تبليغاتX
هرانک
دوستم  می گفت :

درآبادیشان  درخت انجیری است

  که درست وسط قبرستان روئیده است  

درخت از قضا بسیار پربار وپر محصول می باشد

سالها پیش مردم آبادی ورس اعتقادی داشتند  

هرکس جز  خانواده سید (تنها سیدآبادی  ) انجیر این درخت را بخورد 

سنگ می شود

ریشه این اعتقاد به گذشته های دور برمی گشت

کسی علت و دلیل ان را به درستی نمی دانست

بنابراین در آبادی ورس 

هیچ کس جز خانواده سید جرات خوردن انجیر را نداشتند

تا اینکه یک روز تابستانی  چوپان آبادی از شدت گرسنگی دست آویز

درخت انجیر مقدس می شود  و یک شکم سیر انجیر می خورد

بی آنکه سنگ شود

بی آنکه مرضی دل دردی ... عارضش  شود

بعداز  عصیان چوپان  انجیر از انحصار خانواده سید آبادی به در آمد و از آن همه شد

مردم آبادی  هر وقت نظرشان بر درخت انجیر  می افتد مزاح وار  می گویند:

دهها سال اعتقاد سنگ شدن ازخوردن  انجیردرخت مقدس

 ما را از لذت انجیر  بی بهره کرد

حال اگر زرف و عمیق بنگریم

چقدر اعتقادات کاذب مارا از لذت حیات و نشاط

که حق مان بوده  واست  دور کرده است

این چیزی است که به طور جدی باید درباره آن اندیشید

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت |
دوست عزیزم جناب رشوند کتاب تازه اش "سیالان " را برایم ارسال کردند . ضمن سپاسگزاری از ایشان احساس خودم را در باره این کتاب بیان می کنم .
سیالان نام کوهی ست در منطقه ی الموت قزوین و نام کتا بی ست در باره ی این خطه که آقای علی رشوند نوشته است .
دوازده گفتار دارد . بهتر ست بگویم دوازده تابلو از این منطقه در مقابل چشمانت قرار می گیرد که هر یک زیبائی خاص خودش را دارد .
تابلوها ابتدا تورا به" شالیزار" می برند . و تو همراه می شوی با رنجی که کودکان و زنان و مردان این مرز و بوم برای بدست آوردن برنج می کشند و ناخود آگاه دست به دعا برمیداری که : خدایا رنجشان را بی پاداش مگذار و به آنها برکت بده .
و از صمیم قلب می خواهی که شالیزارشان در طغیان " شاهرود " نابود نشود .
بعد از " شاهرود " می گذری که همیشه برای مردم این خطه برکت به همراه می آورد و گهگاه هم عصیان می کند و هر چه سر راهش می آید در هم می شکند و نابود می سازد .
خدایا مپسند که رنج مردمان الموت با طغیان شاهرود افزون گردد!
از شاهرود می گذری و بر بلندای" سیالان " می ایستی . چه سترگ است و چه خوب به تصویر کشیده شده .
چه الموتی باشی یا نباشی از این که بر این قله ایستاده ای احساس غرور می کنی
و تحسین می کنی سخت کوشی مردمانش را
و می ستایی پیوند نیکشان را با طبیعت این خطه که به تخریبش نکوشیده اند .
هان ای "عقاب " عشق از اوج قله های مه آلود دوردست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
این شعر "سایه " بیانگر احساس من است وقتی که "عقاب " را خواندم .
جداشدن نویسنده از موطنش و گرفتار شدن در زندگی شهری و آرزوی دوباره دیدن پرواز عقاب در دامنه سیالان .
اینهاست آنچه که در این تابلو می بینی
و این که عقاب سمبل الموت است تو را هم به تدارک سفری به آنجا می کشاند تا از نزدیک ببینی و حس کنی چرا هر جا سخن از الموت می شود نام عقاب هم برده می شود .
" سمفونی باغ " را که خواندم احساس کردم "چهار فصل " ویوالدی را می شنوم .
البته بهار در سمفونی باغ بیشتر از فصلهای دیگر زمان گرفته است شاید نزدیک شش ماه تا سه ماه
و پاییز و بخصوص زمستان کم رنگ تر به تصویر کشیده شده اند .
گویا نقاش خسته شده است .
در پاییز باغ آسودگی را آغاز می کند پس از دوفصل پر کار و توانفرسا و در زمستان به خواب میرود .
خوابی عمیق که واقعا به آن نیاز مند ست .
در زمستان باغ پیرایه هایش را ازدست میدهد و درختان درآن بدون پوشش ظاهر می شوند .
برهنگی هم زیبائی خودش را دارد و درختان برهنه نهایت این زیبائی را دارند.
وارد " خانه های کاهگلی " می شوی . آرامشی وجودت را می گیرد .احساس می کنی خانه خودت هست و از دیر باز در این خانه ها ساکن بوده ای
حتی اگر عادت کرده باشی به زندگی شهری و خانه های پر زرق و برق آن !
"خانه های کاهگلی " راز های زیادی در دل خود نهفته دارند و علی رشوند تلاش می کند به این رازها دست پیداکند و باز گو کند . "راز آتشفشان "
و داستانهای وبلاگ هرانگ بیان کننده ی این تلاشند . موفق هم بوده است .
مثل این که در همه جا ی این سرزمین دریچه های خانه های کاهگلی به "گندمزار" باز می شوند
"گندمزار" زیاد دیده ام . با آنها بزرگ شده ام . وقتی نسیم بهاری ساقه های تازه به خوشه رفته شان را نوازش می کند خیلی دیدنی هستند .نوید میدهند که سرشار برکتند . اما تابلوئی که رشوند ترسیم کرده است عظمت دیگری به گندمزار داده است .او گندمزار در قطعات کوچک را وصف کرده که با تلاش انسان و "ورزو "هایش شکل گرفته اند . تلاش در شیبهای تند کوهستان که همت والایی می طلبد .به علی رشوند برای نوشتن این قطعه دست مریزاد می گویم .خیلی به دلم نشسته است . اما باید بگویم کار کشاورزان الموتی بسیار عظیم تر ست از نقاشی های باسمه ای "باب راس " .
" آسمان " و " دریاچه ی اوان " هردو آرامش بخش تو هستند وقتی به آنها نگاه می کنی . یکی میل پرواز را در دلت زنده می کند و دیگری وسوسه ات می کند که تنت را به آن بسپاری و خستگی راه آمده به الموت را از وجودت بزدایی . این احساسی ست که با سفر به آنجا به تو دست می دهد .اما کار رشوند میل دوباره دیدن آنجا را در تو زنده می کند .
"برویرانه قلعه ی الموت " و " بر خرابه های قلعه ی لمسر " تابلوهای عظیمی هستند که بخوبی بیان می کنند آنچه را در آنجا گذشته است .شعر هایی هستند نغز و میل دوباره و چند باره خواندن را در تو پدید می آورند . اوج کار رشوند هستند در این کتاب .
و "حکایت پدر " چون قصه عشق ست که از هر زبان که می شنوی نامکرر ست .
خدا رحمت کند پدرانی را که فرزندانشان به هر نوع به این آب و خاک خدمت می کنند .
علی جان ! قلمت توانا تر باد .

                                               منبع یادداشت وبلاگ مطربانه

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت |
آشغال

تصور کنید یک روز گرم و آفتابی رانندگی می کنید

همه شیشه ها و سقف اتو مبیل باز هستند

چراغ راهنمایی قرمز می شود

اتو مبیل ها در اطراف شما ترمز می کنند

کسی در ماشین کناری شما خم می شود  ویک بسته آت و آشغال را

از اتو مبیلش بر می دارد و ته مانده های  ماهی  چیپس جعبه سیگار

قوطی غذاهای مصرف شده را از شیشه به داخل اتو مبیل تان می اندازد

دراینجا واکنش شما چیست ؟

فکر می کنم عصبانی می شوید  و مقابله مثل می کنید

با لحنی خشمگین بسته ی آت و اشغال را به درون اتو مبیل خودش می اندازید

ماهرگز دوست نداریم  دیگران زباله هایشان را به درون اتو مبیل مان بیندازند

اما به آنها اجازه می دهیم زباله های فکرشان را آیه های یاس ناامیدی ها

ترس و بیم هایشان....... را به ذهن مان سرازیر کنند چرا ؟

منتظر جواب دوستان اندیشمند هستم

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت |

 پرنده

گاهی  اوقات برای همه ما در جمع  اعضای خانوادگی ، همکاران و

دوستان .... وضعیتی  پیش آمده و می آید که قصد اظهار نظر مطلبی ،جمله ای

یا پیشنهادی ... را داریم

 قبل از آنکه منظور و عقیده خودرا بیان کنیم بلافاصله

همان مطلب (پیشنهاد )  را از زبان  دیگری  می شنویم

در این مواقع مانیز  شگفت زده اعتراف   می کنیم  

راستی !من هم  می خواستم همین  را بگویم

چه جالب ! نظرمن هم همین بود

 به عنوان یک سوال جدی راز این شگفتی  از کجا سرچشمه می گیرد ؟

چرا هریک از ما در برابر چنین صحنه ای خاموش نمی شینیم و لب فرو نمی بندیم

چه نیرویی مارا به اعتراف و شگفتی در برابر این ماجرا وا می دارد

من جوابی که به این مطلب میدهم در قالب  این دوبیتی معروف است :

 خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث  دیگران

 حدیث دل  از زبان دیگران شنیدن در انبوه چهره های مدعی خویشاوندی است

 که مارا در چنین لحظاتی شگفت زده  می کند

آشنایی  همواره با شور ، نشاط  ، شادمانی و شگفتی همراه است

دو روح  خویشاوند  حتی با دو کلمه مانوس به هم علامت می دهند  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت |

بهار که می شود بر دامنه کوههای الموت درختچه های گردو  جوانه می زنند

این درختچه ها غالبا  دانه گردویی است که از منقار کلاغ ها  فرو می افتند

ودر دامن خاک وباران سبز  می شوند  

کندن این درختچه ها و آوردن آن به مزارع کنارشاهرود در  الموت رسم است

بسیاری از درختان بلند قامت گردو از تبار همین درختچه ها می باشند

دوتا درخت گردوی ثمر ده  میان باغمان از همان درختچه گردوهایی است که از گردکوه آوردم

بر دامنه شغال چال درختچه گردویی با برگهای پهن سبز رنگش فکر و ذهن شیرویه 

 را به خود مشغول کرده بود

 درختچه بر دامنه سنگلاخی پرشیبی  روئیده بود که کندن آن بسیار مخاره آمیزبود

 شیرویه چوپان دست بردار نبود چندبار خودرا نزدیک درختچه گردو رسانده بود

ودستی بر برگهای سبزش کشیده بود وبا خود گفته بود

اگر بتانم  بکنوم   خوب داری هامیشو

(اگر موفق به کندن درختچه بشوم درخت گردوی خوبی می شود)

ودر تخیل خود آن را درخت گردویی تنومندی دیده بود که در میان باغشان به سایر

 درختان باغ  فخر می فروخت

اما جایی و مکانی برای ایستادن و کندن درختچه نبود به طوریکه

با کمی لغزش و به هم خوردن تعادل  سقوط به دره  حتمی بود

اما شیرویه دست بردار نبود وسوسه کندن درختچه آرام و قرار از او ربوده بود

یک روزدل به دریا زد و  کمر همت به کندن درختچه نمود

با ترس و لرز و اضطراب  خودرا به درختچه رساند

با چوبدستی اش دوربر درختچه راتا چند سانتیمتر  خالی نمود

 ریشه اصلی آن در دل خاک آشکار شد

طبق تجربه از کندن منصرف شد  وبا دو دستش  ساقه درختچه را بیرون کشید 

 خاک نرم مقاومت نکرد و درختچه به راحتی بیرون آمد

اما شیرویه نتوانست  تعادلش را حفظ کند و به ته دره سقوط کرد

چوپانان سقوط اورا به چشم دیده بودند که بهمراه دهها سنگ و کلوخ روانه دره شده بود

و صدای یاحسین کمک او  را شنیده بودند و هیچ کاری  برایش نتوانسته بودند - انجام دهند

وقتی خودرا به او رسانده بودند اورا نیمه جان وبا صورتی  خون آلود دیده بودند 

  وبعداز آن روز  او هرگز نتوانست از جایش بلند شود

پدرش مش قربان اورا بر  پشتش گرفته  وبه آبادی هرانک  آورده بود

دوماه بعد دکترها جوابش کردند و شیرویه فوت نمود

گاهی ما از عاقبت بد و شوم عملمان  باخبریم  اما باز نسبت به انجام آن عمل اصرار می ورزیم

دراین مواقع نیرویی  که مارا به سمت آن عمل سوق می دهد  رازی است  مجهول

راننده ماشین میداند سرعت زیاد تصادف به بار می آورد اما باز بر پدال گاز تا حداکثرممکن فشار می دهد

تا اینکه ماشین ازکنترلش خارج می شود و تصادف می کند نمی دانم چه سری است دراینکار

شیرویه چوپان  هم سقوط به دره  را باور داشت 

 اما چرا از کندن درختچه دست نکشید و جانش را برای آن داد

رازی دراین سماجت پنهان است که ما بی خبریم  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت |

seeyalan

رونمایی کتاب  در حوزه ادب و فرهنگ   امر رایجی  است

گاه نویسنده ای خودش اقدام به رونمایی کتابش می کند

گاه سازمانها و نهادهای فرهنگی به منظور تجلیل از نویسنده و شناساندن اثرش

به جامعه   اقدام به رونمایی  کتاب می کنند

که درجای خود اقدام  مفید و موثری است هم برای اثر و هم بوجود آورنده اثر

سوالی که در بدو امر مطرح می شود  آیا هر کتابی  ارزش رونمایی شدن دارد یانه ؟

صاحب نظران معتقدند  هرکتابی  ارزش رونمایی شدن ندارد

رونمایی شدن کتاب  یعنی  نویسنده  اثری  بوجود آورده  قابل تامل که نخبگان و اندیشمندان

 را متوجه خویش کرده است

 به عبارتی کتابی  ارزش رونمایی شدن  دارد که از سه  ویژه گی ذیل برخوردار باشد :

1-   استثناء و شگفتی

اثر بوجود آمده  در حوزه خود استثناء باشد

  می توان رونمایی آن را اقدامی متناسب با ارزش های خبری

 ودر جهت تامین محتوی رسانه ای دانست

2-   دربرگیری

کتابی که عده زیادی از افراد می توانند از آن بهره ببرند  قطعا قابلیت رونمایی دارد

3-   جدید و نو بودن اثر

کتابی  که نویسنده اش  حرفی تازه  سخنی  تازه  نظریه ای بدیع  دارد

 قطعا ارزش رونمایی شدن  دارد

حال حوزه هنری استان قزوین در نظر دارد روز یکشنبه نوزدهم آبان ماه   کتاب سیالان

بنده را رونمایی نماید  حضور شما دوستان ادب دوست  موجب شادی بنده خواهد شد

                                    منتظرتان هستیم

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت |
soal

مش مریم هر روز صبح روی تکه سنگ خانه اش می نشست

دوش آفتاب می گرفت

پیرزن که کیفور از نشئه گرمی آفتاب می شد

چوبدستی اش را با ریتم آرام بر بدنه سنگ  می کوفت

تق تق تق تق ..........

هر عابری که از جلوی  مش مریم رد می شد

سرش را بلند می کرد و چاق سلامتی می کرد

و سوالش را که برایش عادتی و مصیبتی شده بود مطرح می کرد

-سلام عامو

-علیک سلام

-تی  احوال خوبه

-خوبوم مش مریم

-ایسه    می خوای کوجه بشی ؟!

 ( حالا کجا می خواهی بروی )

هرکس جوابی می داد :

-- ایسه می خوام بوشوم  نودری  صحرا

-- ایسه می خوام  بو شوم میان باغ

- ایسه  می خوام  بو شوم گاوان را بچرانوم

مردان و زنان و کودکان هرانک به سوال مش مریم عادت کرده بودند  همگی می گفتند :

مش مریم  دلش با این سوال خوشه ماهم یه جواب راست یا دروغ هامیدیم (می دهیم)

شیخ  رحمان سر منبر گفته بود :

اهالی هرانک بروید خدارا شکر کنید که  مش مریم را سر راه مان قرار داده

تا هر روز با سوالش  کمی به فکر خودمان و عمر رفته مان باشیم

ایسه می خوای کوجه بشی ؟

 جدی ترین سوال دربرابر هرکس است

بیندیشید  واقعا  کجا داریم می رویم؟

  کجا هستیم و به چه کار مشغولیم؟

حالا سالهاست  آفتاب بر تکه سنگ جلوی مش مریم می تابد

در این میانه  مش مریم و سوالش حضور ندارند

چه مسافر شتابنده ای است انسان ؟

کو مش مریم ؟

کو سوالش ؟

ایسه می خوای کوجه بشی ؟

----------------------------------------------------------------------------------------

داستانک (ایسه می خوای کوجه بشی؟)  تقدیم  به سرکار خانم قائيني و دختر  گل شان ستاره خانم   و   خانواده محترمشان که از دوستان وفادار  و همراه همیشگی   هرانک هستند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت |
در ادبیات عاشقانه شکوه عاشق از معشوق امر رایجی است

شکوه  هرچه که باشد از دوست داشتن های شگرف  حکایت می کند

شکوه یار  نشان صداقت  اوست

به این دو بیتی زیر که ورد زبان مردم الموت است توجه کنید

عزیز طالقانم  سیب فروشی

                    نمی دانم  مستی یا بیهوشی

به همه  می رسی چارک فروشی

                    به من می رسی  مثقال فروشی

شکوه نگار از عزیز  از این مقوله است

این مثقال فروشی ها  شکوه صادقانه ای است

 که ریشه در دوست داشتنهای ناب ناب دارد

عاشق و معشوقی که حکایت عاشقی شان ورد زبان مردم کوهستانهای البرز است

وهمه آلام و امیال و آرزوهای خویش را در رفتارهای عاشقانه آن دو تفسیر می کنند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت |

عشق

عاشق: ازت دلخورم و رنجور، می فهمی ؟

معشوق: می دانم دلخوری ، اما سرنوشت را بپذیر،  عزیزمن راهی غیراز این نیست

اقتضائات و شرایط زندگیمان  اجازه باهم بودن را نمی دهد

عاشق: مگر تو نبودی  با من عهد و پیمان بستی  که این راه دراز را باهم بپیمائیم

وتنهایی ام را پر کنی  و یار غارم باشی

معشوق: همین طور است حتی از این فراتر می خواستم جای خالی محبتهای گذشته زندگی ات

را پر کنم اووو..نمی دانی چه برنامه هایی داشتم  چه دورنمایی از دوستی مان متصور بودم

همه ایده آلهایم را در تو می دیدم  شعرهایم را که خوانده ای ببین تورا تا کجا می دیدم

عاشق: می دانی که در ابتدای راهیم  و مقصد خیلی دوراست  چرا نواله نرفتن و بازگشتن

سر می دهی

معشوق: همیشه نرفتن و بازگشتن دال بر عهد شکنی نیست ایمان من به خطر راه  است

که سرود نرفتن و بازگشتن  سر می دهم  خوب من باورکن راه پر خس و خاشاک است

گرگها درکمین اند  ،تیرها درچله  کمان و حسودان در انتظار .....

.بگذار حقیقتی را اعتراف کنم

عشق همه اش در اتصال نیست

عشق همه اش در باهم بودن نیست 

گاه رهایی وجدایی نیز عشق است

 من گرچه باتو بودم اما زنجیر بودم برای تو دام بودم برای تو  تله بودم برای تو

باورکن  وتونیزگرچه بامن بودی اما  برای من .دام بودی زنجیر بودی  تله بودی..

چه کتابها می توانستم بخوانم نخواندم  چه تصنیفها که می توانستم بنویسم که ننوشتم

چه شعرها که می توانستم بسرایم نسرودم  چه اورادها که می توانستم زمزمه کنم که نکردم

خوب من تنهایی نعمت شگرفی است  قدرش را بدان هیچ چیز جز کلمه و نوشتن نمی تواند

تنهایی  تورا پرکند من تاسف لحظاتی را می خورم که با بودنم زایش کلمات و تصنیفهای زیبا

را از تو گرفتم

عزیزم  تو تجسم ناب نوشتن اورادهای معنویی هستی که دراین دور دست  با خوانش آنها جان و

حیاتی دوباره  می یابم

دوست دارم بعد از این تلمیذت باشم تا عاشقت

دوست دارم بعدازاین  پیروت باشم  تا معشوقت

خوبترینم باور کن  ایمان داشته باش

 خودخواهی ها همواره سد عشق های ناب است

من از سهم و حق خودم --که تورا داشته باشم-- گذشتم

تا توی نازنین ،  در دایره آزادگی  و رهایی از من، بتوانی بنویسی

بارها گفته ام و می گویم :

بنویس  ، سالها بنویس  آنگاه اندوخته هایت را تقدیم زمانه و نسل خویش کن

نوشته های تو  که ریشه در عشق به وطن ، خدا ، جهان و انسان  دارد

بدون شک  برای این نسل و نسلهای آینده ایران زمین موثر خواهد شد

من به آن روز می اندیشم

روزی که درگستره آسمان  ادبیات این مرزوبوم  نام تو  همچون ستاره ای خواهد درخشید

من با ایمان به این عشق از تو گسستم

گسستنی که در بطنش عشق به سعادت تو نهفته است

یادت نیست این شعرم را  

خوب من ، پرنده را دردست نمی توان گرفت

پرواز کن ،

تورا به شوق  پروازت  دوست دارم

نه برای خودم

نه برای قفس

 عاشق : تو همیشه برایم تجسم ناب دوست داشتنی  ممنونم از این همه احساس خوب درباره من

اما با بی تابی هایم ، آنگاه که هوس دیدار تو و شنیدن صدای تورا دارد چه کنم ؟

یادت هست این تکه شعرشاعر  سپهری را بارها برايت مي خوندم  :

صدایم کن صدای تو خوب است

معشوق :به تکرار تاریخی معتقدم  در هر زمانی  شمس تبریزی دربرابر مولوی ، مادام اسپینا یی دربرابر  دنوشر قرار می گیرد مهم  مدت دیدارشمس و مولوی نیست  بل تاثیر این دیدار است  تاثیری که تا حد جاودانگی آنها پیش رفت بهتر بگویم سخن از آشنایی و تاثیر دوروح و دوفکر خویشاوند است  که در مدت زمان  کوتاهی علیرغم تمام دشواریها و صعوبتهای زندگی  مهمان هم بودند  

عاشق : خدایا سرنوشت را می پذیرم  صبر م ده  که تحمل فراقش سخت نباشد 

معشوق : انسان ناگزیر به تسلیم در برابر سرنوشت است

عاشق : چه تراژدی غمناکی است  این قصه عشق ما

معشوق : قصه من و تو وتمام عاشقان همین جور بوده و هست من و تو تافته جدا بافته نیستیم و نخواهیم بود

پس خوب من  خدا حافظ..

عاشق :خ خ دا دا ن گه دار....

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت |
                                     

                                           برای پرنده ای که عاشق نباشد

                                   دنیا باهمه وسعتش  قفس است

                                    برای پرنده ای که عاشق باشد

                                حتی قفس  به گستردگی دنیاست

زنده یاد نادر ابراهیمی - برجاده های آبی سرخ - ص۲۵

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه هفتم آبان 1387 و ساعت |
آمدی بر لب بام قالیچه تکان دادی

قالیچه بهانه بود  خودرا نشان دادی

چقدر از این شعر خوشم می آید

شاعرش نمی دانم کیست ؟

هرکه می خواهد باشد برایم فرقی نمی کند

آفرین براو که توانسته است

یک دنیا حرف  معنی و فلسفه را دریک دوبیتی بگنجاند

رسالت شعر که می گویند همین است

موجز و مختصر اما  مملو وغنی از معانی شگرف

همه چیز این جهان از جمله :ماه ستاره  خورشید  گیاه درخت ...همه بهانه بودند

تا خداوندی خدا  خود خودش را نشان بدهد

قالیچه (جهان)بهانه بود تا یار (خدا) به بهانه ان خودش را نشان بدهد

ودلها و افکار را محو روئیت خویش کند

این چنین بود  از پس آن قالیچه تکاندن و رخ نمودن

فلسفه عرفان هنر  شعر و ادبیات ..... در صدد توصیف او بر آمدند

تا اورا آن چنانکه دیده اند توصیف کنند

با خود می اندیشم

چه راه دراز سردرگمی دارد بشریت

قرنها  تصنیف  شعر  سرودن  گفتن و نوشتن ...نتوانسته است

گوشه ای از  جلوه یار قالیچه تکان لب بام را بنمایاند

واین بسی جای تعمق و تفکر  دارد

آمدی بر لب بام ......

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه پنجم آبان 1387 و ساعت |
مادام اسپینا !

بیدار شو دگر  وقت خواب نیست  

خوب من  می خواهم برایت از باغ های سیب الموت بگویم

اووو... چه باغ های پر محصول خاضع مهربانی !

چه در ختانی ؟!

درختانی سرشار از سیب های قرمز درشت  و ریز

درختانی که از سنگینی  باری که بردوش می کشند

همواره  درحال رکوع خاضعانه دربرابر باغبان خویش و رهگذران هستند

بانوی مشرقی من  بیدار شو

دگر وقت  خوابهای خوش نیست

وقت گفتن از عطر سیبهای قرمز باغهای الموت است

درختانی مملو از عطر معطر سیب و طعم خوش سیب

بگذار دراین دوردست واقعیتی را بگویم

باور کن  بانوی من

وقتی وارد باغمان  شدم  تورا داخل باغ دیدم

نیم رخ ایستاده بودی و بادست راستت  سیب قرمزدرشتی را  چیدی

ومهربانانه به سویم پرتاپ کردی

- بگیر این بی نظیرترین هدیه ای است که تقدیمت می کنم

- مواظب باش  سیب قرمز زمین نیافتد

ومن پرش کنان سیب قرمز را تو دستانم جا دادم

وتو خندیدی

چه خوب و زیبا خندیدی وگفتی :

- ببویش  بخورش که تداعی خوب و تمام عیار من است

سیب را بوئیدم و گاز زدم شتابان به سویت دویدم

باغ بود  درختان سیب بود  عطر سیب بود  طعم سیب بود

نسیم نوازش گر کوهستانهای البرز بود 

رقص موزون درخت بید مجنون بود  و نگاه مشتاقانه من

اما جای تو خالی بود

اما جای تو بسیار بسیار خالی بود

می دانی چه می گویم ؟

می دانی ازچه حرف می زنم ؟

سیب قرمز گرچه تداعی توست

توخودت چیز دیگری هستی

سیب قرمز دیگری هستی

باورکن بانوی من

بیدارشو دگر وقت  خواب نیست

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت |

منطقیون می گویند :

 تعریف یک شی باید جامع و مانع باشد

جامع تمام خصوصیات دارنده

ومانع  تمام خصوصیات نداشته

بد شناساندن ،  فاجعه است  ظلم است درحق آن چیزی که بایستی معرفی شود

خواه آن چیز، یک کتاب ، تابلو نقاشی ،گنج ،انسان و.....باشد

مجهول ماندن ، بهتر از بد معرفی شدن است

مجهول ماندن ، بهتراز ناقص معرفی شدن است

یک گنج، کنج ویرانه همواره گنج است

گرچه ناپیداست  اما هویتش پایدار و ماندگار است

فاجعه آن روزی است که عتیقه شناسی  گنجی را بیابد  و خوب نشناسد ش

و برحسب حدس وگمان آ ن را بفروشد

خوب شناساندن هنر است  توانمندی است  قابلیت است

خوب شناساندن ریشه در عشق و ایمان وباورهای پاک دارد

خوب شناساندن شور ،عشق ، باور  و  اطمینان  می آفریند

خوب شناساندن یعنی موجودی یا شی راکه همانطور هست  وجود دارد بشناسانیم

خوب شناساندن یعنی  شناساندن یک شی‏ یک موجود باتمامی صفات خوب و بدش

بدشناساندن  یعنی موجودی یا شی را .. آنطورکه نیست  آنطورکه وجود ندارد معرفی اش کنیم

بدشناساندن عیب است عیبی که ریشه در حماقت و نادانی  دارد 

بدشناساندن  عیب است عیبی که بوی  بغض و کینه  می دهد

بد شناساندن  عقده  کنیه  دشمنی و نفرت به بار می آورد

حال مخاطب من خود قضاوت کن

 بین بد شناساندن و خوب شناساندن چقدر فاصله است

تفاوت  فاصله  زمین تا آسمان  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت |