبانش گزارش می فرستاد

این کتاب در سال ۱۳۸۵با تیراژ۳۰۰۰نسخه توسط انتشارات طه قزوین به چاپ رسیده است

شماره تلفن :۰۲۸۱-۲۲۰۶۰۵۳مدیر انتشارات آقای حمیدی

 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 و ساعت |
 

باران کویر

 در نوع خودش وبلاگ منحصر بفردی است 

نویسنده  و مدیر وبلاگ دوست فرهیخته و اندیشمندی است

بنام استاد احمد  افروز

باران کویر   هر سه شنبه   به روز می شود 

سفر نوشت های معنوی استاد افروز  خواندنی و عبرت برانگیزاست

چند روز است که از سفر نجف اشرف و کربلای معلی برگشته اند

ضمن قبولی زیارتشان با این ایشان بیشتر آشنا شوید

مصاحبه زیر گفتگویی است با استاد افروز

حتما بخونید که اگر نخونید ضرر می کنید

با عرض سلام و ادب و احترام خدمت تمامی خوانندگان گرامی و تشکر از جناب رشوند عزیز بخاطر ابتکار عمل زیبایشان در آشنا نمودن هرچه بیشتر دوستان وبلاگ نویس باهم بنده هم بیشتر بخاطر اجابت دعوت جناب رشوند ونه به عنوان معرفی خودم که کمتر از آن هستم که در خدمت دوستان بزرگوار جسارت بخرج بدهم سوالات ایشان را پاسخ می دهم.

سوال اول :از خودتان خانواده تحصیلات شغل تان برایمان بنویسید.

 

-         احمد افروز هستم متولد نیمه پاییز 1357 و در رشته مدیریت روابط عمومی تحصیل کرده ام و هم اکنون هم به عنوان مدیر روابط عمومی یکی از ادارات دولتی مشغول بکار هستم.

-          

سوال دوم:چند وقت است که وبلاگ نویسی می کنید.

-         از 7خرداد امسال

سوال سوم:هدفی که از وبلاگ باران کویر دنبال می کنید چیست؟اصلا چرا باران کویر؟

-         شاید بهتر بود بپرسید اهداف.اولین هدفم پیدا کردن دوستان یا بهتر بگویم همراهانی بود که در این وانفسا بتوان از وجودشان بهره مند شد که البته این هدف خیلی زود محقق شد.دوستانی که می توان از آنان بیاموزم و داشته های خود را به صیقل دانش و آگاهی آنان جلا دهم و به چالش بکشانم.و اما دومین هدفم این که بنویسم تا خودم را فراموش نکنم.نوشتن در این دنیای مجازی لذتهای خاص خود را دارد.و اما چرا باران کویر این هر دو از دوست داشتنی های من است .باران که از نشانه های رحمانی خداست و روح را می توان به زیر باران برد تا از این آلودگیها پاک شود و کویر که به قول زنده یاد دکتر شریعتی تاریخیست که به شکل جغرافیا در آمده است.باران کویر را من بیشتر به شکل دعایی بکار می برم ما باید هماره دعا کنیم تا خداوند باران رحمت خود را برکویر وجود ما نازل کند.

سوال چهارم:از سرگرمیها و علاقه مندیهایتان برایمان بنویسید

-         اگر از روزمرگیها فراغتی حاصل شود.مطالعه و گوش دادن به موسیقی و عکاسی و اینترنت.

سوال پنجم:چه اوقاتی از شبانه روز وبلاگ نویسی می کنید

 

-         معمولا قبل از ظهر.البته این قاعده نیست هر وقت امکانی باشد.

-          

سوال ششم:بهترین کامنتی که داشتید

-         کامنتهای دوستان اغلب زیباست و لطف دوستان بیشتر از لیاقت بنده است.اما یادم هست وقتی پست "احمقها و نظرها" را نوشتم دوست خوبی کامنتی گذاشتند و در آن هرچه ناسزا بلد بودند نثار بنده کردند و دقیقا به هم آنهایی که من در آن پست از آن گله نموده بودم محکومم کرده بود:مثلا من از استدلال غلط فردی در مورد حضرت علی انتقاد کرده بودم و ایشان مرا محکوم کرده بود که تو علی را چه می شناسی(البته باز از موضع دفاع از علی) و مطالب دیگر و در انتها اینکه حالم بهم خورد ازاینکه به وبلاگت آمدم و... من از آن کامنت خیلی خوشم آمد چرا که هم صراحت داشت و هم تلنگری بود به من و هم یکی از دلایل نوشتن پستهای "خویش را تاویل کن نه ذکر را"شد.

سوال هفتم:وبلاگ هرانک را چگونه ارزیابی می کنید

-         ساده اما عمیق.شفاف اما پرمحتوا با نویسنده ای صد در صد قابل احترام

-          

سوال هشتم:از میزان بازدید کنندگان سایتتان راضی هستید

-         این وبلاگها پنجره ایست که آدمی به جهان اطراف خود باز می کند و هر کس هدفی دارد و این اهداف به نوعی با جمع در ارتباط است هر چه این جمع بزرگتر باشد نشان از موفقیت دارد.البته هم اکنون دوستانی در بازدید کنندگان دارم که هر کدام به عالمی می ارزند.مهمتر از کم و زیاد خود دوستان هستند.

سوال نهم:بزرگترین نقاط قوت وبلاگ شما در چیست

-          بهتر است از دیگران بپرسید

-           

-           

سوال دهم:اگر روزی وبلاگ شما بنا به عللی فیلتر شود عکس العمل شما چیست

-          این از دو حالت خارج نیست یا از جانب سیاسیون تنگ نظر است یا هکرهای نا آدمی.که هر دو مایه تاسف و حسرت است . گریز از اینها کارما نیست ، پنجره ای دیگر و وبلاگی دیگر...

-           

سوال یازدهم:احساس تان در مورد واژه های عشق و دوست داشتن زندگی چیست

-         فکر می کنم در پست "و اما عشق"از مجموعه شش گانه گفتارهای اخلاقی دیدگاه خودم را در مورد عشق نوشته ام .من زندگی را بسیار دوست دارم و سعی می کنم از این فرصت زیستن که نعمتی عظیم از خداوند رحمان است نهایت بهره را ببرم من در مورد زندگی و جهان و متعلقات آن از این بیان زیبای حضرت مولوی پیروی می کنم که:

چیست دنیا از خدا غافل بدن / نی قماش و نقده و فرزند و زن

من دنیا و موهبات آن را دوست دارم و آن را مزرعه ای می دانم که باید برای رفتن به سفر آخرت آن را آباد کرد و زیبا نه ویران و خشک و...

 

سوال دوازدهم:از کدام نوع سبک شعری بیشتر لذت می برید

-          من زیاد در قبد و بند سبک و مکتب ودوره نیستم  هر جا سخن خوبی باشد آن را می خوانم و می نوشم و در حد خویش بهر می برم وسخن خوب فارغ از سبکها و قیدهای این چنینی است.

-           

سوال سیزدهم:شخصیت محبوب شما کیست چرا و به چه دلیل

-         باز مانند سوال قبل نمی توانم بگویم فلان شخص برای آنکه افراد فراوانی هستند که مورد احترام بنده هستند و همگی آموزگاران و معلمان بنده هستند هر چند شاگرد نا اهلی چون من.

سوال چهاردهم:از کتاب در حال چاپ و کتابهای آینده تان برایمان بگویید

-         در حال آماده کردن کتابی هستم با موضوعی تاریخی – تحلیلی که امیدوارم بتوانم آن را آنطور که در نظر دارم به پایان برسانم.

سوال پانزدهم:شرایط دنیای امروز را چگونه ارزیابی می کنید

-         گر بر فلکم دست بدی چون یزدان/برداشتمی من این فلک را زمیان

وز نو فلکی دگر چنان ساختمی/که آزاده بکام دل رسیدن آسان

اما بقول جناب اخوان:هی فلانی زندگی شاید همین باشد.

 

سوال شانزدهم:آخرین کتابی که خوندید و مختصری از کتاب بگین

-         من در آن واحد کتابهای مختلفی ار مطالعه می کنم.هم اکن.ن مطالعه تحقیقی بر کتاب "تفسیر نمونه "دارم.کتاب "بسط تجربه نبوی"استاد دکتر عبدالکریم سروش را دوباره بازخوانی نمودم و "ظهور شیعه"اثر علامه طباطبایی را نیز همزمان مطالعه نمودم.پیشتر نیز دو کتاب ارزشمند شما"راز آتشفشان" و "چنار خونبار الموت"را خواندم و نیز کتاب خاطرات ثریا اسفندیاری ملکه سابق ایران را خواندم.

سوال هفدهم:مهمترین انتقادی که خودتان از خودتان دارید

-         کندی حرکت و تعلل زیاد در راه

-          

سوال هجدهم:نویسندهو شاعر محبوب شما کیست

-         فکر می کنم در سوالات 12 و 13 پاسخ این سوال را نوشته ام و فکر می کنم این بیت زیبای حضرت مولانا بهتر گویای پاسخ باشد.

            من بهر جایی که بینم آب جو/رشکم آید بودمی من جای او

 

سوال نوزدهم:جمله یا شعری که همیشه ورد زبانتان است.

-         معمولا هر از چند گاهی سخنی ورد زبانم می شود ولی از ماندگارترین آنها که اغلب با خود زمزمه می کنم اشعار زیبای حضرت مولویست از جمله:

           زتو هر هدیه که بردم به خیال تو سپردم/که خیال شکرینت فر و سیمای تو دارد

           به دو صد بام برآیم زدو صد دام درآیم/چه کنم آهوی جانم سر صحرای تو دارد

           و نیز شعر زیبای جناب شاملو:

           مرا تو بی سببی نیستی

          براستی صلت کدام قصیده ای ای غزل ...

          و....

سوال بیستم:فضای وبلاگها را چگونه ارزیابی می کنید

-         مثل هر معقوله بشری زشت و زیبا

 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 و ساعت |
 

زمستون سال ۱۳۶۴ بود

مینی بوس هرانک پشت مزارستان ایستاد

راننده فردوس گوره (فریاد )کرده بود :

مش یعقوب  بیا که مهمون داری

پیاده که شده بودند

مش گلی بود  و دوفرزند قدو نیم قدش

یوسف و ایران

خبر  آوردند که پدرشان بشیه (رفته ) جبهه

مش یعقوب و مش مهلقا  ناله برداشتند

که چرا  بشیه ؟(رفته) او که دوتا صغیر داره (فرزند)

روزها و شبها بود که  مادر مهلقا  می رفت به

امام زاده محمود  (ع) دست به صندوق متبرک می شد

خدا یا تو دانی منی  وچک (فرزند من)

ومادر مهلقا  گفته بود : شب  امام زاده بیامه  (اومده)  خوابش

بگوتیه  که یه مو از سر محرم کم نشه صحیح و سالم وگرده سر زندگیش

آخرین شب  آن سال که سفره را چیده بودند روی کرسی

مادر مهلقا گفته بود  : دست نگهدارید   صدای پای پوتین های  محرمه

و دقایقی بعد  شادی و نشاط بر کلبه مش یعقوب باز گشته بود

مهلقا دست دعا برداشته و گفته بود :

خدا را شکر  امام زاده محمود تو اینقدر  معجزه می کنی

وچکم  صحیح و سالمه (فرزندم صحیح و سالمه)

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت |
 

بیهوده نیست  که من  بی تو نمی شوم

و ترکیب تو در نام من  قاعده زبان است

که من بی تو سر گردانم  وتو بی من گنگ

منم که تورا می نوازم  که بی من تو چنگ  خاموشی

تو ئی که به من شور می دهی  که بی تو سیاهی سردم

می دانی که با چه تندی  و داغی  و دیوانگی و بی تابی و

شتابزدگی  و انفجار  و عصیانی  دوستت دارم

می دانی ؟

می دانی نه نمی دانی !

نمی توانی بدانی !

من نتوانسته ام  به تو نشان دهم

نه فرصت  آن  را داشته ام 

نه قدرت  آن را داشته ام   نه زبانش را

داشته ام ..............هیچی ........هیچی

خیلی خودم را عا جز می یابم

من در چشم تو به فداکاری می ارزم  این را می دانم

در من هیچ کس  هیچ چیز  با تو بدنیست

تمام من تایید مطلق و یک کلمه  ظهور توست

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه بیست و یکم دی 1386 و ساعت |
 

شب در کلام حافظ به مثابه یک  (رمز  ) بکار می رود

با مفهوم  هایی مواج  و گونه گون

از همه مهمتر با  مفهوم (لحظه  های مکاشفه )

این لحظه شهود  و مکاشفه که حافظ در پار ه ای از تا ملات

عرفانی خویش   از آن تعبیر به   (دوش )  می کند

در واقع  لحظه ای است   بیرون از زمان

چراکه  مکاشفه در نزد  عرفا با مقام تمکین ارتباط دارد

زمان به قول   مولوی  منشا ء (تلوین) است

عارف  در چنان  حالی از چنبره  زمان   وا می رهد

واز قید  چون  و چرا   خارج  می شود

شب  !

چقدر درشب  راز  نهفته است

رازهایی شگرف   راز هایی  مملو از شور و هیجان

بدون شک  شعر های عاشقانه مادام اسپینا به پرفسور دنوشر

درشب ساطع شده است

شب  و مادام اسپینا  چقدر باهم مالوفند  چقدر باهم انس دارند

دنیای عجیبی است  با  نگاه او  و ترانه هایش جهان را زندگی را نگریستن

من همواره  نوع نگاهم را مدیون  او هستم

دوست داشتن تو حس  عجیبی دارد

حس چون  حس  عرفانی مملو از سکوت شب

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت |

آنچه حافظ از جام  جم  می گوید :

معرفت است   نوعی کشف  است  

نوعی  تجربه  عرفانی  منحصر بفردی است

با این تفاوت  که آن را  گاه از لحاظ  محتوی   ( جام )  می جوید

که با ذوق بیخودی حجابی را که بین انسان  و کائنات هست

از میان  بردارد

گاه  از لحاظ  شکل  (جام)  طلب  می کند  که  صفای آینه گون

آن  مقام  کائنات را چنانکه    هست  جلوه  می بخشد

وبرای عارف  آنچه را  که معرفت  واقعی است  تحقق  می دهد

اگر رمز  معرفت  واقعی  را 

 اتحاد  عارف  و معروف    عاشق و معشوق  عاقل و معقول بدانیم

جام  جم  رمزی است   از معرفت  واقعی   فنای  لله

پرفسور  دنوشر  در اینجا  می نویسد :

ایده ال ترین  اتحاد   عاشق و معشوق  این است

هریک  آینه  دیگری باشند 

 هریک  تداعی درست و بجای دیگری باشند

هریک  تجلی تمام  عیار  دیگری  باشند

اگر عاشق  به پاکی خویش   عهد  خویش    عشق  خویش

تصمیم  خویش   جهت  گیری خویش   ابراز دوست داشتن خویش

راز خویش  باور  خویش  ..... ایمان  دارد

بداند  معشوق  هم به ( پاکی   عهد  عشق   تصمیم  جهت گیری

ابراز دوست داشتن   راز و باور  عاشق  خویش ) ..... ایمان دارد

این چیزی است  که بایستی درباره  آن جدی اندیشید

مادام  اسپینا  تو که  مرا در اوج  پرواز  و دست  چین نمودن  الماس واژه ها می دید ی

حال  چگونه  این  همه سقوط   و تنزل  عاطفه  نسبت  به خویش را  باور کنم

قضاوت  شتابزده  تو  مرا سخت  می آزارد !

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه هجدهم دی 1386 و ساعت |
 

زندگی یعنی این که (دم ) را درست بشناسیم

نه این که هر دم بیل باشیم

نه اینکه  دمدمی مزاج باشیم

من نمی دونم این  (دم ) چرا این همه بلا بر سرش اومده

انگار  یه چشم دریده ای یا درنده ای خواسته که ما از آینده غافل بشیم و هم از گذشته

مگه حال   جدای  از گذشته  و آینده  می شه ؟

حال مثل سکه ای است که یه طرفش به آینده اس  و روی دیگرش به گذشته

اصلا  توجه  کردین   وقتی ما به هم  می رسیم

می پرسیم  : حالت  چه  طوره ؟!

این  حال  خوشه  که سکوی پرواز  برای  آینده  می شه  

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه شانزدهم دی 1386 و ساعت |
 

 

اعضای  صمیمی خانه پدر

تولد  مادر گرامی  مامان مهری را

از صمیم قلب  به  خواهران گرامی

 شهریور خانم  

اسپندخت  خانم  

 و فروردین خانم   و آقا  دیداد عزیز تبریک  می گویم

مادر  تولدت  مبارک !

مهارت  خوب و تمام  عیار  مادر بودن  شما  فرزندانی پرورانده

که افتخار ایران  زمین  هستند

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه پانزدهم دی 1386 و ساعت |

شاه شیخ در اواخر عمرش به مستی پناه اورد

یک روز  یک تن از ندیمان   وی را بر بام قصر برد

تا از آن بالا   بهار شیراز

  را در موج  سبز ه ها و دور نمای در ختان اطراف  شهر تما شا کند

می گو یند : شاه شیخ  که دیده بود  لشکر  در پای دیوار شهر موج  می زند

پرسیده بود   این  چیست ؟

گفتند  : لشکر   محمد مظفر   دشمن  تو

با بی اعتنایی  تبسم  کرده بود  که عجب  ابله مردی است این محمد مظفر  !

که در چنین  بهار دل انگیزی   خود را  و ما را  از خوش دلی  محروم  می کند

شاه  شیخ  همچنان  خود را  در پناه  مستی  و بی  خبری  سرگرم  می کرد

زمانی  دیگر  در مستی   فریاد  و غو غایی شنید

نا با ورانه پرسیده بود  : این  چه هنگامه است  ؟

گفتند :  نقاره  امیر رز  مبارز  است

گفت  :  هنوز  این  مردک   گران جان  نر فته است

تاریخ  می نویسد :

یک تن  از کلو ها (پهلوانان )که از شاه شیخ مست  دلنگرانی داشت

پنهانی  با  امیر  مبارز  در ساخت   و نیمه شبی دروازه  شهر  را بر روی وی گشود

شاه  شیخ  از شیراز  گریخت و شهر به دست  دشمن افتاد

حافظ این   فرجام  درد ناک  را در غزلی منعکس  کرده است

که خاتم فیروز  بو اسحقی  را دولتی  نا پایدار   خواند

دولت  مستعجل   به تعبیر  حافظ

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت |
 

   

اسفار کاتبان  کتابی است  بسیار  تاثیر  گذار  من این کتاب را خوند ه ام                         

اسفار کاتبان عنوان رمانی است از ابوتراب خسروی

که در سال ۱۳۷۹ خورشیدی منتشر شد. ناشران کتاب نشر قصه و نشر آگه بودند.

 این کتاب در سال ۱۳۸۰ از طرف پکا به عنوان بهترین رمان سال ۷۹ برگزیده شد

 و جایزه مهرگان به آن تعلق گرفت.                                                                                

داستان از آشنایی اقلیما دانشجوی یهودی همکلاسی دانشگاهش سعید (که مسلمان است)

برای انجام یک تحقیق مشترک آغاز می‌شود. موضوع تحقیق نقش قدیسان در ساخت جوامع است که با نقطه آغاز جداگانه از طرف دو شخصیت داستان دنبال شده و به یک نقطه مشترک می‌رسد. این نقطه، محل اشتراک دو روایت دیگر (علاوه بر روایت دو قدیس) نیز هست؛ داستان زندگی پدر راوی (سعید) در نقش کاتب مجدد یک روایت قدیمی و داستان عشق تازه اقلیما و سعید. این رابطه خشم متعصبین یهودی را بر می انگیزد.

                                                اسفار کاتبان

                                              نقدی بر اسفار کاتبان

                                                  درباره نویسنده اسفار کاتبان

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت |

رفتن ،باید شعارمان باشد هر لحظه  هر جا .

در باید الزام است تاکید است باید رفت

رفتن ؟!

چه مصدر قشنگی !

باید مسافر بود آری مسافر ....مسافر 

 چه کلمه هیجان انگیزی !

چقدر این واژه برازنده انسان است

انسان کیست ؟

یک مسافر مسافر مقصدهای نا شناخته

مسافر اقلیم نا کجا آباد مسافر سفرهای شگفت

سفر های دور و دراز سفرهای نا محدود

چه می گویم !چه می گویی ؟

باید مسافر بودباید رفت باید از ستیغ کو هها گذشت

باید منظره های متفاوت را به تما شا نشست

پدر تجربه همه فصلها شد

فرزند خیال های رنگین شد

باید آب چشمه های سر راه را نوشید

طعم آب ها را در تن گونه گونی طبیعت مز مزه کرد

باید رفت

رفت  رفت رفت  رفت  رفت .......

ماندن  سکون  توقف ..............

وای نمی توانم تصور کنم نسانی از رفتن باز ایستاده است

 انسان از نظر من موجودی که در رفتن احراز هویت می کند

انسان  مسافر است مسافر  اقلیم نا کجا آباد

آن نمی دانم کجای وسوسه انگیز .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توضیح عکس:  (باغهای جلوی قلعه الموت)

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه نهم دی 1386 و ساعت |
یک تصویر از روبروی هرانک 
روزهای آغازین بهار هرانک را نشان می دهد کوه پشت سر هرانک معروف است بنام نودر دره کناری از دره های
قله بلند سیالان بوده که به روستای آتان (ماسوله الموت ) محل زادگاه زنده یاد کریمی راد وزیر دادگستری دولت احمدی نزاد می باشد
شاهرود درست روبروی هرانک گل آلود سمت خزر می رود زمینهای هرانک در دو طرف شاهرود واقع شده است
هرانک در حال حاضر با جمعیت نسل جوان شهری اش 120خانوار می باشد
پشت کوه نودر قلعه حسن صباح واقع شده است که دوساعت پیاده وری با هرانک فاصله دارد
 
+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت |
 

وبلاگ بوی کاغذ  را دورا دور می شناسم

روز نوشتهای  آقای  مهدی جلیل خانی در نقد  ادبیات و فرهنگ می باشد

بوی کاغذ  یک وبلاگ حرفه ای است

آخرین پست  مطالبش را به حافظ  موسوی شاعر  و منقد زنجانی در شب شعر

شاعران زنجانی پرداخته است

مصاحبه زیر  با  نویسنده این وبلاگ  انجام  شده است را حتما بخونید

سؤال اول: از خودتان خانواده  تحصیلات  شغل تان برایمان بنویسید.

روز دوشنبه 28 تیرماه 1361 برابر با 19 جولای 1982 در خانه‌ی پدربزرگ مادری‌ام در کوچه‌ی رختشویخانه‌ی زنجان به دنیا آمده‌ام. بد نیست بدانید که در این روز ادگار دگا نقاش معروف فرانسوی (1834)، ای.جی. کرونین نویسنده‌ی انگلیسی (1986)، رابرت مان آهنگساز و ویولونیست آمریکایی (1920)، ساموئل کلت مخترع سلاح کمری کلت (1814)، و هربرت مارکوزه فیلسوف چپ‌گرای مکتب فرانکفورت (1898)، نیز به دنیا آمده‌اند.

سایه‌روشن‌های کودکی‌ام هنوز با من و زنده هستند و هیچ باور نمی‌کنم که آن خانه‌ی زیبای کودکی‌هایم را با یاکریم‌های جفت‌جوی عاشق‌پیشه‌ی صبح‌های تابستان‌اش، یا با آن گیلاس‌های سرخ و طلایی‌اش، و یا آن زیرزمین بویِ نفت و عتیقه‌های خوش‌بوی کهنگی‌اش، فروخته باشند.

باید اضافه کنم که رشته‌ی تحصیلی من عمران است که ظاهراً هیچ ربطی به فعالیت‌هایم در این سال‌ها نداشته! برای اطلاعات بیشتر درباره‌ی سوابق کاریِ من می‌توانید به [+] مراجعه کنید.

 

سؤال دوم: چند وقت است که وبلاگ‌نویسی می‌کنید؟

دقیقاً از روز سوم اسفند 1383 به طور رسمی و حرفه‌ای آغاز کرده‌ام. بنابراین اکنون بوی کاغذ در آستانه‌ی سه سالگی و در انتظار آغاز چهارمین سال فعالیتِ خود قرار دارد.

 

سؤال سوم: هدفی که از وبلاگِ بوی کاغذ دنبال می‌کنید چیست؟ اصلاً چرا بوی کاغذ؟

 پیش‌تر در گفت‌وگویی نوشته بودم که اکنون در این فضایِ مجازی که بی‌مرزی‌های به راستی حیرت‌انگیزی را در برابر مخاطبان قرار داده است، از سویی به خاطره و «بوی» کاغذ نظر دارم، و از طرفی نقش و رسانایی «کاغذ» را نیز فراموش نکرده‌‌ام. به بیانِ دیگر، بوی کاغذ هم به دنیای مجازی و بوی پاپیروس دل‌خوش است و همچنان می‌کوشد، و هم با نام «کاغذ»، هنوز از آن دل نکنده است!

 

سؤال چهارم: از سرگرمی‌ها و علاقه‌مندی‌هایتان برایمان بنویسید.

این روزها سرگرمی من در خواندن خلاصه شده. در معنای عمومی مطالعه می‌کنم و در معنای خاص‌اش کتاب می‌خوانم، آن هم اغلب در حوزه‌ی ادبیات و نقد. دنیای وبلاگ‌نویسان کوشا و خستگی‌ناپذیری که به حق تعدادشان هم کم نیستند، همواره انرژی افزون‌تری در من ایجاد می‌کند و گمان می‌کنم آن شور و هیجانی که برای ادامه‌ی هر کوششی از این دست لازم است، از طریق قرارگیری در همین بستر موّاج امکان‌پذیر است. طبیعت را دوست دارم و با رفقای خاص بودن را بیش‌تر. بنابراین حتا در فصل‌های سرد این شهر یخ‌زده هم، یعنی محل زندگی‌ام در زنجان، به یُمن داشتن رفقایِ دُردانه‌ام، از سفرهای دور و نزدیک بی‌نصیب و بی‌دریغ نبوده‌ام.

 

سؤال پنجم: چه اوقاتی از شبانه‌روز وبلاگ‌نویسی می‌کنید؟

هرگاه که احساس کنم باید نوشته‌ای را به دست مخاطب‌اش برسانم، زمان را از دست نمی‌دهم. اما اغلب آن‌چه به دل و زبان می‌آید، شب‌های اتاق‌هایِ تنهایی است. شنیده‌اید حتماً که: شب، مادر اندیشه‌هاست!

 

سؤال ششم: بهترین کامنتی که داشتید؟

بی‌شک یکی از لذت‌های وبلاگ‌نویسی همین نظرپَراکنی هر مخاطبی است که امکان دسترسی به اینترنت و وبلاگ‌ها را دارد. هر نظری که برای هر مطلبی در بخش نظرات یک وبلاگ منتشر می‌شود، هم برای نویسنده‌‌ی نظر و هم نویسنده‌ی وبلاگ، هیجان‌انگیز و  پُرجاذبه هستند، اما همواره زمانی این جذابیت برای یک وبلاگ‌نویس بیش‌تر خواهد بود که بداند آن شخص نظردهنده، نوشته‌ی او را با کمی دقت خوانده و اطراف و جوانب آن را نیز سنجیده است. و این اِشراف بر متن، به درستی، از کلمات و محتوایِ نظری که آن خواننده برای وبلاگ‌نویس به ارمغان می‌گذارد، قابل دریافت است. یکی از کامنت‌های بوی کاغذ برای من بیش از بقیه راهنما و پُرقدر بود، و آن هم از یک ناشناس بی‌نام بود (یا من به خاطر نمی‌آورم نام‌اش را) که دقیقاً همزمان با روزهای از دست رفتن ناصر عبداللهی خواننده‌ی پاپ، و تعلّل من در نشر خبر درگذشت او در آن روزهای پُرشایعه بود. همین‌جا بگویم که تا امکان و توان داشته‌ام، کوشیده‌ام در بخش «از دیگر رسانه‌ها»ی وبلاگ بوی کاغذ، به نشر مهم‌ترین رویدادهای روز ایران و جهان، نوشته‌های خوبی که خوانده‌ام، عکس‌های زیبا و پرمعنایی که دیده‌ام، موزیک‌های تأثیرگذاری که شنیده‌ام، بپردازم. اما در آن روزهای از دست رفتن ِ ناگهانی ناصر عبداللهی، من هنوز از او و درباره‌ی او چیزی در این ستون منتشر نکرده بودم و آن دوست که هنوز هم به خاطر نمی‌آورم کی بوده، در نظری به من تذکر داد که تو چرا با این همه انتشار خبر، این‌قدر درباره‌ی مرگِ این هنرمند سکوت کرده‌ای. و سخن‌اش ناشی از همین دنبال کردن محتوای وبلاگِ من بود. و به راستی از طرفی هشدار و تلنگری بود به من که به حرفه ای‌تر شدن نظر داشتم و دارم، و از سوی دیگر جمله‌های به ظاهر تلخ آن رفیق، خستگی را از تنم گرفت؛ چون می‌دیدم کسی پیدا شده که جز خواندن، این‌قدر به این ــ به ظاهر ــ ریزه‌کاری‌ها هم اعتنا دارد.

 

سؤال هفتم: وبلاگ هرانک را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

من به تازگی با وبلاگ شما آشنا شده‌ام و به گمانم همین گفت‌وگوها نیز برای شناسایی‌ها، مفیدتر خواهد بود.

 

سؤال هشتم: از میزان بازدیدکنندگان سایتتان راضی هستید؟ با وجود فیلتر بودن بوی کاغذ در بخش‌های زیادی از ایران و عدم

 تغییر نشانی میان‌بُر و نشانی فیلترنشده‌ی وبلاگ بوی کاغذ در اغلب وبلاگ‌ها و سایت‌هایی که به آن لینک داده‌اند، وضعیت رضایت‌کننده‌ای را متصوّرم و از این بابت خوشحالم. مطمئنم که هنوز راه طولانی و پُرخطری باید پیمود و به این مخاطبان هر چند واقعی اما اندک، نیز نباید دلخوش بود.

 

سؤال نهم: بزرگ‌ترین نقاط قوت وبلاگ شما در چیست؟

همواره به سلایق مختلف و متنوع در راه وبلاگ‌نویسی نظر داشته‌ام اما مهم‌ترین مشخصه و قوت بوی کاغذ ــ‌اگر بوده و هست و دیگران به آن معترفند ــ در شفافیت و بی‌پردگی آن است. هیچ‌گاه خود را از دید دیگران پنهان نکرده‌ام و در همین اتاقِ شیشه‌ای راحت‌تر نفس می‌کشم. من منتظر روزهایی مانده‌ام که بدون این شیشه‌ها هم حتا درونی‌ترین‌ها را فریاد بکشم!

 

سؤال دهم: اگر روزی وبلاگ شما بنا به عللی فیلتر شود عکس‌العمل شما چیست؟

بد نیست بدانید که وبلاگ بوی کاغذ از میانه‌ی بهمن‌ماه سال گذشته، سه بار تا کنون فیلتر شده است و وبلاگ فعلی، دومین وبلاگ پس از اولین فیلترینگ آن بود. ابتداjmahdi.blogfa.com  فیلتر شد و با بازگشایی وبلاگ بعدی به نشانیjmahdi1.blogfa.com  چندی نپایید که دوباره آن را فیلتر کردند. اما مدتی با درج سه دبلیو می‌شد به آن دسترسی پیدا کرد که پس از اندک زمانی آن امکان نیز از دست رفت و امروز در اغلب نقاط ایران تنها با پسوند (.ir) می‌توان به بوی کاغذ دسترسی یافت که... باری، مهم این است که هنوز آن هدف تابوشکنی و شفافیت و زیستن در اتاق شیشه‌ای، به قوّت خود باقی است و هیچ راهی در این دنیا بسته نمی‌ماند!

 

سؤال یازدهم: احساس‌تان در مورد واژه‌های عشق و دوست داشتن زندگی چیست؟

همه‌ی احساس من ــ و خیل عظیمی از همنوعان و همسالانِ من ــ در این سال‌ها، در جست‌وجویِ همین دو واژه خلاصه می‌شود. و گمان می‌کنم اصلاً فلسفه‌ی زیستن و کمال بشری در بطن و متن همین دو معنای ازلی و ابدی نهفته است. برخی به اشتباه این دو واژه را منحصراً درباره‌ی معشوق انسانی خویش به خاطر می‌آورند، ولی من جز آن لحظه‌ی شگفت و متعالی عشق و دوستی که در روابط انسانی متجلی است، در همین جزیی‌ترین علایق ذاتی شده‌ی انسان هم با کمی اغماض، همین معناها را متبادر می‌بینم. من عشق شورانگیز از خواندن یک شعر یا یک متن ادبی زیبا و عمیق را، با اندکی تسامح، با پیوند و عشق انسانی و پُروسوسه، یکسان و هم‌قامت می‌دانم.

از سوی دیگر، عشق با دوستی تفاوت‌هایی دارند که اتفاقاً اولین متن نوشته شده در وبلاگ بوی کاغذ به تاریخ سوم اسفندماه 1383 نیز از قول آیدین آغداشلو، به همین ماجرای تفاوت معطوف است. او ــ و من ــ این تفاوت را در انتظارات هر دو هماوردِ این دوستی می‌بینیم؛ یک کلام: در عشق همواره انتظار تلافی و جبران هست، اما در دوستی نه. اگر عاشقانه به چیزی یا کسی دل‌بسته باشی و هر زمان آن را از جان و دل بپرستیْش، مَحال است که درعین ِ فرشته‌خویی خویش حتا، انتظار تلافی و پاسخ نداشته باشی. اما در دوستی ــ که معمولاً پُر دوام‌تر از عشق است،ــ این چشم به راهی و انتظار واکنش از آن‌چه مورد پرستش عاشقانه‌ی توست، کم‌تر است، و یا اصلاً نیست. و برای همین است که به نظر من، همیشه عشق و نفرت و کینه و شور علاقه، توأم و با هم‌اند.

 

سؤال دوازدهم: از کدام نوع سبک شعری بیش‌تر لذت می‌برید؟

من امروز آگاهانه شعر سپید شاملویی و شعر سپید پس از او را دوست‌تر دارم. به گمان من تعبیرها و معناهای نو و امروزی از مؤلفه‌‌های مختلف انسانی و مدرن، تنها در این قالب، پُرجذبه، شورانگیز و تأثیرگذار می‌توانند بود.

 

سؤال سیزدهم: شخصیت محبوب شما  کیست؟ چرا و به چه دلیل؟

من به چند جهت احمد شاملو، هوشنگ گلشیری و اسماعیل خویی را از همه‌ی شخصیت‌های ادبی این سرزمین بیش‌تر دوست دارم. ــالبته که شخصیت‌های سیاسی را هیچ‌گاه نه تاریخ جدی گرفته و نه من تا این حد وقعی می‌نهم. سرسختی، خستگی‌ناپذری و معامله نکردن با قدرت و ثروت‌های پوشالی و دروغین، از مشخصه‌های اصلی و بارز این بزرگان بوده که در سومی هنوز هست. آن دو دیگر را بهترین‌های ابدی برایشان می‌خواهم. البته خوب می‌دانم که هیچ‌‌چیز و هیچ‌‌کس را از نقد گریزی نیست. این هر سه به من آموخته‌اند که باید نقد کرد و به هر آن‌چه دوست داری باید با دیده‌ی شکاک خویش نیز بنگری تا به افق‌های نوتر و امیدبخش‌تری دست یابی. و البته که گفتن ندارد: نقد و سره‌سنجی، و جسارت و گستاخی، دو مقوله‌ی کاملاً جدا از هم‌اند!

 

سؤال چهاردهم: از کتاب در حال چاپ و کتاب‌های آینده‌تان برایمان بگویید.

تا کنون کتاب مستقلی از من چاپ نشده اما در انتشار چند کتاب همراهی کرده‌ام که این همکاری به صورتِ ویراستاری، طرح ایده، و ارائه‌ی نظر برای تعلیقات و اصلاحات بوده اغلب. دو مجموعه از نقد و شعر هم دارم که گمان نمی‌کنم تا مدت‌ها مجوز بگیرند.

 

سؤال پانزدهم: شرایط دنیای امروز را چگونه ارزیابی می‌کنید.

من بی‌آن‌که بخواهم حکمی صادر کرده باشم، بسیار به آینده خوش‌بین‌ام. یعنی گمان می‌کنم شرایط فرهنگی، اجتماعی و سیاسی امروز ایران، در پی یک ناگزیری، به سمت و سویی سوق می‌یابد که نتیجه‌ای جز تغییر اساسی به سود علم و هنر و تفکر ندارد. اما اصلاً خوش‌بین نیستم که دوباره قدرت آن سال‌های طلایی اصلاح‌طلبی و فرصت‌های سوخته‌ی دوران هشت‌ساله‌ی سیدمحمد خاتمی، دوباره به ایران و جمع غمگین روشنفکران و نویسندگان ما بازگردد!

 

 

 

 

 

سؤال شانزدهم: آخرین کتابی که خواندید... مختصری از کتاب بگویید.

«از تیغ و ترمه و تغزل»، مجموعه‌ای از به ظاهر شعرهای منتشر نشده‌ی حسین منزوی که مهدی خطیبی عزیز جمع‌آوری کرده و اصلاح و تعلیق بر آن نوشته که سر و صداهای زیادی به پا کرده این کارش. من بر این مجموعه، یادداشت‌هایی نوشته‌ام که به زودی در وبلاگم منتشر خواهم کرد.

 

سؤال هفدهم: مهم‌ترین انتقادی که خودتان از خودتان می‌کنید...

خودخوریِ پیش از نوشتن! خیلی‌ها با حرف زدن آرام می‌شوند. نازنینی دارم که می‌گوید: زن‌ها با حرف زدن مشکلات‌شان رفع می‌شود! غافل از این‌که او با حرف زدن‌اش پیش از آن‌که خودش آرامشی بیابد، مرا آرامش می‌دهد و چراغ‌های خاموش‌شده‌ام را پُرنورتر می‌کند! اما من هرگاه که دست به قلم برده‌ام و نوشته‌ام، دردهای درونی‌ام را تسکین داده‌ام. این جنّ درون را باید طلسم کرد و بعد با نوشتن از آن خلاصی یافت. ولی چه کنم که گاهی آن‌قدر خودخوری می‌کنم که چیزی برای نوشتن ازم باقی نمی‌ماند!

 

سؤال هیجدهم: نویسنده و شاعر محبوب شما کیست؟

اکنون که به احساس درلحظه و خاطره‌ی دَم‌دستی‌ام رجوع می‌کنم، نویسنده‌ی محبوبم را عباس معروفی می‌یابم و شاعر محبوبم را منوچهر آتشی. آن اولی را عیش و عزت باد، و این دیگری را خاک بر او خوش باد! از آن سه شخصیتِ پیش گفته هم که بسیارها آموخته‌ام و می‌آموزم هنوز.

 

سؤال نوزدهم: جمله یا شعری که همیشه ورد زبانتان است...

دیگر "اگر بگذارند"ی نیست/ گیتی را/ به صوتِ بوسه و پندار/ بیدار خواهیم داشت. (منوچهر آتشی)

 

سؤال بیستم: فضای وبلاگ‌ها را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

پیش‌تر و در پرسش‌های قبلی، در این‌باره نوشتم؛ تلاش‌های تحسین‌برانگیزی مرا در شور و هیجانِ نوشتن نگه می‌دارد. ولی به نظر من باید هر چه بیش‌تر با خودسانسوری‌ها مقابله کرد تا به مبارزه‌ی اساسی‌تر با سانسور رسید. اگر همه‌ی ما به نوبه‌ی خود بخش کوچکی از این فشارها را در برابر فیلترینگ و بگیر و ببندها متحمل شویم، آن‌گاه این زور و محدودیت، به تناسب تقسیم و البته کم‌تر می‌شوند و با نزول و کاهش این تنگناها، می‌توان به ناامیدیِ دستگاه سانسور، امیدوارتر شد.

 

سؤال بیست و یکم:  یک وبلاگ را معرفی کنید برای مصاحبه...

ت مثل چی؟، فرین حسین‌روحانیان: http://tmeslechi.persianblog.ir

 

ممنون از این‌که در مصاحبه ما شرکت نمودید.

من هم از شما سپاسگزارم.

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت |
 

رند کیست ؟

آنکه به هیچ چیز سر فرود نمی آورد

از هیچ چیز نمی ترسد  و زیر این چرخ کبود  زهر چه رنگ تعلق گیرد آزاد است

نه خود را می بیند  و نه به رد و قبول  غیر نظر دارد

اندر  دو جهان که را بود  زهره این !

در دنیایی که همه چیز  به میزان پول سنجیده می شود

در دنیایی که نام آوران  عصر برای صید زرو سیم نه پروای نام دارند

نه اندیشه جان 

فراغتی  و کتابی  و گوشه دنجی   برای که کفایت می کند

برای یک رند ؟!

برای یک آزاد اندیش  بی خیال  که این همه غو غای خود پرستی  که در جهان هست

برای وی چیزی جز یک فریاد پوچ نیست

و حافظ  چنین شاعری است ؟!

شاعر  نسلهای  اندر نسل

رندی که با احساسهای  همه قرنها  سر بازی دارد 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه چهارم دی 1386 و ساعت |
 

هرانک این بار برای مصاحبه سراغ آقای بهمن عبداللهی مدیر وبلاگ تخصصی

سینما  بنام  وبلاگ دونده  رفته است

استاد عبداللهی  کار نامه کاری فرهنگی اش  آن قدر پر بار است

که نیاز به تو ضیح ندارد  آشنایی من با  دونده  مصاحبه ای بود که

هفته نامه تابان در ستون وبلاگهای شهر  با ایشان انجام داده بود

آدرسش را یا دداشت کردم وکامنتی برای استاد عبداللهی گذاشتم

که همشهری هستم  و  نویسنده هرانک بعدش بزرگواری کردند

هرانک را در دونده  لینک  کردند  من دونده را  پست به پست می خونم

آنچه که استاد عبداللهی  در دونده  به دنبال آن است  قلم و تحلیل  حرفه ای

آن است که نشان از  علاقه  و دامنه مطالعات  وسیع ایشان دارد

مصاحبه زیر   را که با استاد عبداللهی انجام شده است حتما بخونید

سوال اول : از خودتان خانواده تحصیلات شغلتان برایمان بنویسید

# متولد خيابان بلاغي ام اما در خيابان آبشار (محله هادي آباد) بزرگ شدم.فرزند آخر خانواده بودم 3 برادر بوديم و هر كدام به سمتي رفتيم.در خانواده ما پدرم بدون آنكه مفهوم آزادي آرا و دمكراسي را بداند ما را آزاد گذاشته بود تا راهمان را انتخاب كنيم.اصراري هم به نظراتش نداشت.پس من به سمت هنر و ادبيات كشيده شدم.از كودكي عاشق سينما بودم و از سال 58 درست وقتي 8 سالم بود با بچه هاي محل سينما مي رفتيم ،همين سينما ملت كه آنوقت ها اسمش مهتاب بود.گوزنها از جمله فيلم هايي بود كه روي پرده همين سينما ديدم.از صبح  زود ساعت 7 مي رفتيم صف مي ايستاديم و ساعت 8 مي رفتيم تو تا دو سه بار نمي ديديم بيرون نمي آمديم.بعضي از بچه هاي محل تا غروب همانجا مي ماندند.از شماره 5 مجله فيلم خواننده اش بودم.از 14 سالگي در گروه تئاتر هلال احمر بازيگري مي كردم.سينماي جوان هم مي رفتم و سال 65 فيلمسازي و عكاسي را آموختم.در رشته معماري و گرافيك درس خواندم و اصرار داشتم سينما را در دانشگاه ادامه بدهم كه نشد.در رشته تئاتر دانشگاه ازاد قبول شدم اما ادامه ندادم.به هفته نامه ولايت مطلب نقد و طنز مي فرستادم.يك روز از طرف دوستي به هفته نامه مينودر دعوت شدم و شروع به كار خبرنگاري كردم.بعد با دوست عزيزم مسعود فرجي به تهران رفتيم و در مركز گسترش آموزش رسانه ها روزنامه نگاري ياد گرفتيم.مدتي هم در نشريه تاك و نمايندگي همشري در قزوين كار كردم.كار در قزوين جاي رشد زيادي برايم نداشت.آنروزها در نمايشي بازي مي كردم كه دچار مشكلاتي شد و ترجيح دادم كارم را در تهران دنبال كنم كه البته تقدير اين بود كه روزنامه نگاري را دنبال كنم.سال 75 به تهران آمدم و در مجله گزارش فيلم كارم را شروع كردم.چند ماه بعد به روزنامه "ايران" آمدم و تا بحال در سرويس فرهنگي ايران مشغول به كار هستم.حوزه تخصصي ام سينماي ايران است و گاهي هم به فراخور سفارشي كه مي آيد در حوزه هاي ديگري مثل تلويزيون و كتاب و ...مي نويسم.

سوال دوم : چند وقت است که وبلاگ نویسی می کنید

# از 29 فروردين 86 همزمان با روز تولدم وبلاگ دونده را راه اندازي كردم.اين وبلاگ تخصصي سينماي ايران است اما درباره تلويزيون هم مطالبي مي نويسم.

سوال سوم : هدفی که از وبلاگ دونده دنبال می کنید چیست؟ اصلا چرا دوندة؟

# راستش مدتها بود به فكر راه انداختن يك سايت سينمايي بودم.اما به اين نتيجه رسيدم وبلاگ فراگيري بيشتري مي تواند داشته باشد و در عين حال تمريني براي باز كردن سايت هم مي تواند باشد.فكر مي كنم ما در جهان هزاره سوم ناچار از جهاني شدن هستيم و فضاي سايبر مي تواند اين امكان را به ما بدهد.نام دونده را هم به دليل تاثيري كه فيلم "دونده"ساخته امير نادري در دوران نوجواني  رويم گذاشته بود انتخاب كردم.ضمن انكه معتقدم زندگي فرصتي براي حركت كردن و البته دويدن باشد.

سوال چهارم : از سرگرمی ها و علاقه مندیهایتان برایمان بنویسید

# بزرگترين سرگرمي من در تمام دوران زندگي ام "آموختن" بوده،هميشه سعي كرده ام چيزهاي تازه اي بياموزم.از آشپزي گرفته تا كار فني،نوشتن تا فتو شاپ.دوره هاي فيلمسازي، عكاسي،داستان نويسي،بازيگري سينما،روزنامه نگاري،كامپيوتر،سوار كاري،يوگا،شمشير بازي و... را گذرانده ام.عاشق سينما هستم و هر شب يا يك شب در ميان يك فيلم مي بينم كه عمدتا فيلم هاي تاريخ سينما يا آثار روز سينماي جهان هستند.پاي ثابت جشنواره فيلم فجرم و كارهاي ايراني راآنجا مي بينم. وبگردي و وبلاگ ها هم از سرگرمي كه نه،اما از برنامه هاي روزانه ام است.

سوال پنجم :چه اوقاتی از شبانه روز وبلاگ نویسی می کنید؟

#‌ معمولا در خلال كارهاي روزانه ام.گاهي هم شب ها در منزل. 

سوال ششم : بهترین کامنتی که داشتید

# همه نظراتي كه از دوستان و همشهريان قزويني به دستم مي رسند.

سوال هفتم : وبلاگ هرانک را چگونه ارزیابی می کنید

فكر مي كنم از حد و اندازه يك وبلاگ فراتر رفته و وقت آنست كه به سايت تبديل شود. #

سوال هشتم : از میزان بازدید کنندگان وبلاگتان راضی هستید؟

#‌ نمي دانم متوسط بازديد از يك وبلاگ چقدر بايد باشد كه بتوانيم بگوئيم تاثير گذار بوده اما در هر حال طبق اطلاعات كنتور وبلاگ به طور متوسط روزي 182 بازديد كننده داشته ام.حداقل 52 و حداكثر 3093 نفر در اين 8 ماه مراجعه كننده داشته ام.

سوال نهم : بزرگترین نقاط قوت وبلاگ شما در چیست؟

# اين را بايد مراجعين بگويند.اما به نظر خودم تخصصي بودن و عدم پراكنده گويي باعث مي شود كه مخاطبان دقيقا بدانند چه نوع مطالبي در اينجا مي توان ديد.

سوال دهم : اگر روزی وبلاگ شما بنا به عللی فیلتر شود عکس العمل شما چه خواهد بود؟

# واقعا فكر نكرده ام شايد با مدير سايت تماس بگيرم.شايد يك وبلاگ جديد راه بيندازم شايد هم يك سايت طراحي كنم.ممكن هم هست خوشحال شوم و كمي استراحت به خودم بدهم.نمي دانم بستگي به حس و حالم در آن مقطع دارد. 

سوال یازدهم : احساس تان در مورد واژه های عشق و دوست داشتن زندگی چيست؟

# به قول شريعتي زندگي يعني نان ،آزادي،ايمان،عشق و دوست داشتن.پس دوست داشتن يكي از اركان اصلي زندگي ما خواهد بود و البته عشق كه الهي تر و والاتر است.درباره عشق تحقيقات مفصلي داشتم ودر نهايت به اين نتيجه رسيدم كه والاترين عشق  ،عشق مادر به فرزند است.عشقي كه قطعا آسماني است.

سوال دوازدهم : از کدام نوع سبک شعری بیشتر لذت می برید

# شعر نو وهايكوهاي ژاپني.عاشق سهراب و فريون مشيري و البته سعدي ام.

سوال سیزدهم : شخصیت محبوب شما کیست چرا وبه چه دلیل؟

# مادرم.چون از او راه رفتن،دويدن،ايستادگي ،صبر و گذشت را آموختم.

سوال چهاردهم :از کتاب در حال چاپ و کتابهای آینده تان برایمان بگوئيد.

# در حال كار روي كتابي هستم كه به مناسبت 110 سالگي سينماي ايران(سال89)منتشر خواهد شد.مجموعه منحصر به فردي كه با همكاري 110 منتقد و نويسنده سينمايي آماده مي شود.

سوال پانزدهم : شرایط دنیای امروز را چگونه ارزیابی می کنید...

سوال شانزدهم : آخرین کتابی که خوندید و مختصری از کتاب بگین

# "من قاتل پسرتان هستم" كه مجموعه داستاني نوشته احمد دهقان كه فيلم "پاداش سكوت" از روي آن ساخته شد.داستاني تلخ و ضد جنگ كه در فيلم مازيار ميري به اصطلاح  درنيامده بود.

سوال هفدهم : مهمترین انتقادی که خودتان از خودتان می کنید.

# زود باوري و اعتماد به آدمهايي كه نبايد به آنها اعتماد كرد.

سوال هیجدهم : نویسنده و شاعر محبوب شما کیست؟

# شاعر را كه قبلا گفتم اما نويسنده مورد علاقه ايراني ام هوشنگ مرادي كرماني واز خارجي ها ويكتور هوگو و در عين حال شكسپير.

سوال نوزدهم:جمله یا شعری که همیشه ورد زبانتان است.

# تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است/ باش فردا كه دلت با دگران است.

سوال بیستم: فضای وبلاگها چگونه ارزیابی می کنید.

# نياز به بحث كاملي در اين باره هست اما همينقدر بگويم كه براي برخي حكم يك رسانه را دارد،براي برخي ديگر مثل دفتر خاطرات است،عده اي هم به عنوان دفتر مشق درآن تمرين نوشتن مي كنند.گروهي نيز به عنوان وسيله ارتباط با ديگران به آن نگاه مي كنند.بعضي ها هم...

ممنون از اینکه در مصاحبه هرانک شرکت کردید

ارادتمند علی رشوند ۲/۱۰/۸۶

                                      بهمن عبداللهی برگزیده جشنواره کتاب و رسانه

                                

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت |
این روزها یوسف علیخانی مهمان  مشهدی های عزیز است

و در مشهد  هم   مهمان دوست الموتی تبار  صاحب  وبلاگ 

شبهای الموت  جناب آقای وثوق است

من پیشتر از آقای  علیخانی  با ایشان و خانواده  محتر مشان آشنا شدم

شبهای الموت  می کوشد  سهمی در معرفی این خطه کوهستانی داشته باشد

الموت  برای خود  جهان  منحصر بفردی است

در زنجیر ه ای از کوههای بلند قامت   دنیای شگفت انگیزی دارد

من در سیالان مفصل در این باره نوشته ام  کتابی که  در روزهای زمستان ۱۳۸۶

به پیشخوان   کتابفروشی ها  خواهد امد

 یوسف علیخانی  نویسنده کتاب اژدها کشان و آقای وثوق مدیر وبلاگ شبهای الموت

      اگر به الموت امدید حتما شبهایش را  به نظاره بنشینید

شبهای الموت  شبهایی شگفت و منحصر بفرد است

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت |