تبليغاتX
هرانک

ممکن از ناممکن می پرسد

خانه ات کجاست ؟

پاسخ می دهد :

در رویاهای یک نا توان

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : شعر از تاگور

------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت |
    بچه که بودیم 

  وقتی دربرابر حوادث و اتفاقات  شگفت زده می شدیم و اظهار نظر می کردیم

  ننه صاحبه در جوابمان  می گفت :

  نوه کان  مون با این سن و سالوم  چیزا بدیوم که شما ندیین

  (نوه هایم من با این سن و سالم  چیزهایی دیدم که شما ندیدین)

  حالا این روزها  چیزها و اتفاقاتی را می بینیم که باور کردنی نیست

با خود می اندیشم 

 اگر ننه صاحبه زنده بود  در برابر اتفاقات این روزها چی می گفت

مسلما با زبان الموتی می گفت :

 به مقدسات قسم ننه این یکی را  تو عمروم  ندیوم 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 و ساعت |

سالهای دور  بود وشور انتخابات

صندوق رای گیری  از صبح  در مدرسه هرانک مستقر شده بود

مردان و کشاورزان آبادیهای اطراف در ساعات مختلف می آمدند و رای شان را می ریختند ومی رفتند

دم دمای غروب با پایان یافتن مهلت انتخابات بساط صندوق   رای و رای گیری  داشت جمع می شد

 که کشاورز الموتی بیل بر شانه راست پای صندوق رسید

دست در جیب شلوارش کرد و  بلافاصله شناسنامه اش را بیرون آورد ه وگفته بود

  می خوام رای هادیوم

متصدیان صندوق گفته بودند :

ما از صبح  اینجا هستیم  چرا حالاکه صندوق رای  را مهر و موم کردیم پیدایتان شد

مرد الموتی در جواب گفته بود :

من نه  دولتی ام  نه ملتی ام

من  الموتی ام !!!!
+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388 و ساعت |
پای تنور که می نشست

اولین نان که از تنور در می آمد هیچ کس حق نداشت

آن را بردارد  هیچ کس حق خوردن آن را نداشت

این باور نه باور ننه صاحبه بلکه باور همه نان بندهای  الموت بود

ننه صاحبه می گفت :

اولین نان که از تنور بیرون بیاید اگر خورده شود بقیه نان ها پاره پاره می شود

اولین نان راکه از تنور بیرون آورده می شود نباست خوردچون آن نان برادر خواهر

مادر و پدر دارد بایستی هفت نان از تنور بیرون بیاید

 نان هشتم که در آمد می شود نان های از تنور درآمده را خورد     

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه پانزدهم خرداد 1388 و ساعت |

بیست سالی  می شد  که صاحب فرزند نمی شدند

بیست سالی می شد که خانه کاه گلی شان سوت کور بود

بیست سالی میشد هر هرانکی که آنها را می دید با ترحم نگاهشان می کرد

بیست سالی می شد که نگاه معنادار اهالی برایشان زجر آور می نمود

از مراجعه به پزشک و دوا و دارو خسته شده بودند

دراین باره -نه تنها خودشان ناراحت بودند-  اقوام و فامیل و بستگان  نیز

دعانویس خشکچال که آمده بود هرانک ازش خواسته بودند برایشان  سرکتابی کند

دعانویس کتاب دعایش را گشوده  و گفته بود :

مغز خرگوش  را تو غذایش بریزید بی شک صاحب فرزند می شوند

قلی پور چوپان هرانکی  تمام دامنه سیالان را به دنبال خرگوش گشته وبعداز چند روز

 موفق به شکار خرگوش شده بود

مادرش مغز خرگوش  را چاشنی خورشتی کرده و به شهناز و نایب داده  وآنها خورده بودند

با نهایت اعجاز بعداز یک سال صاحب فرزند دختر شدند نامش را گذاشتند آمنه

کسی فکر نمی کرد  سرکتاب  دعانویس اعجازی کند که پزشکان  عاجز از انجام آن باشند

اهالی هر وقت آمنه را با قد رعنا و زیبایش می بینند می گویند:

چه نازنین دترکی کس بی کسان خداست  شهناز و نایب را نا امید ناکورد   

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت |

خشکرود

به خاطر گذشته اش

سپاس نمی شود

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : شعر از تاگور

--------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت |
 دایی خودش برام تعریف  کرده بود  :

اقوام و دوستان که تو عروسی  حسین آقا(یکی از جوانان هرانک) بودند  وقتی باخبر می شوند

 بیمارستان بستری شده ام  همه شان ساعت عیادت آمده بودند به ملاقاتم 

 تمام سالن و راهرو و حیاط بیمارستان  مملو از جمعیت  بود

رئیس بیمارستان که از حضور آن همه جمعیت مشتاق شگفت زده شده بود

پرسیده بود  :

این میرزاعلی کیه که این همه جمعیت  برای او مدند و نگران حالش هستند ؟!!

و دایی میرزاعلی بلند در جوابش گفته بود :

میرزاعلی منم نوکر همه  واینها  همه اقوام و فامیل من  هستند

رئیس بیمارستان  گفته بود :

رکورد ملاقات وعیادت بیمارستان  به نام شما ثبت شد

 فکر می کردم شما بخشدار  الموت هستید اما می بینم  عزیز هستید و نور چشم فامیل

آفرین آفرین ..... ونزدیک شده بود اورا بوسیده بود و دستور داده بود

عکسی و خبر تهیه کرده دراختیار  روزنامه سلامت قرار دهند

خدایش بیامرزد

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت |

 شیخ رحمان سر منبر گفته بود:

سگ  یدالله توی آبادی  هرانک  به آرام بودن  بی آزار بودن   زبانزد است   به کسی حمله ور نمی شود

هیچ کس ازسگ کلاچ یدالله نمی ترسد حتی بچه ها دست بر پشتش می کشند بی آنکه پارس کند

  بی آنکه  به کسی حمله ور شود

 اماهمین سگ یدالله  تو کوهستان سیالان از پس دهها گرگ بر می اید

 سگ کلاچ  یدالله  گله دوست است  و دشمن گرگ جماعت

یدالله تعریف می کرد پائیز سال گذشته یک شب ده تا گرگ را درید و متواری نمود

سوالی که اینجا مطرح است اینکه گرچه سگ کلاچ  بی آزار است اما اگر در کوچه و بیابان وقتی به

مصطفی   برخورد کند  چنان به او حمله ور می شود که گویی یک گرگ را دیده است

یک روز از مصطفی علت را پرسیدم که چرا سگ کلاچ نسبت به تمام اهالی مهربان است

اما با تو نامهربان است ؟

در جواب سوالم گفت :

 تقصیر  خود من است  یک روز زمستان سگ  یدالله روی بام طویله اش خوابیده بود

من  از ایوان خانه سنگی به طرفش  انداختم  او را از خواب نازش پراندم بعداز آن روز هروقت

مرا می بیند انگار دشمنش را می بیند

شیخ رحمان  در ادامه  گفته بود :

 اهالی دراینجا حق با سگ است  برای دشمنی  و دوستی با کسی دلیل و منطق  دارد همه اهالی

 بغیر مصطفی  را دوست دارد چون از مصطفی  بدی  دیده  است با او بدرفتاری می کند  شماهم

به تاسی از این حیوان برای دوستیها و دشمنی ها منطق و دلیل داشته باشید

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

 سگ کلاچ در زبان الموتی  سگ  گله دوست را گویند سگی  که وفاداربه گله است  و دشمن گرگ

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت |

پرنده آرزو می کند

ای کاش ابر می بودم

و

ابر آرزو می کند

ای کاش پرنده می بودم

------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : شعر از تاگور

------------------------------------------------------------------------------------- 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت |