

دف تشکیل شده از دایره چرمی بزرگ با دایره های کوچک ردیف شده دوربرش
اگر از مرکز (قلب ) دایره به هریک از این دایره ها ی کوچک شعاع رسم کنیم
شعاع های یکسان به دست می آیند
همچنین اگر از کناره دایره بزرگ نیز به حلقه های اطرافش نگاه کنیم
همه با یک فاصله یکسان کوچک به دایره بزرگ متصل هستند
دایره بزرگ بعد ارتباط درونی اش(شعاع) بیشتر از ارتباط بیرونی (ظاهری ) است
که حکایتگر این کلام
ما درون را بنگریم و حال را نی برون بنگریم و قال را
دایره بزرگ همانا خداست
دایره های کوچک مخلوقاتند
دایره های کوچک (مخلوقات) دست در دامن دایره بزرگ (خدا) انداخته اند
دف بهترین شاخص برای نشان دادن ارتباط خدا با بندگانش هست
وقتی هنرمندی دف را به دست می گیرد وضربه کمی به دایره بزرگ وارد می کند
رقص و جنبش دایره های کوچک بیشتراز رقص دایره بزرگ است
یک ارتعاش کوچک دایره بزرگ باعث بی نهایت جنبش دایره های کوچک می شود
نوای نی از نی نیست از اوست
هر حرکت و جنبش ما از اوست
بنابراین دف صدای خداست
صدای دف سرودشگرف آفرینش است
می بینی مخاطب من با این نگاه
خدا و جهان باهمه عظمتش در دف خلاصه شده است
بیخود نیست که عارفان صوفی ما دف نواز بوده و هستند
چقدر رازها در دف نهفته است
چقدر صدای دف در ما هیجان و شور می انگیزد
می روم تا در خلوت شبانه خویش صدای دف را با تمام وجود گوش دهم
دف

سالروز درگذشت
زنده یاد دکتر علی شریعتی
را بر جامعه روشنفکری تسلیت عرض نموده
راهش پردوام و پر رهرو باد
رئیس زندان به او گفته بود :
در اینجا امکانات پذیرایی با غذاهای متنوع از شما موجود نمی باشد
لطف کرده یک نوع غذا را تعیین نموده تا نسبت به آن اقدام گردد
ناپلئون گفته بودند : هر روز کله پاچه برام بیاورید
تنوع غذایی نا پلئون زبانزد بود
رئیس زندان این نکته را خوب می دانست
و آن را نقطه ضعف جدی او می دانست
نا پلئون هر روز یک قسمت از کله پاچه را می خورد
یک روز زبان روز دیگر بنا گوش روز دیگرتر چشم ......
بدینگونه او توانسته بود با یک غذای ثابت (کله پاچه )
تنوع غذایی (گوش وچشم و بناگوش و...) برای خود ایجاد کرده بود
وب نویس در اینجا می نویسد :
مردان تاریخ اگر به اصولی پایبند نباشند
هرگز اینگونه برتارک تاریخ بشریت نمی درخشیدند![]()

می گوید : چه سری است در نشستن گردوغبار بر صفحه شفاف آینه
این سماجت گردو غبار بر روی آینه قدی مرا خسته کرده است
یک ساعت قبل آینه را تمیز کردم هرکس ببیند می گوید سالها این زن
دست به آینه نبرده است
در جواب می گویم :
گردوغبار خویشاوند خوب آینه است او همواره صفحه صاف و شفاف آینه را طالب است
او رقیب انسان درطلب آینه است انسان آینه را ابزاری می داند برای رفع آلودگیها و نا پاکیهای
خویش انسان آینه را برای آینه نمی خواهد اما گرد و غبار خود آینه را طالب است
این همه سماجت و به دامن آویختن برای اثبات عشق خوبش کافی نیست
هرجا گردوغبار است آینه است
هرجا آینه است گردو غبار است
این همه جائی و همه حضوری تداعی خوب عشق ورزیدن آن دو هست
مگر مولانا نیست می گوید : من غبار روی آینه توام
گرد و غبار و آینه ![]()

حرف در لحظه معتبر نیست در عمل به اعتبار می رسد
مردی که ناگهان می شکند می کوشد که با توسل به تاریخ
به شعار و حتی به افسانه خود را بر پا نگه دارد
و نمونه هایی از مردان درهم شکسته یی ارائه بدهد
که توانسته اند به جبران برخیزند
دلائل شکست خوردگان دلائل فاتحان نیست
همچنان زبانی که به کار می برند
مثل هایی که می زنند و شعرهایی که می خوانند
نمی تواند شبیه هم باشد
جملا ت فوق به نقل از رمان بلند آتش بدون دود به مناسبت سومین
روز سفر ماورائی نویسنده توانا زنده یاد نادر ابراهیمی انتخاب شده است
یادش و نامش همواره گرامی باد ![]()

چند روز پیش که هرانک رفته بودم با دیدن در و پنجره های چوبی
اتاق خونه مان یاد او سا نبی افتادم خاطراتش همیشه با من است
می گفت : علی ددا (علی داداش) چرا عروسی یان با خرده استکانا (استکان کوچک)
چای همی دیین (می دهند )
منظورش این بود چرا در عروسی های الموت با استکانهای کوچک به مهمانان چای می دهند
این موضوع براش خیلی مهم بود با اینکه در درست کردن در و پنجره استاد بود
به لحاظ رشد عقلی می لنگید و مسائل کوچک را نمی فهمید
در جوابش گفتم : اوسا نبی اگر با پیلا استکانا (استکانهای بزرگ ) چای بدیین (بدهند)
صاحب عروسی بیچاره می بو (می شه ) خرجش بالا می شو (می رود)
اوسا نبی به محض شنیدن جواب سوالش چنان ذوق زده شده بود که با هیجان
با دستش روی شانه ام می زد و می گفت :
علی ددا خوب بگوتی راست بگوتی
داداش علی خوب و راستش را گفتی
تو چقدر بدانسته مردی (دانا مردی)
اوسا نبی ![]()
طی فراخوانی که آقای سراجی در سایت داده بودند دو داستانک برای
برای روزهای مبادا فرستادم که ازبین دو داستانک (خیال و پیرزن )
داستانک پیرزن همراه با روزمه بنده
در این کتاب چاپ شده است در اینجابر خود لازم می دانم
از زحمات دوست خوبم جناب آقای محسن سراجی در خصوص حمایت
از فعالیتهای ادبی اینترنتی نسل جوان در عرصه شعر و داستان تشکر کنم
برای خواندن داستانهای این مجموعه
اینجا کلیک کنید
برای روزهای مبادا حرکتی است نو و پویا در فضای سرد و بی روح حاکم
بر صحنه ادبیات کشور بایستی به این تلاش ارزنده ارج نهاد موفقیت دست اندرکاران
برای روزهای مبادا را از خداوند خواهان و خواستارم
رادیو فرهنگ داشت درباره تئاتر صحبت می کرد
در ادامه فردی از آستارا با رادیو تماس گرفته بودند
ضمن ارائه گزارش فرهنگی درگذشت نادر ابراهیمی را تسلیت گفتند
خبر را که شنیدم تمام کوههای الموت دور سرم چرخید
ماشین را نگه داشتم با خودم مدام می گفتم
راستی نادر ابراهیمی درگذشت ؟!
یاد خاطره ای افتادم انتشارات روزبهان سال ۱۳۸۲برحسب اتفاق
همسرزنده یاد نادر ابراهیمی را دیدم
خودم را معرفی کردم و احساس و ارادتم را نسبت به آثار این بزرگ مرد بیان کردم
در جوابم گفتند :
نادر ابراهیمی زندگیش در نوشتن گذشت
نازنین مرد روزگاربود مردی که شاخصه آثارش حب وطن بود
نویسنده ایرانی تبار که به جای جای ایران زمین عشق می ورزید
من نادر ابراهیمی را نویسنده ای چند بعدی می دانم
نویسنده ای که باید او را از نو شناخت
نویسنده ای که افتخار ایران زمین بوده و خواهد بود
چه کسی می تواند تاثیر اورا در عرصه ادبیات ایران زمین منکر شود
کتابهای :
(یک عاشقانه آرام باردیگر شهری که دوست می داشتم مردی در تبعید
آتش بدون دود چهل نامه به همسرم ابن مشغله و ابو المشاغل ....)
از جمله شاهکارهای ادبیات ایران زمین هستند
یادگارهای گرانقیمتی که از او برایمان باقی مانده است
یاد و نام او همواره گرامی باد

درسال ۱۳۷۶ که در مرکز آموزش توپخانه اصفهان دوره آموزشی تخصصی توپ
را می گذراندم سروان جلالی سرکلاس آموزش از گروه بیست نفری لیسانس
وظیفه ها سوالی را پرسیدند :
از نویسندگان مطرح داخلی و خارجی چه کتابی را خوانده اید ؟
درآن جمع فقط دو نفر دست بالابردند و گفتند :
اثری از صادق هدایت و میلان کوندرارا خواندیم
جناب سروان جلالی سرشان را به حالت تاسف تکان دادند و گفتند
واقعا براتون متاسفم لیسانس تان به درد لای جرز دیوار هم نمی خورد
من ناراحت شدم و معترض شدم در جواب گفتند :
به عنوان جوان ایرانی باید نویسند ه و شاعر زمان خودرا بشناسید
دنیای امروز ما نیاز به روشنفکر آگاه دارد نه یک لیسانس متخصص
بعداز کلاس رفتم لیست کتابهای خوب را ازایشان گرفتم
هبوط در کویر شریعتی یکی از این کتابها بود
کویر در آن سالهای شک مذهبی دنیای زیبایی را در مقابلم گشود
نگاه دکتر به انسان معبد کویر مذهب و... آنقدر مرا تحت تاثیر قرارداد
که مطالعه تمامی کتابهای اورا دربرنامه ام قراردادم
سال۱۳۸۰ برای باردوم که کویر را می خواندم متد و نگاه دکتر را به زادگاهم
الموت بردم
دیدم در الموت هرکس که به دنیا می آید
چهار چیز را به چشم می بیند وبه دل حس می کند
کوه رود آسمان و عقاب
سیالان شاهرود آسمان و عقاب
بعد من شدم و قلم وکاغذ و حس نوشتن از الموت
واینگونه بود که سیالان متولد شد
سیالان
الان که به گذشته نگاه می کنم
کتاب سیالان بنده دو سال واندی است که درکش و قوس ضوابط و مقررات
انتشارات روزبهان ووزارت ارشاد و چاپخانه هنوز بیرون نیامده است
با پیگیریهایی که اینها روزها دنبال می کنم قول انتشار این کتاب را
تا اواخر خرداد دادند قرار بر این بودکه درنمایشگاه بین المللی کتاب تهران
سیالان توسط انتشار ات روزبهان ارائه شود اما نشد که نشد
همچون مادری که انتظار تولد فرزندش را می کشد من این روزهامنتظرکتاب سیالانم
سیالان یک کتاب تاریخی و ادبی نیست
سیالان یک کتاب داستان نیست
سیالان یک نگاه است نگاهی به زادگاهم الموت
آنگونه که شایسته آن است وبا آن زندگی کرده ام
سیالان دعوتی است برای خوب دیدن دنیایی که مارا دربر گرفته است
من درسیالان کوشیده ام الموت را آن طورکه هست به تصویر بکشم
اما اینکه سیالان چگونه متولد شد در پست بعدی جواب این سوال راخواهم داد
سیالان ![]()

سفر به مشهد بهانه ای شد تا دوست خوبم آقای سید مرتضی وثوق
نویسنده و مدیر وبلاگ شبهای الموت را برای دومین بار ببینم
آشنایی بنده با ایشان و خانواده محترمشان از وب هرانک شروع شد
لینک شبهای الموت را در وبلاگ تادانه پیدا کردم و کامنت گذاشتم
وهرانک و فعالیتهای ادبی ام را معرفی کردم
ایشان هم زحمت کشیده هرانک را به دوستانشان اضافه کردند
تابستان سال ۱۳۸۵ در پی ماموریت کاری به مشهد
شبی را با آقای وثوق و دوست خوبشان بودیم جلسه دوستانه ای بود
از یاد آوری خاطرات الموت هردوی آنها
از جلو ساختمان پروما تا جلو خانه معلم شماره ۱ سوار ماشین سواری ایشان با اتفاق
خانواده محترمشان فرصتی بود تا دوباره ببینمشان وگله کردم
چرا شبهای الموت را به روز نمی کنند دوستان از عدم حضورشان ناراحت هستند
و عذر خواستند که شرایط کار و زندگی درحال حاضر امکان استفاده از اینترنت را نمی دهد
و من بازهم تاکید کردم با همه گرفتاریها جناب وثوق می شود هفته ای یک بار پست گذاشت
قول دادند در آینده ای نزدیک این کار را خواهند کرد
شبهای الموت درمدت عمریک ساله اش موثر و اثربخش بود ه است
معرفی جاذبه های تاریخی و طبیعی الموت از عمده تلاشهای این دوست خوبمان بوده است
به امید بازگشت دوباره این دوست خوب الموتی تبار

ناز
چقدر از این واژه (ناز ) خوشم می آید
بعضی چیزها نازند ناز ناز تا آدم می بیندشان زیر لب می گوید :
وای چقده نازنه ؟!
وقتی بچه کوچکی گریه می کند برای دلداریش می گوییم
نازی نازی گل پیازی
وای نمی دانی گل پیاز چقدر نازه
زحمت بکش سری به جالیزهای الموت بزن
داشتم می گفتم بعضی چیزها نازه
جوجه جیک جیک کنان تازه راه افتاد ه ناز نازه
بره ملوس شیرمست رقصان تو مزرعه ناز نازه
دخترک شیطون بابایی ناز نازه
گربه ملوس خیزکرده برای پروانه ناز نازه
پروانه پران دور لامپ برق سر کوچه ناز نازه
ماهی شناور تو آکواریوم منزل ناز نازه
کبک خوش صدای دوان دوان کوهستانهای البرز ناز ناز ه
آهوی تیز پای دونده کوهستانهای الموت ناز نازه
دانه های شفاف شبنم روی گلهای محمدی ناز نازه
می بینی مخاطب خوب من
همه چیز ناز نیست همه کس ناز نیست
بعضی چیزها نازند ناز ناز
ناز شرایطی دارد و صفاتی
ناز یعنی پیوند زیبایی و معصومیت
ناز یعنی تجلی زیبایی ظاهر و باطن دریک اندام
خداوندی خداهم نازه
منصور حلاج می گفت که (معشوق همه ناز باشد نه راز )
راست می گفت
خداوند نه رازی است عقل ستیز
که نازنینی است عشق پسند
چگونه بگویم بعضی چیزها همواره نازند
ناز ناز ناز ناز ناز............................
این گل هم نازه ![]()
![]()

هرانک در مدت فعالیت ادبی تقربیا دوساله اش دوستانی یافته است
که از سرمایه های معنوی بزرگ نویسنده آن محسوب می شوند
دوستانی به درخشندگی خورشید و شفافیت چشمه های جوشان آب رشته کوههای البرز
دوستانی که همه عمرشان جز نام و کتاب چیز دیگری نیندوخته اند
دوستانی که همه تعصب شان در خوب بودن و محبت کردن خلاصه می شود
دوستانی دانشمند متعهد زیبا و خوش فکر و روشنفکر و سرشار از معنویت
یک ماه قبل که به مشهد رفته بودم توفیقی شد تا استاد اخلاقی نیای عزیز
را از نزدیک ببینم ایشان به زحمت افتادند و من و خانواده ام را به ناهار دعوت کردند
برای من فرصت بسیار خوبی بود تا با انسان بزرگ و اندیشمندی چون او صحبت کنم
استاد ازمیزان علاقه اش به وب هرانک و مطالب آن صحبت کردند
حتی ازمن خواستند که پرفسور دنوشر و مادام اسپینا برایش بگویم
که گفتم و از میزان دقت و تیزبینی ایشان بسیار شگفت زده شدم
دغدغه شناخت بزرگان ایران زمین و آشنایی نسل جدید با این بزرگواران عمده بحث ما بود
و اشاره ای داشتند به سفر اخیر شان به ابرکوه و در احوالات عارف صوفی
عزالدین نسفی اطلاعات جامعی داشتند که مرا دچار حیرت و شگفتی نمودند
کتابهای نوشته شده این عارف صوفی مسلک و تاثیراتش در مکاتب عرفانی بعداز خود
جای تحقیق و بررسی بیشتری می طلبد
استاد اخلاقی نیا در وبلاگش مطربانه پستی دارند باعنوان
در ابرکوه عزالدین نسفی را نمی شناسند؟!
واقعا فاجعه است عارف بزرگی چون او در زادگاهش گمنام باشد
وامروز وظیفه وبلاگ نویسان متعهد است که از بزرگان این مرزوبوم بنویسند و آنهارا به
جامعه ادبی کشور معرفی کنند کاری که وبلاگ مطربانه در حال انجام آن است
در اینجابرای سلامتی و موفقیت استاد اخلاقی نیا ی عزیزو خانواده محترمشان آرزوی
توفیق دارم ![]()
![]()
« عکس گل قشنگی که در بالای نوشته هایم مشاهده می کنید از کارهای آقای اخلاقی نیاست و از وبلاگ مطربانه انتخاب شده است »
آندره ژید در نظر من یک نویسنده معنویت گراست کتابهای او از جمله:
:( مائده های زمینی اش ) ( درتنگ )و( آهنگ روستایی) و (رساله نرگس) سفر اروین و.... بقیه آثار او تم عرفانی دارنداو بسان مسیحی است در جامعه مادی گرای مغرب زمین و کتاب سمفونی پاستورال گریزی است به وادی عشق و عرفان --پاستورال به قطعه اي موسيقي گفته مي شود كه با طبيعت روستايي و زندگي شبانان همزاد است و نواي آن شنونده را در تجربه اي ژرف به احساسات اين نوع زندگي پيوند مي دهد. سمفوني كه در سراسر كتاب «سمفوني پاستورال» شنيده مي شود، كاري است از بتهوون به نام اپوس 28 . در روايت «آندره ژيد» از عشق كشيش به دختري نابينا، اين آهنگ از ناكامل بودن ارتباط هاي آدمي و اندوه خاموش بودن چراغ هاي رابطه مي گويد. كشيش به روستايي به نام «سو دره» مي رود و در حاشيه دريايي آبي به او خبر مي دهند كه پيرزني در حال مرگ است. او برحسب وظيفه بر بالين پيرزن حاضر مي شود كه ساعتي پيش مرده است. دختر برادر پيرزن كه نابيناست تنها بازمانده پيرزن است كه كشيش او را با خود به خانه اش مي برد. خانه اي كه در آن «آملي» همسر كشيش با پنج بچه قد و نيم قد در زندگي فقيرانه اي، روزگار مي گذرانند. دختر نابينا غمگين و آشفته، زندگي جديد را شروع مي كند آن هم با وجود غرولندهاي همسر كشيش. اما ابرهاي تيره مي گذرند و سرانجام روز پنجم مارس گرترود اولين لبخند را مي زند; لبخندي چون روشنايي ارغواني رنگ لحظه هاي پيش از صبحدم در كوه هاي آلپ. گرترود عشق را در هیکل و اندام ژاک می بیند اما او از میزان علاقه و دلبستگی کشیش خبر دارد او به ماندگاری کانون خانواده کشیش می اندیشد او نماینده یک عشق خیر خواه است گرترود هم کشیش را دوست دارد هم ژاک را هم خانواده کشیش اما دراین میان او ژاک را واجد عشق ورزیدن می یابد و می خواهد در تقابل پدر و پسر یکی را (کشیش )را متقاعد کند وچه خوب از پس اینکار برمی آید آندره ژيد در اين داستان تقابل احساسات رمانتيك را با واقعيت هاي تلخ روزگار به تصوير مي كشد; تصويري كه در نهايت در آن تنها با اتكا به آيه هاي انجيل مي توان نوري از روشنايي يافت. و تصویری که همه قهرمانهای داستان انسانهای مذهبی هستند آنها به مسیح ایمان دارند و بی ایمانی ژاک گرترود را وا می دارد که اورا انتخاب کند تا به ایمان اولیه باز گردد سمفونی پاستورال دراین زمانه بی هویتی تلنگری است به معنویت و دوست داشتنهای شگرف انسانی که درهرزمان انسانهایی هستند که لیاقت دوست داشته شدن و عشق ورزیدن دارند

خوشه انگور بر شاخه باریک درخت تبریزی بلند قامت باغ جلو ه می فروخت
میرزعلی وقتی برای علف چینی به لات بالا (زمین) می رفت
به چیدن آن خوشه فکر می کرد
چندبار از درخت تبریزی باریک بلند قامت بالا رفته بود
اما نتوانسته بود خوشه انگور را بچیند
میرزعلی می گفت : یک روز دایی فرشید که از تهران بیامه (اومد)
سراغش بشیوم (رفتم) گفتوم دایی اگر لات بالا(زمین بالا) بیامیی(اومدی) تفنگتو بیار
فرشید در حقیقت ارباب مش میرزعلی بود
میرزعلی می گفت : دایی فرشید تا بیامه (اومد) بگوت (گفت)
با تفنگ چه کار داری میرزعلی !
گفتم دایی خوشه انگور را می نی (می بینی)
لامصب هرچه تقلا بکردم نتانستوم (نتوانستم) بچینوم
میرزعلی برام تعریف کرد : دایی با تفنگ نشانه بیت (گرفت)
بند انگور را پاره کرد و مون (من) بدویستوم (دویدم) انگور را تو فضا بیتوم(گرفتم)
و با دایی همین جا زیر درخت بخوردم
لامصب چقدر شیرین بو (بود)
انگور همچی نا(مثل آن ) تا حال نخوردوم (نخوردم)
وب نویس در اینجا می نویسد :
تصاحب انگور تخیل میرزعلی بود او به تصاحب آن همیشه فکر می کرد
دنیای پیرامون در جهت برآورده نمودن خواسته او برآمد
بنابراین تا می توانید تخیل کنید
تخیلات بدون شک واقعیتهایی است که آینده با آن مواجه خواهید شد
انگور![]()
![]()