تبليغاتX
هرانک

بارها  من در وبلاگ  هرانک  نوشته ام

 جهان  مملو از احتمالات بسیار است

ایمان بیاوریم  به وقوع  ناباورانه  احتمالات ضعیف و ناچیز

جمعه گذشته  در محل سالن  نمایشگاه دستاوردهای سی ساله  انقلاب

غرفه  اداره صنایع  استان قزوین   مسابقه ای  برگزار کرد که

هجوم  جمعیت برای شرکت  در مسابقه   بیش از حد تصور بود

تعداد پنج نیم سکه بهار آزادی  جایزه  مسابقه تعیین شده  بود

 نوبت قرعه کشی  که شد  دختر بچه ای  از میان شرکت کنندگان

 مامور برداشتن کاغذهای قرعه کشی   شد

دست اندر کاران  گردونه را چند بار چرخاندند

 دخترک دستش را داخل انبوه  کاغذها برد

در نهایت ناباوری اولین اسمی  که در آمد  اسم خود  دخترک بود

تعداد شرکت  کنندگان  مسابقه دو هزار نفر بود ند که  شانس  برنده شدن 

هرکس   بیست و پنج ده  هزارم بود

اما در کمال  نا باوری  او نیز به همراه چهار نفر دیگر  برنده مسابقه شد

چیزمنحصربفردی که تعجب  همگان را بر انگیخت  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 و ساعت |

زمان دانشجویی هربار که الموت می رفتم

صاحبه ننه ، مادر بزرگ مادری ام به من  می گفت :

علی آقا، درس بخوان وقتی ننه فوت کردم   سرقبر من بیا و   قرآن بخوان

حدود چهارده سالی می شود که  او دار فانی را وداع گفته است

هر وقت مزارستان هرانک  می روم

اختصاصی و سفارشی سوره کوچکی از  قرآن برای او می خوانم

یک روز که مشغول خواندن  قرآن برای او بودم

در مخیله ام گذشت که

 آیا او  از قرآن خواندنم خرسند می شود ؟!

آیا قرآن خواندنم برای او که دستش از دنیا کوتاه است توفیری می کند ؟!

شب  اورا با سیمای مهتابی اش خواب  دیدم

خوشحال و خندان از کوچه باغ بالا می آمد ،آن چنان که  در زمان حیاتش، ندیده بودم

چهره  خندانش  جوابی بود بر سوء ظن من

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت |

مثل ماه شب چهارده   

برای من  نوشتن از نویسنده  هوشنگ مرادی کرمانی  با توجه به شیرینی  بیان ، زبان و قلم توانایش   بسیار هیجان انگیز است . چرا که ، او نویسنده ای است  توانمند،  که غالب  کتابهای داستانیش   به زبانهای  خارجی  ترجمه گردیده و در معرفی ادبیات ایران  نقش به سزائی  داشته و دارد. گرچه  مخاطبان داخلی  اورا  بیشتر به خاطر قصه های مجیدش - که  انصافا  شاهکار است-  می شناسند ، اما  سایر  آثارداستانی  او در خور  تامل ، توجه  و تعمق است.  داستان بلند" مثل ماه شب چهارده " نیز   از این مقوله است.  روی جلد کتاب  عکس  ساختمان آجری  رنگ  خاکستری ،چند کودک را   در حال  نقاشی از قرص  کامل ماه  را نشان  می دهد .استعاره " مثل ماه شب چهارده "  عینیت و مصداق  زیبایی تمام عیار کسی است، که واجد آن است . دنوشرشرق  شناس  در سیب نامه هایش می نویسد ::"مادام اسپینا،  بدون شک  تو ماه شب چهارده  من   هستی.  کسی که  هم واجد زیبایی  ظاهر و باطن است

کتاب  " مثل ماه شب چهارده من "  ماجرای معلم  کاریکا توری است  که  فصل  تابستان در فرهنگسرای  محله  قدیمی یک شهر   حضور بهم رسانیده  و قصد دارد ،تکنیک کاریکاتور را به دانش آموزان  یاد بدهد . او ابتدا به دانش آموزان پیشنهاد می کند، سوژه هایشان را از مردان و زنان پیر محله  انتخاب کنند برای اینکار هم  دلیل می آورد:

( اول باید از پیرها  شروع کنید ، چون  پیرها  کاریکاتور  جوانی شان هستند . پیرزن ها و پیر مردها  هی دماغشان ، بزرگ و بزرگتر می شود،  می افتد،   روی لب  بالا ، نوکش تیز می شود خم  می شود،  عین  نوک  عقاب  یا نوک  جغد ، ص7)

دانش آموزان برای یافتن سوژه  سراغ مردان و زنان  پیر  محله  می روند  خیره شدن  مداوم به خطوط چهره    پیران با عتراض آنها  مواجه می شوند  مردان و زنان پیر وقتی  تصویر کاریکاتوری خویش را می بینند ان را اهانت  تلقی کرده  و به فرهنگسرا ،خانه  قدیمی خلیل زاده  ،هجوم آورده و معلم را تحت مواخذه قرار می دهند  و نهایت  فرهنگسرا تعطیل می شود . کلاس در خانه  یکی از دانش آموزان  برگز ار می شود . سوژه ها  به طرف اعضای خانواده  دانش آموزان سوق داده می شود . پدران  وقتی تصویر کاریکاتور شان  را می بینند فرزندان  را از خانه بیرون می کنند  مادران   وقتی  کاریکاتورشان  را ،با  دماغ های برآمده  و چشم های  وغ کرده شان می بینند   آنهارا عاق می کنند و.... نهایتا  به دلیل حساسیت آدمها خود معلم سوژه  کاریکاتور می شود  دانش  آموزان  تمامی حالات  اورا در کلاس  کاریکاتور می کنند   ابروان شاخکی اش به هنگام  اخم کردن  دندانهای بد ترکیبش  به هنگام  خندیدن  و..... که حتی  خود  معلم  با دیدن  کاریکاتورش  کمی ناراحت می شود  و حتی  اعضای  خانواده اش  از جمله همسر و مادر و  فرزندش   نیز ناراحت می شوند و بی ادبی  شاگردان را بر نمی تابند

داستان " مثل  ماه  شب  چهارده  من " تلنگری است  به  جامعه  انسانی  مملو از  زشتی  رفتارهای  ظاهری  و  باطنی   کاریکاتور   چون  گویای  حقیقت است  .  چون  حقیقت  تلخ  است  کاریکاتور یک آینه شفاف  تمام نماست   کاریکاتور هنر بیان  زشتی ها ی  نهفته و پنهان  ماست   که کاریکاتوریست با   تیز بینی  و دقت نگاهش با کمک  خط و نقطه و رنگ آن را خوب و برجسته  می نمایاند هریک از ما   وقتی  کاریکاتور مان را می بینیم  شوکه  می شویم و با خود می گو ئیم  : راستی این  عیب در من بوده و من  نمی دیدم

در صحنه  عمل،  کاریکاتورها  ، بیشتر  سیاستمداران   و مدیران  را به عنوان   سوژه  انتخاب  می کنند .هنوز که هنوزه، عامه مردم  از این  قاعده  مستثنی  هستند.  نویسنده  مرادی کرمانی، با قلم توانمندش  دراین داستان حس  اعتراض  عامه را دربرابر  مشاهده  کاریکاتورشان ، خوب و تمام عیار به نگارش  در آورده است  .که حس  کنجکاوی خواننده را تا انتهای  داستان  می کشاند  . وقتی به انتهای داستان می رسیم  قلبا نویسنده را به خاطر  ساده نویسی ،انتقال خوب دیدگاه و  حسش درباره  جایگاه کاریکاتور در میان آدمیان را، تحسین  می کنیم .

 خواندن این کتاب به دوستداران ادبیات داستانی  پیشنهاد می گردد 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت |

کشاورز الموتی

تصویر بالا را پاییز امسال  گرفتم  صاحب عکس مش گنجعلی از

مردان کشاورز هرانک است که در حال بار کردن شلتوک خرمن شده

است  همانطور که از تصویر پیداست برنج ها خرمن شده و این کاه

شلتوک غذای  حیوانات از قبیل گاو و قاطر و اسب و الاغ در زمستان

است گنجعلی دوسال است دیگر چوپانی نمی کند و گوسفندانش را

به چوپانان دیگر می دهد و می گوید کوه آدم جوانتر از من می خواهد

بیست سال چوپانی بس است  دیگر نوبت  جوانان است  خاطراتی  دارد

از کوه  و از حمله گرگها  و شبهای پر هول و هراس گرگهای تیز دندان سیالان

و خشچال و  دوآب و شلیدر بر گوسفندانش که ان شالله در هرانک خواهم نوشت

این عکس یادگاری بماند از او دراین فضای مجازی

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387 و ساعت |

وارد کتابخانه شخصی اش  که می شدی

این جمله درشت را تابلو کرده بود

" تشنه کتابهایی هستم که هنوز نخوانده ام "

  بعداز مرگش ،مادام ،  تابلو را برداشته و غمگنانه گفته بود :

کاش تشنگی  کتابها، کمی به تو،  تشنگی  همسر داری و زندگی کردن  می آموخت

فردای آن روز، تابلو و توده کتابهای پر فسور را ، در آتش سوزاند

دود غلیظ  کتابها، آسمان شهر پاریس را تسخیر کرده بود

حال نه مادام

بلکه تمام مردم شهر،تماشاگر دود غلیظ رقصان آسمان پاریس بودند
+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت |

انسان همواره به دنبال  آرمان شهر بود ه ،هست و خواهد بود 

   افلاطون  اتو پیا را آرمان شهری میداند

که  تمامی انسانها  با بهره مندی  از تمامی  نعمتها و موهبت ها در کمال آرامش

 و عدالت بسر خواهند برد  

ابن  خلدون  مدینه  فاضله  را آرمان  شهری  میداند

که در آن انسانها  به دور از تماهی گناهان و رنج ها در کمال آرامش   و رفاه زندگی   خواهند کرد

ایتوپیا  آرمان شهر انسان امروز است  

آرمان شهر الکترو نیکی   در آینده ای   نه چندان دور  تحقق  خواهد یافت

آرمان شهر الکترونیکی  شهری است  که در آن تمام استانداردهای الکترونیکی

رعایت شده  باشد و تمام شهر وندان با آسودگی  و اطمینان خاطر  بخش 

 قابل توجهی از  تعاملات روزانه خودرا با بهره گیری از بسترهای الکترونیکی

 انجام دهند و به شکل چشمگیری  در زمان   هزینه  و انرژی  صرفه جوایی خواهند کرد

آرمان شهر الکترونیکی   شهری است  که انسان با تکیه بر دانش و داده  و ابزارهای انتقال اطلاعات در محیط های  پرازدحام  ترافیک شهری   صف بانکها   و نانوایی ها  بروکوراسی  اداره جات  ....نجات یافته ودرسایه بهره گیری از توانمندیهای دیجیتالی  فرصت  تفکر و تعبد و زیباشناختی ... خواهد داشت و عمرش بیشتر صرف دانستن  آگاهی  تدبر  اندیشیدن   ... خواهد شد

انسان ایتوپیا انسان متخصص است  انسان  چند بعدی و چند مهارتی است مانند  انسان عصر صنعت که ملزم به انجام کار یکنواخت بود  نیست  او قادر است چند کار را به طور همزمان رهبری کند

 انسان ایتوپیا  انسانی است که بر زمان  حکومت می کند  در کمترین زمان و در کمترین حجم،  اطلاعات انبوه  را مبادله  کند تراشه ها در اتوپیا منبع  میلیاردها ترابایت  اطلاعات هستند

انسان ایتوپیا  انسانی است  مجهز به داده  نه تکنولوژی  با تکیه بر فناوری و  داده  از مسافرت  در محل های پر ترافیک  خود داری نموده  و از  آلودگی طبیعت می کاهد  و طبیعت را و مسائل زیست محیطی را پاس میدارد

انسان ایتو پیا انسان  فرهنگ خواه  ادبیات  پرور و معنویت طلب   است  چراکه انسان آینده ازکارهای  یدی و مکانیکی روزمرگی و   معیشتی  به در آمده  و  فرصت  پرداختن  به ادبیات و عرفان  و معنویت .... خواهد داشت 

انسان ایتوپیا  انسان عدالت محور است

عدالت عالیترین  ویژه گی  عصر مجازی و ایتو پیاست دلیلش را می توان از نمودهای جزئی آن که در کشورهای جهان سوم در حال شکل گیری نام برد به عنوان  مثال  امکانات بهره گیری از وبلاگ ها در همین کشورما چه در بلاگفا  پرشین بلاگ  و.... برای همه کاربران یکسان است

عدالت در بر خورداری از امکانات از مهمترین  ویژه گیهای  آرمان شهر الکترونیکی است

ایتو پیا  "E- TOPIA" چقدر وسوسه انگیز است

حال با خود می اندیشم  انسان عصر ایتوپیا آرمان شهرش چه خواهد بود ؟ 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 و ساعت |

عشق های راستین  همواره  روبه سوی معشوق دارند

عشق ذلیخا به یوسف از زیباترین نمودهای عشقی بشریت است

عشقی که برای اثبات وفاداری و صداقتش  ، همه تبارهای خانوادگی ، اشرافی

 و همسر آمونی خویش را  فدا می کند تا به ندای دلش  جواب دهد

عشق ،  عرف  ، سنت  و قانون و هنجار ..... را می شکند

عشق ناب اگر بارقه اش  بر دلی بتابد  دیگر همسر  و فرزند  و عزیز مصربودن 

 زیبای زیبایان بودن .....همه تعلقات  در برابرش  حقیر ، ناچیز و بی ارزش  می شوند

عشق به  قضاوتهای اطرافیان ، چشم غره های  اطرافیان،  به پچ پچه کردنهای اطرافیان ، ....

توجهی ندارد وقعی نمی نهد  ، اعتباری  قائل نمی شود .

برای همین است  عشاق راستین کم اند و از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کنند

عشق  انقلاب  دل است بر عقل

عشق انقلاب درون است بر برون

عشق تسلط آتش است  بر آب

چگونه بگویم  مخاطب من  ای خواننده  خوب و وفادار هرانک

عشق چهره برانداز است  عشق تسلط دل است ،برتمام اعضاو جوارح  انسان

عشق صادق  از فراق  زجر می کشد  از بی اعتنایی  هلاک می شود

عشق ، ملاک  ،معیار  و میزانش ،معشوق  ا ست

بخشش یوسف  اورا به وجد می آورد

 و می گوید :

"حال که یوزار سیف  می بخشد من هم  بردگان و غلامان را می بخشم "

وقتی درکاخ وسایل آرایش و زینتی اش را به غارت می برند

می گوید :

"اینها بدون یوزار سیف ارزشی ندارند بگذار دزدان ببرند "

چشم ها که دارند  کور می شوند 

 می گوید:

 "چشمی که یوسف را نبیند بزار کور شود "

واین یعنی  تجلی عشق ناب در قامت یار

بدون شک  عشق ذلیخا و  یوزارسیف  از این مقوله است    

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت |

 خوابگاه دانشجویی 

هم اتاقی داشتیم   ایلامی تبار  و دوست داشتنی

اسمش  بود " جوهر "

دوستان گاهی باتم شوخی مابانه  صداش می کردند 

جویی !!!!!!

اسم جوهر برای  من و دوستان هم اتاقی عجیب بود

در مدت هم اتاقی دوساله با جوهر، نه تنها  اسمش، بلکه خود جوهر نیز رفتارهای  عجیبی داشت

جوهر برای همه چیز وقت می گذاشت الا درس و مشق

جوهر از همه چیز حرف می زد الا از درس و ترم و استاد

جوهر اتاق  خوابگاه را با  اتاق خانه شان اشتباه گرفته بود

اگر کسی از همشهریان مهمان جوهر  می شد  غذای خوابگاه را برازنده پذیرایی نمی دید

می رفت  بساط  سوسیس و کالباس و... راه می انداخت

چای و   سیگار   کشیدنش   تمامی نداشت

او فقط  اسم دانشجو بودنش را یدک  می کشید

آقا جوهر ما آخر سر  هم نتوانست  لیسانس بگیرد  با کاردانی انفورماتیک فارغ التحصیل شد

یک شب   جوهر  خبرآورد   که فردا شب  برادرش از ایلام  به تهران می آیند

وچند روزی  مهمان  هستند

محض کنجکاوی از جوهر پرسیدیم

راستی اسم برادرت چیست ؟

در جواب گفت :

 بندر !!!!!!!!!

به علت   هم  وزن بودن اسمش با جوهر (جوهر ،بندر)

با دوستان  تا صبح از خنده  رود ه بر شدیم 

فرداشب که بندرخان  پابه اتاق  گذاشتند

  قیافه  ، حرکات ،رفتار و  حکایت زندگیش   و.... عجیب تر از جوهر بود  

بعداز رفتن بندر یکی ازدوستان  شاعرانه سرود :

صد رحمت بر جوهر           که نشدیم  هم اتاقی   بندر  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 و ساعت |

 

محقق پنج جلد جزوه تحقیقات را روی میز گذاشت و گفت :

قربان با کمال افتخار عرض کنم طبق قرارداد کار تحقیقاتی تیم ما   به پایان رسید

رئیس مرکز ایران شناسی  تشکر کرد و گفت :

از بابت  تحقیقات تان درباره فرهنگ و باور ایرانیان بسیار متشکرم سوالی داشتم

 و آن اینکه چه چیزی در این تحقیقات  دوساله برای شما و تیم تان جالب توجه بود

محقق گفت :

  ایرانیان بیشتر   دوست دارند مشورت بدهند  تا مشورت بگیرند

در حالیکه شاکله فرهنگ و مذهب شان  مشورت گرفتن و مشورت کردن

را توصیه کرده است اما در عمل خلاف آن اتفاق  می افتد دوست دارند همواره

مشاوره زندگی و کار دیگران باشند اما درباره کار و زندگی  و مشکلات خویش

با کسی مشورت نمی کنند  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 و ساعت |

شناسنامه اش را تقدیم می کند و می گوید :

ایسه بگو پسر عامو چند سالمه ؟

نگاهی به شناسنامه اش  می اندازم  و می گویم

ماجان خاله بزنم به تخته خوب بمانستی امسال  هفتاد سال را تمام کوردی

می خندد و می گوید :

پنج سال کم کن ،خاله  شصت و پنج سا ل سن داروم

می گویم :

 شناسنامه  که  این را نشان  هانمی دی یه (نمی دهد)خاله !!

توضیح میدهد:

 این شناسنامه مال خواهر بزرگترم  بوده او که فوت  کورد

بعد پنج سال مون دنیا بیامی یم  اونی شناسنامه را قباله مون کوردون

(بعداز پنج سال من که به دنیا آمدم  شناسنامه  اورا  شناسنامه من کردند )

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : داستانک "سن" را تقدیم می کنم به دوستانم جناب صادقی بزرگوار و نادری نژاد

-------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت |

 

مادام اسپینا

گل مینای  من

حال که دیوار برلین  بین آلمان شرقی و غربی حائل شده است . و به خاطر سیاستهای دنیا طلبانه نازیسم از هم دور افتاده ایم. بهتر دیدم در این روزگار جدایی شمارا با شاعری ایرانی تبار آشنا کنم از من  نخواه که دراولین  نامه ام از او  و زندگی اش برایت بنویسم.  می خواهم  خودت درباره این  شاعر ریاضی دان فیلسوف مسلک،  قضاوت کنی  او هنوز که هنوزه شاعر محبوب من است

شاعری که  رباعی های نابش به تمام زبانهای بشری ترجمه شده.افکار و نوع نگاهش  عوام و خواص را به حیرت واداشته است

 چون که عهده نمی شود  کسی فردا را                    حا لی خوش دار این دل  پر سودا را

می نوش به ماهتاب    ای ماه  که ماه                          بسیار    بتابد     و نیابد    ما را

 راست می گوید :

مادام همانطور که خیام  می گوید اصلا تعهدی نیست  که فردا و فرداها باشیم  فردا و فرداها  همواره در هاله ای از ابهام و احتمالات  پیش روی ما قراردارند .هیچ کس نمی داند  فردا چه خواهد شد ؟ اما فردا با همه ابهاماتش هیجان آور و سوسه انگیز  است همواره برای به تسخیر درآوردنش  مارا وسوسه می کند تا  برنامه ریزی  و پیش بینی های لازم را داشته باشیم   تا آن را برطبق آمال و آرزوهایمان  محقق سازیم

حال که فردا مبهم است نباید زانوی غم در بغل  بگیریم  چراکه نقد امروز را داریم  چراکه امروز با تمام جذبه اش در اختیار ماست   باید بکوشیم  دراین لحظات دل پر سودای خیال اندیش را خوشحال نگهداریم

اسپینای من !

یادت هست این تکه کلامم را

اکنون زیستن هنرمان باشد

بدون شک  اگر همه آدمیان  واجد هنر  اکنون زیستن بشوند غم از رخساربشریت  کوچ خواهد کرد  و شادی و شادمانی جایگزین آن خواهد شد شاعر در مصرع بعدی علت خوش بودن در زمان حال را متذکر می شود  گویا زمان سرایش رباعی شب  بوده شبی  مزین به نور معنوی مهتاب  که شاعر در آن لحظات سرگرم  تفکرهای ناب عرفانی بوده است  وبه ما   نهیب می زند قدر همچون شبی را بدانید  چراکه مهتاب فردا و فرداها بسیار بردشت و دمن وکوه و  صحرا بتابد  و مارا نیابد

تابیدن و نیافتن  چه تراژدی  هولناکی !

جستن و نیافتن  چه تراژدی غمناکی !

با خود می اندیشم 

  مهتاب قرنهاست  بر زمین می تابد اما نیستند تماشاگران دیروز که اورا بنگرند و لبریز از شور وشادی شوند   حال که فرصت اندک  تماشای مهتاب به ما واگذار شده  چرا غافل بنشینیم

خوب من  یادت باشد

غفلت ،گناه نا بخشودنی است  ومن وتو خوشحالیم تا اینجای زندگی در زمره غافلین نیستیم

 اکنون  شب  بارانی آلمان فروخفته در ترس نازیسم را دریاب

                                                                                                                 دنوشر 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه یازدهم بهمن 1387 و ساعت |

می گفت :

میدانی  خداوند  از چه آدمهایی  خوشش میا ید 

گفتم :

سوال تان کلی است و هرکس می تواند بنا به ذوق و سلیقه خویش به آن جواب بدهد

گفت :

خداوند از آدمهایی که سرشان بر تن شان سنگینی می کند بیشتر خوشش می آید

گفتم :

منظورتان را نمی فهمم

 گفت :

واضح و روشن است

انسان آگاه و روشنفکر است  که سرش بر تنش سنگینی می کند

انسانی که به موضع تاریخی ،مذهبی  ، طبقه ای ،ملی و جهانی ....  خویش درحال حاضر  آگاه است

و برای نجات و صعود  جامعه اش به پله و مقام بالاتر آگاهی  و راهکار میدهد

به عبارت دیگر هم راه می داند  هم راه می نما یاند

گفتم  :

 با استدلال شما  موافقم  جهان ما  جهان متخصصین علوم مختلف  است

 برای رهایی جهان از بن بست گرفتار آمده  به میدان آمدن  روشنفکران آگاه متعهد

بیش از هر چیز ضروری است

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت |

از سرکار که بر می گردم  خانه

دخترم نگین کوچولوی نازنازی  سرگرم نقاشی است

به طرفش می روم تا ببوسمش

طفره می رود و ممانعت می کند

تقلا و تلاش می کنم  تا به زورهم شده ببوسمش

صدای مادرش بلند  می شود

به اجبار بوسیدن هنر نیست

کاری کن که به اختیار بتوانی ببوسیش

با استدلالش موافقم

نگین کوچولو را به حال خودش رها می کنم

صبح که از خواب بر می خیزم

در پی تلافی  بوسیدن شب گذشته

چهره معصومانه اش را غرق بوسه می کنم
+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت |

 

از شعله

به پاس روشنائیش

سپاس گذاری کن

اما چراغدان را نیز

که همیشه صبورانه در سایه می ایستد

از یاد مبر

"تاگور "

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

 همیشه به تاگور به دلیل نگاههای ژرف عرفانی نابش حسودیم می شود بخاطر همین نگاههای منحصرد بفردش  به"خدا  انسان و جهان  " چقدر در خلوتهای عرفانی ام اورا ستوده ام و عزیزش داشته ام او بدون شک فاتح قله های معنویت است تاگور افتخار مشرق زمین است در پستهای آتی جملاتی را  از تاگورخواهم  آورد تا ادعایم را به شما دوستان عارف نیک اندیش ثابت کنم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت |

وقتی کتاب عروس نیل را به دست می گیری  فضای وهم آلود و راز گونه داستان شمارا مشتاقانه تا انتهای داستان  می برد.  رمان از تکنیک روایی خوبی برخودار است .  ماجرا و حوادث داستان  دریک مهمانخانه  متروک  اتفاق  می افتد که زمانی نه چندان دور  مملو از جمعیت مسافران و جاشو ها و ناخداها بود  تم اصلی  داستان  حول و حوش پنج شخصیت  شامل"  خلیفه ، گروهبان  ، ناخدا ،صفورا ، روای داستان و خواهرش "   دور می زند  که در تمامی صحنه های داستان حضوری ملموس دارند  نقش خلیفه  پر رنگتر از همه آنهاست. اسم خلیفه توسط نویسنده  محمد بهارلو آگاهانه  انتخاب شده است. اسمی که دریک آن دو تصویر از آن به ذهن متبادر می شود  یکی  خلیفه ای از خلافای دار الخلافه بغداد و قصه های  هزار و یک شبش و دیگری خلیفه ای ساخته پرداخته  نویسنده با زندگی مرموزش که حکایت  پیرمرد صاحب مهمانخانه ای است،  که در طبقه دوم  آن تنها یک اتاق درهایش سالها  قفل است و کلیدش فقط دست اوست . سی سال است که دراتاق به روی هیچ  مسافری باز  نشده است. لذا ارتباط خلیفه با آن اتاق بن مایه کنجکاوی راوی داستان و گروهبان  می شود آنها در تلاش برای فهمیدن سر اتاق هستند  هریک از زاویه خاص خود به آن اتاق می نگرند ناخدا رفیق و دوست قدیمی  خلیفه از همه چیزاو باخبراست  و دربستر بیماری و سرفه های خون آلودش به ناخدا می گوید برایشان بگو  که من با عشق  چه ها کشیده ام و این اتاق  چرا همواره برای او آراسته شد تا که او بیاید و او یک روز که از سر تصادف  به مهمانخانه آمده بود  جذبه سیما و سیرتش  تمام  اهالی جزیره و مسافران را تا صبح  در اطراف مهمانخانه  بیدار و خیره به اتاق نگهداشته بود  تا اورا ببینند  و دریابند که چرا خلیفه این همه اورا دوست دارد

دراتاق که  باز می شود  تابلوی عکس نیمرخ  معشوق  و نامه های برگشت  خورده  تمامی حدس و گمانهای  کنجکاوان را برهم می زند  حالا آنها با پیر عاشق صادقی  مواجه می شوند  که قمار عشق باخته است

از طرفی  عشق راوی داستان با صفورا که با خواهر راوی داستان مدام در اتاق خلیفه حضور دارد نیز  خود حکایت جنبه دیگری از دوست داشتن است

رمان عروس نیل از آن دست رمانهایی است که  پشتوانه اش یک اندیشه شگرف عرفانی است  یک تئوری  معتبر عرفانی  پشتوانه آن هست  و آن اینکه  تجربه  عشق خلیفه، تجربه عشق های روالی آدمیان نیست بلکه تجربه عشق ورزیدنی است  که با خیال  معشوق سرگرم و دلگرم است  او منتظر است حتی برای عشقش  اتاقی را اختصاص میدهد  با تمام لوازم زینت بخشش . غیر را به آن اتاق راه نمی دهد. اهالی بندر از مکاشفه و ارادت  عشق او هیچ چیز نمی دانند .خلیفه  نمی خواهد   تا زنده هست  از راز منحصربفرد  عشق او  باخبر شوند  بقول پرفسور  دنوشر "اگر عشق به مرحله  خیال برسد  دیگر عشق نیست ، بلکه فراعشق است ، عشق متعالی است   عشقی که از زنگارهای روزمره به دور است و در هاله ای از معیارهای خوب دوست داشتن  فرو رفته است "

اما در جای جای رمان ،راوی داستان از ابراز عشقش به صفورا صحنه هایی را بروز میدهد در جایی می خوانیم  حتی در خلوت شب مهمانخانه که دوربین را به صفورا می دهد جرات ابراز عشقش را به او ندارد  ودر آخر علیزغم حدس گمان خواننده که آنها باهم ازدواج می کنند راوی از صفورا خداحافظی می کند  و خیال خوش دوست داشتن اورا بر می گزیند   ماجرای عشق و عاشقی  این دو  گواهی این است "دست نزدن برای از دست ندادن "که اصل محکمی در ادبیات و عرفان ماست برای اینکه چیزی را همواره داشته باشی  بهش نزدیک نشو یا به عبارتی  تجربه هر چیزی مرگ از دست دادن آن چیز است

من نویسنده  بهارلو را به خاطر اثر داستانی غنی اش تحسین می کنم رمان عروس نیل اولین اثری است که از ایشان خواند ه ا م که بسیار برایم تامل برانگیز بود. گفتنی است رمان عروس نیل توسط انتشارات آگه در سال 1387با تیراژ 1100 نسخه ویترین کتابفروشی ها را مزین کرده است  خواندن این اثر به دوستداران ادبیات ایران زمین پیشنهاد می شود     

                                                    نقد در دیباچه                                                            

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت |
 

صوفی با مریدش دریکی از صحراهای آفریقا سفر می کردند

شب که شد  خیمه ای بر افراشتند

مرید گفت : چه سکوتی !!!!

مراد گفت :

هرگز  نگو چه سکوتی

همیشه بگو

نمی توانم به صدای طبیعت گوش بدهم

--------------------------------------------------------------------------------------------------

منبع :کتاب " قصه هایی برای  پدران فرزندان و نوه ها "  نویسنده پائولو کوئیلو   مترجم آرش حجازی

---------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت |
 

موقع ظهر که می شد دست از کار می کشید

برای صرف ناهار میرفت  خانه اش

ناهار  را که می خورد  کمی استراحت می کرد

بعدش میرفت سراغ ساختمان گلشاد

ننه جانی همسرش مزاح گونه گفته بود :

ایسه (حالا) برای گلشاد بنایی می نی (می کنی)

ناهارت را  از ننه جانی می خوری ؟!

اوسا رحیم گفته بود :

روسری  بایستی  هزار تو مان بو (باشه) تا هر زنی نتانه سرش کنه

بعد بگویه مون(من) زنم

به ننه جانی هم  می گن زن

به گلشاد هم   می گن زن

آن وقت  ننه جانی را که ایستاده بود  چند بار دورش می گردد و می خواند:

قدر زر را  زرگر داند

قدر گوهر  را گو هری

------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

۱- افق زمانی  داستانک الموتی حدود سالهای ۱۳۳۰ می باشد که قیمت روسری ده شایی بوده

۲-  داستاک زن را به دوستانم  خانه پدر  و شبهای الموت که از همراهان همیشگی هرانک هستند

تقدیم می شود

------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه دوم بهمن 1387 و ساعت |