
عاشق: ازت دلخورم و رنجور، می فهمی ؟
معشوق: می دانم دلخوری ، اما سرنوشت را بپذیر، عزیزمن راهی غیراز این نیست
اقتضائات و شرایط زندگیمان اجازه باهم بودن را نمی دهد
عاشق: مگر تو نبودی با من عهد و پیمان بستی که این راه دراز را باهم بپیمائیم
وتنهایی ام را پر کنی و یار غارم باشی
معشوق: همین طور است حتی از این فراتر می خواستم جای خالی محبتهای گذشته زندگی ات
را پر کنم اووو..نمی دانی چه برنامه هایی داشتم چه دورنمایی از دوستی مان متصور بودم
همه ایده آلهایم را در تو می دیدم شعرهایم را که خوانده ای ببین تورا تا کجا می دیدم
عاشق: می دانی که در ابتدای راهیم و مقصد خیلی دوراست چرا نواله نرفتن و بازگشتن
سر می دهی
معشوق: همیشه نرفتن و بازگشتن دال بر عهد شکنی نیست ایمان من به خطر راه است
که سرود نرفتن و بازگشتن سر می دهم خوب من باورکن راه پر خس و خاشاک است
گرگها درکمین اند ،تیرها درچله کمان و حسودان در انتظار .....
.بگذار حقیقتی را اعتراف کنم
عشق همه اش در اتصال نیست
عشق همه اش در باهم بودن نیست
گاه رهایی وجدایی نیز عشق است
من گرچه باتو بودم اما زنجیر بودم برای تو دام بودم برای تو تله بودم برای تو
باورکن وتونیزگرچه بامن بودی اما برای من .دام بودی زنجیر بودی تله بودی..
چه کتابها می توانستم بخوانم نخواندم چه تصنیفها که می توانستم بنویسم که ننوشتم
چه شعرها که می توانستم بسرایم نسرودم چه اورادها که می توانستم زمزمه کنم که نکردم
خوب من تنهایی نعمت شگرفی است قدرش را بدان هیچ چیز جز کلمه و نوشتن نمی تواند
تنهایی تورا پرکند من تاسف لحظاتی را می خورم که با بودنم زایش کلمات و تصنیفهای زیبا
را از تو گرفتم
عزیزم تو تجسم ناب نوشتن اورادهای معنویی هستی که دراین دور دست با خوانش آنها جان و
حیاتی دوباره می یابم
دوست دارم بعد از این تلمیذت باشم تا عاشقت
دوست دارم بعدازاین پیروت باشم تا معشوقت
خوبترینم باور کن ایمان داشته باش
خودخواهی ها همواره سد عشق های ناب است
من از سهم و حق خودم --که تورا داشته باشم-- گذشتم
تا توی نازنین ، در دایره آزادگی و رهایی از من، بتوانی بنویسی
بارها گفته ام و می گویم :
بنویس ، سالها بنویس آنگاه اندوخته هایت را تقدیم زمانه و نسل خویش کن
نوشته های تو که ریشه در عشق به وطن ، خدا ، جهان و انسان دارد
بدون شک برای این نسل و نسلهای آینده ایران زمین موثر خواهد شد
من به آن روز می اندیشم
روزی که درگستره آسمان ادبیات این مرزوبوم نام تو همچون ستاره ای خواهد درخشید
من با ایمان به این عشق از تو گسستم
گسستنی که در بطنش عشق به سعادت تو نهفته است
یادت نیست این شعرم را
خوب من ، پرنده را دردست نمی توان گرفت
پرواز کن ،
تورا به شوق پروازت دوست دارم
نه برای خودم
نه برای قفس
عاشق : تو همیشه برایم تجسم ناب دوست داشتنی ممنونم از این همه احساس خوب درباره من
اما با بی تابی هایم ، آنگاه که هوس دیدار تو و شنیدن صدای تورا دارد چه کنم ؟
یادت هست این تکه شعرشاعر سپهری را بارها برايت مي خوندم :
صدایم کن صدای تو خوب است
معشوق :به تکرار تاریخی معتقدم در هر زمانی شمس تبریزی دربرابر مولوی ، مادام اسپینا یی دربرابر دنوشر قرار می گیرد مهم مدت دیدارشمس و مولوی نیست بل تاثیر این دیدار است تاثیری که تا حد جاودانگی آنها پیش رفت بهتر بگویم سخن از آشنایی و تاثیر دوروح و دوفکر خویشاوند است که در مدت زمان کوتاهی علیرغم تمام دشواریها و صعوبتهای زندگی مهمان هم بودند
عاشق : خدایا سرنوشت را می پذیرم صبر م ده که تحمل فراقش سخت نباشد
معشوق : انسان ناگزیر به تسلیم در برابر سرنوشت است
عاشق : چه تراژدی غمناکی است این قصه عشق ما
معشوق : قصه من و تو وتمام عاشقان همین جور بوده و هست من و تو تافته جدا بافته نیستیم و نخواهیم بود
پس خوب من خدا حافظ..
عاشق :خ خ دا دا ن گه دار....

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت
|