برق رفته است، زیر نور گرد سوز داریم افطار می کنیم
میتر ا خاله می گوید:
چند سال پیش که ییلاق دوآب رفته بودم
پسرم مجتبی لج گرفته بود که برق می خواهم
تو چادر فانوسی داشتیم که روشن بود
مجتبی چنان لجی گرفته بود که هیچ دلیل و بهانه ای اورا متقاعد نمی کرد
گفتم :
پسرجان اینجا،ییلاقه ، هرانک نیست که برق داشته باشد!
لج وبهانه و گریه زاری او تمامی نداشت
دست آخر فانوس را برداشتم با نخی به سقف چادر آویزان کردم
گفتم این هم برق ،مجتبی آرام گرفت و لجبازیش تمام شد
با خودم گفتم کاش زودتر این کار به ذهنم می رسید
به ابتکار عمل میترا خاله احسنت می فرستم
فانوس آویزان چادر ، تداعی لامپ برقی بود، که درباور کودک او ، نقش بسته بود



