تبليغاتX
هرانک

در الموت همسایه مان ، خانم سلطان ،

هر وقت که، گل های آفتاب گردان  حیاط خانه اش را آب می دهد

آنها را ناز می دهد و بلند می گوید :

البرز کوهی اوو  بنوشین  تا  شور میوه  هادیین  و چانی بیره

(آب  کوه  البرز بنوشید، تا تخمه های شور تان ،نصیب  بچه ها شود.)

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 و ساعت |

فرصت استثنايي براي داستان نويسان ايراني: نويسندگان داستان كوتاه ايراني، اگر مايليد آثارتان در يك آنتولوژي انگليسي منتشر شود، اين متن را بخوانيد.

انتشارات لايون لونژ، مؤسسه انتشاراتي انگليسي مستقلي است كه به نشر آثار خلاقه (داستان كوتاه، مقاله، شعر) مي پردازد. اين انتشارات قصد دارد در سال ۲۰۱۰ آنتولوژي دوم خود را كه اختصاص به داستان هاي كوتاه جهان دارد، منتشر كند. آنتولوژي اول در سال ۲۰۰۹ منتشر شد و به آثارخلاقه نويسندگان اروپايي اختصاص داشت. از برخي از نويسندگاني كه آثارشان در اين مجموعه منتشر شده بود، قبلاً اثري منتشر نشده بود و نشر اثرشان در اين آنتولوژي فرصتي به آن ها داده است تا آثار ديگر خود را به ناشران معرفي كنند.
اين انتشارات حق التاليفي براي آثار منتشر شده در نظر نگرفته است، اما همين انتشار داستان هاي كوتاه ايراني در كنار نويسندگان جهاني فرصتي ايجاد مي كند تا ادبيات معاصر ايران به خوانندگان غربي معرفي شود. البته حق نشر آثار همچنان متعلق به نويسندگان مي ماند و در صورت تمايل مي توانند اثر خود را در مجموعه هاي ديگر منتشر كنند.

آخرين مهلت ارسال آثار براي ناشر، ۳۱ دسامبر سال ۲۰۰۹ است. سپس آثار مورد داوري قرار مي گيرد و با نويسندگان آثار راه يافته به مرحله نهايي براي عقد قرارداد تماس گرفته مي شود. براي اطلاعات بيشتر به بخش ارسال آثار اين ناشر مراجعه بفرماييد يا آثار خود را به نشاني ايميل ناشر (submissions@thelionlounge.com) بفرستيد. فقط توجه بفرماييد كه براي ارسال آثار براي ناشر، بايد حتماً اول آن ها را به انگليسي ترجمه كنيد. چون دبيران تحريريه امكان خواندن آثار شما را به فارسي ندارند. البته در صورت پذيرش اثر شما، كار شما قبل از انتشار حتما ويرايش خواهد شد.
شرايط پذيرش:
- نثر: حداكثر ۳ داستان كوتاه، هركدام بيشتر از ۲۵۰۰ واژه نباشد.
- شعر: حداكثر ۵ شعر، جمعاً بيشتر از ۵ صفحه نباشد.
- آثار بايد به زبان انگليسي ترجمه و بعد ارسال شوند.
- مهلت ارسال ۳۱ دسامبر ۲۰۰۹

                                                     اینجا کلیک کنید

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 و ساعت |
 

می گفت :

کثیف ترین پرنده  کلاغ است

گفتم : از چه روی ؟

خودروی پژو  پارک شده  زیر درخت چنار را نشانم داد

کلاغها تا توانسته به در پنجره سقف و کاپوتش فضله پاشیده بودند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت |

 

آقای عبدالرحیم سعیدی راد

سال ۱۳۸۶ با بعضی دوستان وبلاگ نویس و نویسنده سلسله مصاحبه هایی را انجام دادم که درنوع خود

 کار بدیعی بود  این بار مصاحبه ها را با دوستان نویسنده وشاعرکه آثار چاپ شده در حوزه ادبیات کشور

دارند انجام خواهم داد تاهم بهانه یی برای  آشنایی با اثر و صاحب اثر باشد

حدود دو سالی می شود که با وبلاگ شاعرانه همراه وهمقدم هستم وبلاگی که شاعری توانمند 

دوستم جناب آقای عبدالرحیم سعیدی راد مدیریتش را به عهده دارد مصاحبه با ایشان را حتما بخوانید

 و امیدکه از خوانندگان جدی وبلاگشان شوید

سوال اول : از خودتان خانواده  تحصیلات  شغل تان برایمان بنویسید:

عبدالرحیم سعیدی راد

متولد 1346 دزفول – ساکن تهران

فوق لیسانس زراعت

کارمند دولت

 دو فرزند دارم به نامهای حسین و فاطمه. حسین سال دوم دانشگاه و فاطمه اول دبیرستان است. 

سوال دوم : چند وقت است که وبلاگ نویسی می کنید:

دقیقا از 23 تیر 1381یعنی بیش از هفت سال..

سوال سوم : هدفی که از وبلاگ  شاعرانه دنبال می کنید چیست؟:

در وبلاگم تازه ترین آثارم ارائه می شود و کسانی که مطالبم را دنبال می کنند در هر گوشه دنیا که باشند می توانند از آنها استفاده کنند. ضمنا از این طریق آثارم به نقد گذاشته می شود. 

سوال چهارم : از سرگرمی ها و علاقه مندیهایتان برایمان بنویسید:

اصلی ترین سرگرمی ام شاید خواندن وبلاگ های شعر و کتابهای شعری باشد. البته معمولا از سریالهای شبانه هم بی بهره نمی مانم . از دیدن فوتبال ملی هم لذت می برم. 

سوال پنجم :چه او قاتی از شبانه روز وبلاک نویسی می کنید:

معمولا بعداز ظهرها. البته اگر مشغله کاری اجازه بدهد. 

سوال ششم : بهترین کامنتی که داشتید :

دوستان همیشه به من و نوشته هایم لطف دارند و همه کامنتها برایم بهترین هستند. حتی آنها که برخی  نوشته هایم گاه به مذاقشان خوش نمی آید و فحشی نثارم می کنند.  

سوال هفتم : وبلاگ هرانک را چگونه ارزیابی می کنید :

وبلاگ هرانک یکی از وبلاگ های صادق و صمیمی است که من معمولا به آن سر می زنم و از محیط آرام آن آرامش می یابم. از طرح و رنگ آن گرفته تا نوشته های زیبایش. همه اش آرام بخش و امیدآفرین است. 

سوال هشتم : از میزان بازدید کنندگان سایتتان راضی هستید:

راستش خیلی دنبال بالا بردن بازدید کنندگان وبلاگم نیستم. البته هر چه بیشتر خواننده داشته باشد بیشتر خوشحال می شوم. 

سوال نهم  : بزرگترین نقاط قوت وبلاگ شما در چیست :

کدام نقاط قوت؟ من که نمی بینم..

سوال دهم : اگر روزی وبلاگ شما بنا به عللی فیلتر شود عکس العمل شما چیست:

خدا رو شکر می کنم و یک وبلاگ دیگر ایجاد می کنم. خوشبختانه ایجاد وبلاگ فعلا خرجی ندارد. 

سوال یازدهم : احساس تان در مورد واژه های عشق  و دوست داشتن  زندگی چیست:

قرار نشد سوالات سخت بپرسید.

من همه مردم و همه آفریده های خدا را دوست دارم. از نگاه کردن به ماه ، ستاره ها، دریا و جنگل لذت می برم. از طرفی هر جا هم ظلمی اتفاق بیفتد دلم میگیرد و نمی توانم بی تفاوت از کنار آن رد شوم. 

سوال دوازدهم : از کدام نوع سبک شعری بیشتر لذت می برید:

سبک شعری خیلی مهم نیست . مهم شعریت شعر است. در هر سبک و قالبی که کیفیت وجود داشته باشد بهره خواهم گرفت. 

سوال سیزدهم : شخصیت محبوب  شما  کیست  چرا وبه چه دلیل:

در حوزه ادبیات آقایان قزوه . کاکایی. معلم. یاسمی. شفیعی.  چون بیشترین بهره را از شعر های این بزرگواران برده ام.  

سوال پانزدهم : از آثار چاپ شده تان برایمان بگوئید واستقبال خوانندگان ومخاطبان:

مجموعه هاي چاب شده:
بعد از باران (اشعار باران پور) 1376
بر بلنداي عشق (خاطرات شهيد بلنديان) 1377
زخمهاي خورشيد (خاطرات جنگ) 1379
گزيده ادبيات معاصر شماره 77 (شعر) 1379
فانوسهاي سنگي (شعر فلسطين)1380
من راضيم به اين همه دوري (شعر) 1385
ديگر عرضي ندارم (نثر ادبی) 1386
3 مزار براي يك شهيد (خاطرات روحانی آزاده شهید شریف قنوتی) 1386
ساعت به وقت دلتنگی (شعر) 1387
***
مجموعه های در دست انتشار:
دیار غربت (خاطرات روحانی آزاده احمد مبهوتی) 1388
حق با آفتابگردانهاست (نثر ادبی(1388

"کتاب گزیده ادبیات معاصر" در سال 80 برگزیده کتاب سال دفاع مقدس و کتاب سال دانشجویی شد. کتاب "سه مزار برای یک شهید" هم به چاپ دوم رسید و همچنین استقبال از کتاب "دیگر عرضی ندارم" عالی بوده.  

سوال شانزدهم : آخرین کتابی که خوندید و مختصری از کتاب بگین:

آخرین کتابی که خواندم مجموعه شعر ناظم حکمت بود با عنوان "تو را دوست دارم چون نان و نمک" 

سوال هیجدهم :  نویسنده و شاعر محبوب شما کیست :

در سوال 13 پاسخ دادم.

سوال نوزدهم:جمله یا شعری که همیشه ورد زبانتان است:

این جمله نیما: برای افزودن به چیزی باید از چیز دیگری بکاهی.

و این بیت مولوی:

در اگر برتو ببندد مرو و صبر کن آن جا

ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند.

سوال بیستم: فضای وبلاگها به لحاظ سطح مطالب  چگونه ارزیابی می کنید :

گسترش وبلاگ های فارسی بقدری زیاد است که هر کس به دنبال هر مطلبی باشد پیدا می کند. آنچه مسلم است مطالب کیفی نسبت به مطالب کمی اندک هستند. اما به نظرم این روند رو به رشد است. چون هر وبلاگ نویسی که برای اینکه مخاطبان بیشتری جمع کند باید سطح کیفی مطالبش را بالا ببرد. 

با تشکر از شما و قبول زحمت مصاحبه -  علی رشوند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 و ساعت |

 

 

دکتر سیدعلی موسوی گرمارودی، اگرچه متولدِ الموت نیست و گرمارود، اما هم الموتی بودنش را حفظ کرده و هم گرمارودی بودنش را؛ اصالت که فراموش نمی‌شود. می‌شود؟
صبح جمعه آقای
عنایت‌الله مجیدی باخبرم کرد که دکتر گرمارودی روز یکشنبه گذشته (12 مهر 88) مفصل درباره رودبارالموت در روزنامه اطلاعات نوشته. خوشبختانه اصل مطلب را در سایت روزنامه پیدا کردم. مطلب استاد را دوباره در تادانه در آغوش می‌گیریم.

‏‌الموت منطقه‌اي است بسيار زيبا و يگانه و در همان حال ناشناخته، ميان کوه‌هاي باختري البرز مرکزي، حدّ فاصل کوه‌هاي طالقان (درسمت جنوب) و کوه‌هاي تنکابن(در سمت شمال) و علم‌کوه و کلاردشت (در سمت شرق) و ديلم (در سمت غرب) و شامل دو بخش: الموت شرقي به مرکزيِّت معلم کلايه و بخش الموت غربي (رودبار الموت سابق) به مرکزيّت رازميان و جمعاً با بيش از 200روستا و بيش از2000 کيلومتر مربّع وسعت.‏

‏مجموعه‌اي گسترده از رود و باغ و سنگستان و چشمه و کوچه باغ‌ها و خانه‌هاي روستاييِ محصور در کوهسارها با آبشار و چشمه‌سارانِ فراوان و مراتعي تا دامن پوشيده از سبزه و گل‌هاي وحشي و شقايق‌زارها و تمشک‌زارها و بوته‌واره‌هاي گَوَن و دامنه‌هايي با گردوبُن‌هاي با وقار و باغسارهايي از سيب و آلبالو و مزارع سيب‌زميني و ذرّت و گاوَرس و...

 

                                     ادامه مطلب در وبلاگ تادانه

                                     یادداشت دکتر شهروزی را هم بخوانید

-------------------------------------

پیوستهای غیر مرتبط

- درباره رمان کلنل محمود دولت آبادی

-  جنبش قلندریه شفیعی کدکنی

- برنده جایزه نوبل ادبیات هرتا مولر

---------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت |

 

شالیزار الموت - هرانک

تصویر شالیزار هرانک - الموت

شالیزار این مزرعه سبز هر لحظه اش خاطره است

شالیزار تداعی درس شگفت "از تو حرکت از خدا برکت " است

شالیزار تماشایی است.

شالیزار  همچون تابلوی جنگل بولونی است که از آن شاعر

نجار کاسب  نقاش  نویسنده  شاعر و.........همه وهمه است

هرکس به وسع ادراک خویش از آن بهره می برد

---------------------

پی نوشت :

۱-مطلب شالیزار نقل از کتاب" سیالان نویسنده علی رشوند" انتشارات روزبهان -تهران

چاپ سال ۱۳۸۷  می باشد

۲- جنگل بولونی نام جنگلی بسیار زیبا در کشور فرانسه که تابلوی ان معروف است

--------------------- 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 و ساعت |
 

کوههای الموت

شجره نامه  خانوادگی  ما نشان می دهد

 که ما در دامنه این کوهها،یک سابقه  هزار ساله داریم ُگذشتگان ما با غم و شادی  هایشان  زندگی

کردند .و امانت هایشان  را به ما سپردند .

هنوز هم  وقتی از کوهی بالا می روم  ، شعفی به من دست می دهد ، که نمی توان  بر زبان آورد . آنها

  نیز با چنین احساسی ، هزار سال در شیب تند این  دامنه ها  دوام آورده  و سختی و خشونت زندگی

را  نادیده گرفتند ، در پی فتح هر قله ای  و با یله دادن  به" کاچ هایشان " به بلندی ها ، صخره ها ،دره

ها به "شاهرود " زیبا که سخاوتمندانه  در دل دره وسیع "الموت "  جاری است عشق می ورزیده اند

  و آن آتش  مقدس  تا به امروز  در دل ما  شعله ور است

 -----------------

پی نوشت :

۱- کاچ : به معنای  چوبدستی می باشد

۲- مطلب بالا  نوشته ی دکتر سید علی شهروزی از کتاب  "بالاخان"  انتخاب شده است

( فرزند الموت :صفحه ۶۷)

------------------- 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت |
 

کتابفروشی اقمشه - قزوین

پیشترها کتابفروشی اقمشه را می شناسم

آن وقتها که دانش آموز دبیرستان پاسداران  بودم و هر روز دوبار از جلوی کتابفروشی رد می شدم

مرکز شهر قزوین، بقول  دیروزی ها" سبزه میدان" است .  بقول امروزی ها" میدان آزادی "جایی

 که کتابفروشی اقمشه نیم قرن، از سال 1338 در حوزه جغرافیای شهر قزوین نامی آشنا و دیرینه است

 صاحب کتابفروشی کسی نیست جز آقای تقی اقمشه معروف به آقا کاظم

سالها گذشت تا رسید به سال 1380 و مجموعه داستانهای کوتاه بنده بنام" راز آتشفشان "چاپ

 شد .و بیشترین فروش را از بین کتابفروش های شهر  داشت .و بعدسال 1385کتاب  چنار خونبار  و

 حالا سیالان بر ویترین مغازه اش

می پرسم  اقمشه یعنی چه ؟

جواب می دهد :

اقمشه بر وزن "البسه" یعنی  جامه های پشمینه  و رخت ها و متاع ها به عبارتی  پارچه ها و جامه ها

 از هر قبیل (بر طبق جامع التواریخ  رشیدی و دهخدا )

ادامه میدهد :

پدرم قناد بود .رئیس صنف شیرینی فروشان شهر قزوین . من و برادرم بر خلاف او کار شیرینی فروشی را

 دوست نداشتیم . تو حجره کار می کردیم،  کتاب  دستمان  بود. حریص خواندن بودیم . یادم می آید،آن

 روزها  از آقای قائمی، نماینده روزنامه اطلاعات در قزوین کتاب کرایه می کردیم و می خواندیم. این علاقه

 آن قدر زیاد بود که از خانواده  ما دونفر کتابفروش  شدند و اشاره می کندبه( " خانه کتاب" خیابان خیام

  بغل مسجد مهدیه ) که از آن اسماعیل آقاست و از سال 1340همان جا، پاتوق کتابخوانهای قزوین بوده وهست .

ازش می پرسم وضعیت کتابخوانی الان چگونه است ؟

می گوید :

 بدک نیست. اما سالهای  دولت اصلاحات را، بهترین دولت به لحاظ  کتابخوانی و کتاب فروشی می

 داند .  به تقدیر نامه روی میز کارش اشاره می کند که از وزیر فرهنگ وقت آقای دکتر مهاجرانی بخاطر

 تلاش  نیم قرنش در حوزه فرهنگ  دریافت نموده است  . تقدیر نامه را می خوانم و ازش عکس می گیرم

از کتابفروشی اقمشه ،که بیرون می زنم. انبوه جمعیت پیاده روی روبرویش را می بینم  که سالها از کنار

 آن گذشته اند، بی آنکه از کتابفروشی قدیمی شهر، کتابی خریده باشند. اما دستهایشان پراست از

 نایلونهای البسه و میوه جات .

با خود می گویم  کاش  کتاب  در سبد  خرید خانواده های ایرانی به عنوان یک کالا جا می گرفت

 .همانطور که خرید اقلا م روزمره یادمان نمی رود  چه خوب بود خرید کتاب هم  از یادمان نمی رفت .

به امید روزی که کتاب و کتابخوانی جایگاه واقعی خودش را بیابد 

 

آقای  اقمشه

تصویر آقای اقمشه و کتابهایش

 

کتابفروشی اقمشه -قزوین

تصویر کتابخانه اقمشه از روبرو

لوح تقدیر کتابفروشی اقمشه از آقای مهجرانی وزیر فرهنگ

دریافت  لوح تقدیر کتابفروشی اقمشه از دکتر مهاجرانی

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

تصاویر دوستان وبلاگ نویس قزوینی  از الموت را هم حتما ببینید

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت |

 

کدو

پاییز فصل به بار نشستن کدو هاست

کدوهایی که با وزن زیادشان بر دیوار خانه ها تکیه کرده

وچشم انداز خانه های الموت را  زیبا می نماید

این عکس را  اواخر شهریور ماه امسال از روستای زوارک گرفتم

باشدکه به یادگار بماند در فضای سایبر

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت |
 

میرزا محمد را تمام ساکنان اطراف "شاهرود" که در دره الموت جاری است ،می شناختند .آب را که بو می کرد ،می فهمید ،که ماهی دارد یانه ؟ بیشترین ماهی را صید می کرد ،اما مدتی بود که دل و دماغی برای کار  نداشت.از خورد و خوراک افتاده بود .حتی حوصله نداشت که به فخری فکر کند.آنها دوسالی بود که شیرینی خورده هم بودند .گوش به پند و اندرز کسی نداشت .با خود کلنجار می رفت و انتظار روزهای نیامده را می کشید .

یکبار اورا گرفته بود ،اما به قدری سنگین بود که سیم قلاب را پاره کرده ودررفته بود .میرزا فقط اندام زیبا و بلندش را در آب دید که نرم و چابک ناپدید شد .یک ماهی بزرگ .

از آن پس در رویاها  و گاه در واقع ، ماهی بزرگ را می دید  که چشمهایش را به او  دوخته است .مثل جادو بود .چهارسال بودکه بر رودخانه " بس " می زد .آن قدر محکم  که اگر یک گاو را هم آب با خود می آورد ، نمی توانست از آن در برود .خودش به راحتی می توانست  تو بس بخوابد  و ماهی دزدش را بگیرد .آنها که سحرگاه به شیبخون می آمدند ، با اندام درشت میرزا  به جای ماهی روبرو می شدند  و پس از یک منازعه  ی کوتاه ، فراری می شدند .

گاه که انتظار صبر و قرارش را می برد ،به استحکام "بس" تردید می کرد که نکند ، از ان عبور کرده باشد  و دوباره به خودش نهیب می زد :

" نه ماهی به آن بزرگی نمی تواند  به دریا برگردد،برای همین در گودالهای بالای رودخانه  ماندگارشده "

ماهیگیران پیر عقیده داشتند که هر ماهی پس از رشد ،ناچار باید به دریا برگردد و الا زندگی برایش  دشوار می شود ،میرزا جواب می داد:

((تنش  یک من چربی دارد .از سرما تلف نمی شود .))

هرکس اورا می دید ، زیرگوش دیگری نجوا می کرد  که هوای رودخانه  عقل از سرش برده .از بس که وقت وبی وقت  به رودخانه می رود ،به جادو گرفتار شده و مادرش  را به سید دعانویس  حواله می کردند ،میرزا کار درباغ و مزرعه را کنار گذاشته بود،بیشتر وقت ها درکنار" بس  "می نشست و آرام و بی صدا حرکت  آب را نظاره می کرد ،یا آن که  در پشت بام خانه اش  که چشم انداز آن "شاهرود " خروشان بود ، به افق چشم می دوخت  و به فکر فرو می رفت .

صبح شده بود ، میرزا در پشت بام ، خواب ماهی بزرگ را مرور می کرد .آفتاب  به سرش  می تابید و چشمهایش  را می زد ، اما احساس خوبی داشت  و راضی نبود  که از آن دل بکند .حتی اگر عزرائیل  می آمد جواب می کرد . درخواب  و بیداری بود که مادرش با عجله اورا بیدار کرد . میرزا محمد در بستر نشست ، یک لحظه ، گنگ و منگ بود  تابه خاطر آورد کجاست . مادرش تند  و بلند حرف می زد که برای او مفهوم نبود . ماهی و   "بس" را تکرار میکرد .از پشت بام  که به درخانه  نگاه کرد ایوب را دید  که شلوارش را بالا زده  و بیلش را روی دوش گرفته  و منتظر میرزا محمد است .

میرزا آنقدر  ذوق زده بود  که نفهمید چطور  خودش را به بس رسانید .همه اهل محل آمده بودند . ایوب برای جماعت تعریف می کرد  که از کنار "بس" به طرف " گته جوب "  می رفت تا آب را به طرف زمینش باز کند که متوجه شالاپ شالاپ  می شود .اول گمان می کند  که روباهی یا "سموری" به "بس " افتاده  و تقلا می کند ،اما وقتی توی بس را نگاه می کند ، از تعجب شاخ در می آورد .درجا خشکش می زند ،زبانش بند می آید و به سمت  خانه میرزا می دود .

میرزا محمد به داخل "بس" پرید که خشک بود ماهی تو تله افتاده بود و خودرا با همه ی نیرو به دیوارهای "بس" می زد اما نمی توانست خلاص شود .میرزا با مهارت طنابی را که فخری برایش آورده بود از دهان ماهی رد کرد وسر طناب را به ایوب داد تا ماهی را به کمک هم به کنار مزرعه بردند .ماهی بزرگ  هنوز جوش و خروش داشت و حاضر به تسلیم در برابر میرزا محمد نبود .مردم آنچه را که می دیدند باور نداشتند ،چند نفری که پشت سر میرزا محمد  حرفهایی  زده بودند ، حالا سرشان را پائین انداخته و خجل بودند .هرکس حرفی می زد ،یکی می گفت :

دومن  گوشت داره

دیگری می گفت :

قدش یک زرع بیشتر است

طلسم رودخانه  شکسته شده بود . ومیرزا دیگر در محکم بودن بس  تردید نداشت .فخری هم  به اندازه میرزا خوشحال بود ،زیرا بخت او  که به صید ماهی بزرگ گره خورده بود ،بازشد .حالا می توانستند به یکدیگر و به آینده فکر کنند 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

داستان ماهیگیر از مجموعه  داستانی کتاب بالاخان به قلم دکتر شهروزی که   درسال ۱۳۷۶ توسط

انتشارات طه قزوین  چاپ گردیده انتخاب شده است . 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت |

می گوید :

وب نوشته هایت  بیشتر فولکوریسم (آداب و فرهنگ و رسوم روستا ) است

می گویم :

راستش با  فولکوریسم  زندگی کرده و بزرگ شده ام

می گوید:

دوران فولکوریسم به سر آمده ، باید نویسنده  نسل و عصر خویش باشی

می گویم :

اتفاقا فراموشی فولکوریسم،  دغدغه من است ، در بطن فولکوریسم،  سنت ، فرهنگ ،عشق ،احساس و عاطفه یک ملت نهفته است . هرچند فولکوریسم، در ظاهر ردی از خرافه دارد، اگر  خوب و عمیق بکاویم  اعتقاد و مذهب  در متن آن است . به عنوان مثال : در زادگاه من "الموت "  باور بر این است، هروقت تگرگ  می بارد برای قطع تگرگ، فرزند ذکور و بزرگ خانواده تکه ای از تگرگ را بر می دارد و زیر دندان نصف می کند و تف می کند بیرون . گرچه این کار خرافه به نظر می رسد، اما اگر  خوب بنگریم ، یا با زاویه نگاه دیگر تفسیر کنیم  ، فرزند اول  خانواده در فرهنگ ایرانی عزیز دردانه است. اگر پدر جایی برود، او جانشین پدر است  به نوعی  پشتوانه وتکیه گاه خانواده است ، وقتی عزیزترین فرد تگرگی را به دندان می گیرد به نیت اینکه  تگرگ  قطع شود  خداوند هم  نا امید نمی کند . پدران و مادران ما، قرنها با این باور، به جنگ علیه آفت تگرگ رفتند و موفق هم شدند .اما در محیط شهر نشین ، این کار مسخره و خرافه ،به نظر می رسد .تمامی تلاش من  در نوشته هایم  حفظ  این سنت در محیط شهری است  چه اشکال دارد ، من نسل جدید شهر نشین  همین اعمال را در برابر تگرگ داشته باشم و آن را به فرزندم و نسل بعد آموزش و انتقال بدهم  به یاد داشته باشیم ، ما بایستی ناقلان فرهنگ و سنت خوب باشیم ، خط بطلان کشیدن بر همه سنتها و باورها ، به صرف قدیمی و کهنه بودن  آنها درست نیست .متد من در وبلاگ  هرانک ، پالایش و نشان دادن سنت و باورهای خوب  ایران زمین در قالب داستان ، حکایت ،قصه و خاطرات  به مخاطبم هست . من در مراوده هایم با مردم آبادیهای الموت ، درسها ، نکته ها و ظرافتهایی یافته ام که بسیار برایم تکان دهنده و جالب بوده است . اینکه در لایه ها و طبقات روستا نشین  مردمانی با باور روشنفکرانه  زندگی می کنند که خدا، جهان و زندگی را خوب می فهمند  و بسیار  معتقد زندگی می کنند  مرا غرق در شگفتی می کند ، من انتقادی که به بعضی داستان نویسان معاصر  خودمان دارم ، این است که  بیشتر از محیط  فقر و خرافه روستانشینان  نوشته اند ،  ، من هم می گویم ، راست و درست  هم نوشته اند ، اما نادیده گرفتن  و ننوشتن فرهنگ و آداب رسوم  خوب روستا نشینان ظلم بزرگی است ، بگذارید مطلبی را برایتان بگویم  امروزه تنهایی  هم دغدغه انسان شهری است هم انسان روستایی ، دوستم جناب وثوق در وبلاگش (شبهای الموت) عکس عمو قربانی را نشان میدهد، تنهاست .و انتظار دیدار فرزندش را می کشد ، خوب که بنگریم این تنهایی با تنهایی آدمها در شهر تفاوت دارد . دوجور تنهایی است ، انسان شهر نشین ، اقتضائات زندگی ، میزان آگاهی و طبقه اجتمائیش در تنهایی اش نقش دارند. اما انسان روستایی تنهایی اش  از نوع شهری نیست ، بلکه تنهایی ناشی از نبود خویشاوندان اورا می آزارد. که همراهش نیستند   او تنهایی عارفانه اش را  دوست دارد و هرگز تن به خودکشی مثل بسیاری از آدمهای شهرنشین  نمی دهد .من تلاشم در وبگاهم ، نمایاندن این شاخصه هاست ، چگونه انسان روستا نشین از تنهایی به شکل فلسفی آن نا امید نیست وهمیشه معتقد و سرزنده است ،یاس در چنبره اش نمی گنجد .....

می گوید:

 فولکوریسم زیبا است ،تلاش شما کشف این زیبایی ها ...... 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه دوم مهر 1388 و ساعت |