تبليغاتX
هرانک

 

وقتی خبر مرگ آقای جلال فهیم هاشمی مدیر انتشارات روزبهان را شنیدم حسابی شوکه شدم فکر نمی کردم یک سال بعداز نادر ابراهیمی اوهم از بین ما برود او دلخوشی ما بعدازمرگ نادر ابراهیمی بود هر وقت دلمان برای آثار نادر تنگ می شد سری به روزبهان می زدیم و خبر از چاپ آثارش می گرفتیم  بعد یاد خاطره دوسال پیش افتادم که فروشگاه انتشارات روزبهان  جلوی درب دانشگاه  تهران برای اولین بار دیدمش و نسخه ای از کتاب سیالان را برای بررسی به ایشان دادم برخورد اول بسیار صمیمی و محترمانه بود آقائی و کیاستش مبرهن بود دور  ر ا دور از علاقه اش به زنده یاد نادر ابراهیمی باخبر بودم اینکه او تنها ناشر آثار  نادر ابراهیمی است  اینکه با نادر دوست صمیمی بودوخیلی خاطره ها از او داشت  و بعداز مرگ نویسنده نادر ابراهیمی به دفتر انتشارات روزبهان رفته بودم عکس درشتی از نادر ابراهیمی درحالی که می خندید جمله " مرگ  چه حرفها می زنی  من ومرگ ؟!"بر دیوار چسبانده   بود باخود می اندیشم مرگ برای بعضی ها خط بطلان نیست زنده یاد جلال فهیم هاشمی و نادرابراهیمی از این مقوله اند 

                                                 زندگینامه جلال فهیم  هاشمی

                                         مقاله مختاباد : هاشمی مردی آرام و متین  

                                           جلال فهیم هاشمی درگذشت         

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت |

کم خوانی

آمارها و ناآمارها! اعدادی را برای میزان خواندن ما بیان می کنند كه از 2 تا 3650 دقیقه در سال در نوسان است. عده ای هم در این میان سعی کرده اند که با افزودن زمان صرف شده برای خواندن قران و ادعیه، بر این اعداد بیفزایند که سعی شان مشکور باد! ولی می دانیم که هیچ یک از این آمارها برخاسته از یک پژوهش روش مند نیستند. این دلسوزی ها و آمارسازی ها نباید موجب غفلت ما از این واقعیت شود که جامعه ما از کم خوان هاست. این واقعیت را آمار نشر؛ آمار تعداد کتابخانه های عمومی، آموزشگاهی و دانشگاهی و وضعیت کمی و کیفی آنها در مقایسه  با استانداردهای بین المللی بیان می کند. وقتی در یکی از کشورهای پرخوان می بینی که در هیاهوی ازدحام اتوبوس و مترو عده کثیری در حال خواندنند، کم خوانی ما بیشتر رخ می نماید

همان گونه که در جای دیگری اشاره کرده ام کم خوانی در کشورهای جنوب نمی تواند ریشه تاریخی داشته باشد.از نیل تا فرات و از فرات تا فلات ایران و شبه قاره هند مهد تمدن های عظیمی بوده که تا کنون بشریت وام دار آن است. محمل های اطلاعاتی نظیر سفالینه ، پاپیروس؛ کاغذ و کتابخانه در این گستره ظهور یافته اند. پس مشکل پیشینه نداریم. عوامل زیادی را برای کم خوانی ما بر شمرده اند: نوع تعلیم و تربیت در مدارس و درون زا نبودن آن، پژوهش محور نبودن آموزش، نبود تفکر انتقادی،از خودبیگانگی فرهنگی، اعتیاد به تلویزیون و اینترنت و تنگناهای اقتصادی و معیشتی و... از بین این عوامل می خواهم به دو عنوان بیشتر تاکید کنم:

در بسیاری از این جوامع پژوهش درحرف و شعار در صدر است و قدر دارد. در عمل نه خود پژوهش درست انجام می شود و نه اگر درست انجام شد و به نتیجه هم رسید، کسی متعهد به عمل به نتایج آن است. شاید یکی از شواهد آشکار این کاستی در پایان نامه های دانشجویی قابل اشاره باشد. پایان نامه هایی که تا روز دفاع استاد محترم مشاور و راهنما آنها را رویت نفرموده اند و در جلسه دفاع هم اصرار دارند که کار زود تمام شود! معلوم است که چنین دانش آموخته ای نه اقبال به مطالعه دارد و نه می تواند دیگران را به مطالعه وادارد. او دچار نوعی مسخ و خود قراموشی می شود که او را وامي دارد تا پژوهش و فرزانگی را در جای دیگری جستجو کند."پائلو فریره" در کتاب ارزشمند "آموزش ستمدیدگان" می گوید که در استیلای فرهنگی اساس آن است که استیلاشدگان به جایی برسند که واقعیت خود را بیشتر از دیدگاه استیلا یافتگان ببینند و به تاثیر پذیری از ارزش ها معیارها و هدف های مهاجمانه آنان رو بیاورند. این روآوری کورکورانه و مسخ چنان افراد را در کشورهای جنوب مسحور می کند که خویش از بیگانه نمی شناسند و به موجودات مقلدی بدل می شوند که ریشه ای در تاریخ و فرهنگ خود ندارند. به قول کوندرا در کتاب "خنده فراموشی" آنجا که از هاول نقل می کند که نخستین گام برای از بین بردن یک ملت پاک کردن حافظه آن است، باید کتاب هایش را فرهنگش را و تاریخش را از بین برد. شاید همین ترفند موجب شده است که علی رغم پیشینه گرانسنگ کشورهای جنوب، آنان اقبال خردمندانه ای به کتاب و اطلاعات نداشته باشند .عامل تاثيرگذار ديگر مسائل اقتصادي است.

یکی از نویسندگان بنیادگرای روسی می گوید ممکن است شرایطی پیش آید که یک جفت کفش بیش از همه آثار شکسپیر ارزش داشته باشد. وقتی فرد کفش به پا نداشته باشد، سخن گفتن از مطالعه در حکم بافتن شال گردن ابریشمی برای پابرهنه است! اگر آموزه های مذهبمان فقر را مساوق کفر معرفی کرده است و اگر مزلو در هرم خود باور دارد که ابتدا باید از مرحله نیازهای اولیه و اساسی عبور کنیم تا به نیازهای متعالی تر مثل مطالعه و کتاب برسیم آشکار می شود که چرا اقبال به مطالعه در این جوامع همیشه تحت تاثیر مسائل اقتصادی است. مشکل معیشتی و اقتصادی از عواملی است که در کشورهای جنوب همیشه نمود آشکاری داشته و دارد. این واقعیت را تولید ناخالص ملی ، درآمد سرانه و ضریب جینی (نحوه توزیع درآمد) این کشورها بخوبی نشان می دهد. بدیهی است که نمی توان انتظار داشت افرادی که زیر خط فقر زندگی می کنند اقبال درستی به کتاب و مطالعه داشته باشند.
برگزاری و بزرگداشت روز و هفته و سال کتاب حرکتی خیرخواهانه و فرهنگی است . اما تا زمانی که جامعه به باورمندی به اطلاعات و پژوهش نرسد و کارها اطلاعات محور نشود نباید به این نوع حرکتها چشم امید دوخت

لطفا مقالات زیر را بخوانید

 

                                                           چرا فرافکنی

                                                   علم بهتر نیست از ثروت 

                                                      چوب  استاد

                                          نور کتاب  درخانه ای که سیاه نیست

-------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : مقاله کم خوانی از دکتر فریبرز خسروی

-------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت |
 

درجایی که قرن ها وفرسنگها با اینجا فاصله دارد

دو جاده جنگلی ازهم جدا می شدند

من جاده ای که کم گذر بود برگزیدم

وتمام تفاوتها  ناشی از این انتخاب بود

 رابرت فراست که دارنده جوایز متعدد است به خاطر توصیف  شعر گونه اش  از مناظر روستایی آمریکا و روح انسان شهرت دارد وقتی  درباره "راه کم گذر " می نویسد مقصودش بسیار فراتر  از انتخاب راه معمولی است که کمتر از آن گذر می شود

اندرز فراست درتمام جنبه های زندگی ما مصداق دارد. به نظر  من اوبه ما توصیه می کند برای متحقق ساختن همه توانایی ها و استعدادهای بالقوه خویش ضرورت دارد که دیوار همنوایی و دنباله روی را فرو پاشیم و صرفا به دلیل انجام یک کار غالب  به وسیله غالب مردم آن عمل را در پیش نگیریم

خود فراست قرار بود یک کشاورز وکیل و سپس یک معلم شود او زراعت را آموخت و کنار گذاشت سپس برحسب میل و توصیه پدر بزرگش در دانشکده حقوق ثبت نام کرد تا وکیل شود اما ناگهان و به بهانه ناخوشی دانشگاه هاروارد را ترک کرد شاید به این دلیل که "راه کم گذر" نبود سرانجام شعر و شاعری را که از ژرفای قلبش برمی خاست سبب شد تا استعدادهای بالقوه اش را از قوه به فعل درآورد و دراین راه تفاوت بزرگی بیافریند

شعر فراست از شما دعوت می کند اگر راه زندگی خودرا همانند دیگران برگزینید متاعی برای عرضه کردن ندارید گرچه گدشتن از راهی که توسط غالب مردم طی می شود شمارا فردی سازگار هماهنگ پذیراوحتی فرهیخته معرفی می کند اما دراین راه از تفاوت وتحول نشانی نیست

بقول حضرت حافظ :

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت |

استاد نعمتی 

جنوب و ادبیات جنوب کشور در گستره ادبیات داستانی  ایران زمین سهم به سزائی دارد که انکار ناپذیر است مصاحبه با استاد نعمت نعمتی نویسنده  مجموعه داستانی " مثل باران مثل بودن " که از مفاخر ادبیات معاصر هستند فرصت مغتنمی است با او بیشتر و بهتر آشنا شوید

سوال 1 : از خودتان و بیوگرافی خانوادگی تان برایمان بگوئید. 

ج: از خود گفتن كه خيلي مشكل است.چه بگويم؟ سالهاست كه زندگي من شده ‘ ادبيات و هنر. در عرصه  هاي آموزشي‘ ادبي و هنري فعاليت دارم. داستان نويسي‘ تدريس فن بيان و سينما براي هنرجويان تئاتر و سينما‘ تدريس مهارتهاي ارتباطي‘ مديريت و گزارش نويسي براي مديران و كارشناسان سازمانها.كارگرداني و بازيگري در سينما و تئاتر. گويندگي روي فيلمهاي مستند.مي بينيد چه آش شله قلمكاري از خودم ساخته ام؟  

سوال 2:از سرگرمی ها و علاقه مندی هایتان برایمان بگوئید ؟

علاقه مند به نوشتن ‘ تدريس و تماشاي فيلم هستم.  به ورزش شنا و پينگ پونگ هم علاقه مندم ‘ هم عملا به آنها مي پردازم. 

سوال 3: اولین داستانی که نوشتید و حس  تان از آن داستان .

اولين داستانم را سال 1349 نوشتم كه در مجله ي فردوسي آن زمان چاپ شد.حس خوبي داشتم از اينكه چاپ شده ،مثل هركس ديگر كه اثرش چاپ مي شود ‘ ذوق زده شده بودم. 

سوال4: چند ساعت در روز مطالعه می کنید ؟  

ميانگين مطالعه ي من در روز به 4 ساعت مي رسد 

سوال 5: آخرین کتابی که خواندید چه کتابی بود ؟ 

مدار صفر درجه نویسنده احمد محمود

سوال 6: از آثار منتشر ه خودتان و آثاری که درآینده قصد چاپ دارید برایمان بگوئید .

 مجموعه داستان مثل باران ‘ مثل بودن كه چاپ دوم آن در دست اقدام است كه شما نيز لطف كرديد و مطلبي در مورد آن نوشتيد و در وبلاگ وزين خود درج كرديد..الآن هم مشغول نوشتن رمان " شغال " هستم. در كنار آن نيز تاكنون سه داستان كوتاه نوشته ام براي مجموعه داستان بعدي ام. 

سوال 7: نویسنده  و بازیگر محبوب شما کیست  چرا و به چه دلیل ؟

مشكل است كه انسان نويسنده ي محبوب خود را مشخص كند.اگر بخواهم گزينه هايي را انتخاب كنم : داستايوفسكي – آنتوان چخوف – ميلان كوندرا.بازيگر محبوب من در سینما ، آل پاچینو.چون به نظر من  ‘ بازیگر به دنیا آمده و راحت با او ارتباط برقرار می کنم. 

سوال 8: وضعیت ادبیات داستانی استان خوزستان را چگونه ارزیابی می کنید ؟

 اگر بخواهم از اين منظر نگاه كنم كه خوزستان داراي پيشينه اي قوي در عرصه ي  داستان نويسان بزرگي چون محمد بهار لو‘ محمد ايوبي‘ صفدر تقي زاده ‘ احمد محمود و امثال چنين بزرگاني بوده ‘ بايد بگويم متاسفانه  در حال حاضر ، چندان رضايتي ندارم. ما اخیرا بارقه ي اميدي دميده . جناب آقای کیخا ،جوان بسیار فرهیخته ای  که  تصدی مدیریت حوزه ی هنری استان خوزستان را به عهده گرفته ، برنامه هایی دارد که اگر در انجام آن موفق شود بی شک شاهد  تحول بزرگی هم در حوزه ی ادبیات داستانی ، هم در عرصه های مختلف هنری خواهیم بود. 

سوال9: دریک تحلیل کلان وضعیت ادبیات داستانی کشور در دو حوزه داستان کوتاه و بلند چگونه است ؟هرگاه ادبيات داستاني ما به سوي خلاقيت گام برداشت‘ مي توان اميد بسيار براي آن داشت.ادبياتي كه سنگ بناي آن انديشه باشد. به قول مولانا : اي برادر تو همه انديشه اي / ما بقي از استخوان و ريشه اي / گر بود انديشه ات گل گلشني / ور بود خاري تو هيمه ي گلخني.

سوال 10:   نقد دوستان نویسنده از کتاب داستانی (مثل باران مثل بودن ) در مطبوعات استانی وکشور چگونه بوده است   ؟

يكي از نقدها را كه شما زحمت آنرا كشيديد و در وبلاگ خود گذاشتيد.يكي هم سركار خانم دكتر مريم اسحاقي در سايت خودشان با عنوان " بي تابانه ها". جسته گريخته در برخي مطبوعات استاني نيز ديده ام كه ظاهرا نظرگاهشان خوب بوده است. 

سوال 11: جمله یا عبارتی که غالبا ورد زبانتان هست.

چيزي نيست كه بنويسم.  

سوال 12: زندگی  و مرگ را چگونه تفسیر می کنید ؟

گاهي اوقات به كساني كه فقط نوك بيني شان را مي بينند ‘ غبطه مي خورم.اما باور من از زندگي اين است كه : زندگي زيباست اي زيبا پسند / زنده انديشان به زيبايي رسند.مرگ هم هميشه با ماست ‘ اما گاهي سعي مي كنيم گريز بزنيم و آن را نبينيم. اگر دقت كنيم‘ مي بينيم كه اصولا زندگي مي كنيم براي مرگ.پايان همه ي ما به مرگ مي رسد.مرگ را آرام مي دانم. بي هيچ خوفي از آن. تنها چيزي كه آزارم مي دهد ‘ محروم شدن از انسانهايي ست كه ديگر آنان را نمي بينم و با آنها تعامل ندارم..هر از گاهی نیز به ما تلنگر یا در گستره ی بیشتر تنه  می زند. ما را از مرگ نه گریزی ست و نه گزیری. كاش همه مي دانستيم كه  مرگ  ‘ جز لاينفك زندگي ماست و پیشتر از حسرت خوردن از نبود کسی ، در زمان حیاتش قدر او را بدانیم. به قول حافظ: امروز که در دست تو ام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت. 

سوال 13 :با توجه به تجربه شما در حوزه سینما  ارتباط  سینما با ادبیات داستانی را چگونه ارزیابی می کنید

. سينما به من در مورد ادبيات داستاني ‘ كمك كرده كه تصويري بنويسم.شايد يكي از مشخصه هاي بارز داستانهاي من همان تصويري بودن آنهاست كه خيلي از دوستان نيز به آن اشاره داشته اند. ادبيات ‘ نفس سينماست. همانگونه كه اگر انسان نتواند نفس بکشد ‘ دچار مشكل مي شود ‘ سينما هم اگر با ادبيات مانوس نباشد ‘ سينما نيست. هر فيلمي، داستاني داردكه فيلمنامه نويس  آنرامي بنويسد و كارگردان ‘به  نوشته ي او جان می بخشد و به تصوير مي كشد. 

سوال 14 : برداشت و تفسیرتان از واژه های عشق و دوست داشتن چیست ؟

هرچه در عالم بود اگر به کف آرید/ هیچ ندارید ، اگر عشق ندارید. 

سوال 15: برای نویسنده های  نوقلم چه توصیه ای دارید ؟

تفاوت علاقه و استعداد را بدانند.چه بسا بعضي از دوستان نوقلم به دليل نپرداختن به اين مهم و عدم تشخيص افتراق اين دو از يكديگر به بيراهه روند.ديگر اينكه مطالعه كنند و تلاش آنها ديگر گونه نوشتن باشد . به عبارت ديگر ‘ خلاقيت را جانمايه و جوهر قلم خود نمايند.

سوال 16: چرا وبلاگتان را به روز نمی کنید ؟:

اول اینکه اين روزها درگير نوشتن رمان شغال هستم. ديگر اينكه نه انگيزه اي دارم و نه حرف تازه اي.

سوال 17 : فضای وبلاگها و وب سایتها ی ادبی راچگونه تحلیل می کنید ؟

کمتر وب سایت ادبی دیده ام که به دلم بنشیند.اما از میان آنهایی که به نظرم مطلوب می آیند : بی تابانه ها به مدیریت سرکار خانم مریم اسحاقی. سایت سرکار خانم نورالهدی ‘وبلاگ  بانوي كوير و  هرانک که مربوط به شما می باشد.

سوال 18: نظرتان درباره وبلاگ هرانک و آثار نویسنده رشوند  چیست ؟

صمیمی. بی غل و غش و خواندنی.

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت |

یادش بخیر ، زمان، چه زود  می گذرد .

سر بر می گردانی،  به قفا که می نگری 

خاطرات گذشته، از دور ، همچون تصویری مبهم  به نظر می رسند

خاطرات را، درپس زمینه ی ذهن ناخودآگاهت، می کاوی تا زوایا

و جزئیات آن را ،بهتر و دقیق تر، بیابی و ببینی

بچه که  بودیم  ،تو کوچه پس کوچه های هرانک،

وقتی چیزی را گم می کردیم ، بلند بلند،   می خواندیم :

شیطان ،شیطان ، پیدا کن

آرد می دهم   ، حلوا کن

وقتی  شی گمشده ، پیدا می شد، چنان هیجان زده می شدیم

  باورمان می شد که،   شیطان آن را برای ما، پیدا کرده است .

فراموش می کردیم، اگر تلاش و جستجوگری ما نبود. بدون شک

آن شی پیدا نمی شد .
+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه هفدهم آبان 1388 و ساعت |
یکی بود یکی نبود

آنها آنجا باشند ،شما اینجا

هر مراد ومطلبی که به آنها رسید به شماهم برسد

درچمن بودیم  قلیانی بود

هرکی به ما داد دم و دود

مرادش برسد زودی به زود
+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت |

طبق عادت  هفته ای  یکبار  به  دوستان لینک شده  سر می زنم. داشتم لینک دوستان را چک می کردم تا دوستی از قلم نیفتد . دیدم  جز  وبلاگ  زنده یاد خانم تاجیک شاعر  همه را سر زدم

او تنها دوست وبلاگی  ام  است از عالم فانی رخت  بر بسته و طبیعتا دید و بازدیدهای  دوستان شامل او نمی شود لذا با تعمق  شعرهایشان را مرور کردم و آن همه احساس شاعرانه  را تحسین کردم  و یادداشتی بر شعرهای  زنده یاد  خانم تاجیک  نگاشتم . هم رعایت حق دوستی باشد هم یادی از او

تعداد شعرهای بیادگار ایشان  درسایت آوای آزاد 7 شعر کوتا ه به نامهای

دوشعر با عنوان (برای مادرم ) ، بانوی تنهای من ، بی راه ، کمی انتظار برای من ،پشت چراغ قرمز ،تا تلاقی دوخط موازی به انتظارت  خواهم نشست

  شعر" برای مادرم"  شعر  تضا د و تقابل  است. تضاد نسل جدید با نسل قدیم که دراینجا مخاطب شاعر مادر است مادری که در قالبهای سنتی آرزوهایی مشخص  برای فرزندش دارد اما شاعر با او  احساس همدلی نمی کند .  آرزوهای مادر آرزوهای  او نیست. شاعر گرفتار درد  عشق و آگاهی است  این دو- عشق و آگاهی - هدیه ای است که فرد را از درون می گدازاند ونتیجه اینکه  با فضای پیرامون بیگانه  می کند  حرف هم را نمی فهمند درد هم را نمی یابند بقول دنوشر :( یکی تشنه آتش است  دیگری تشنه ی  آب، یکی ققنوس است دیگری مرغابی) یکی آرزوها را بر طبق عرف و هنجار جامعه برای فرزندش می خواهد اما دیگری سنت شکن و هنجارشکن است . شاعر دچار تناقض است اما  نمی خواهد آرامش  مادر و عزیزانش را برهم بزند و به دیدگاه آنان احترام قائل است  ترجیح می دهد سکوت کند و حرفی نزند و تنها نظاره گر آنها باشد . .

حق با تو بود

 هرگز با تو نزیسته ام

هرگز سکوتمان رنگی نخواهد گرفت

هرگز دخترکی سفید با گیسوان طلایی

تورا به درون خود راه نداد

ودر بسترت آرام نیافت

  هرشب

چشمانت

بر روی قاب های کوچک و بزرگ

تحقیر شده من سرگردان است

بر اندوهم  می گریی......

چه زایش  سختی داشته ایی

سد بار  زایش  پشت زایش

برای تولدی

که هیچگاه غروری  بر تو نیفزود

و هر لحظه لحظه اش

دعاهای شبانه ات  را افزون تر کرد

...........

آری ادامه تو  اینگونه  رقم خورده بود .

 

اعتراف شاعر نشان می دهد او  با تنهایی از نوع سارتری گرفتار است . تنهایی که نتیجه نوعی شناخت و باور عمیق نسبت به خویش  و پدیده های هستی است . به میزانی که فرد سطح آگاهی اش بالاتر می رود زبان و نگاهش  متفاوت می شود . وعشق هم به تعبیری  خط بطلان بر همه جانبه گرائی است .دل از همه بریدن و به یک مخاطب یک چهره خیره شدن  و دل بستن است که تنهایی خاص خود را دارد تنهایی که سراسر شور و شیدایی است  و همه زمزمه و سرود یار است

کتاب های نیمه بازم

را ترک گرفته ام

جستن.......

بی فایده بود

بر می گردم ......

مادرم  در میان فضایی از بوها  درهم می لولد

نگاه می کنم

چشمشهایش را

کتابهایم را نیز

که بی من ورقی  نخواهد خورد

واقعیت این است  شاعر در انتخاب  راه  دچار دو دلی است  هم دغدغه بازگشت به فضای آشپزخانه "زندگی های روالی آدمها " را دارد  هم گریزان از  فضای  روشنفکری  و آگاهی  و در سازگاری این دو  سر جنگ دارد .وشگفتا اجل مهلت نداد تا شاعره ما کتاب وآ شپزی را باهم داشته باشد .

نا امید از تشنگی چشمه دانایی و حیرانی  و عاشقی  روحش پرواز را برگزید

یادش همواره در اسمان ادب ایران زمین  گرامی و مانا  باد

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت |
دوستم  می گفت :

درآبادیشان  درخت انجیری است

  که درست وسط قبرستان روئیده است  

درخت از قضا بسیار پربار وپر محصول می باشد

سالها پیش مردم آبادی ورس اعتقادی داشتند  

هرکس جز  خانواده سید (تنها سیدآبادی  ) انجیر این درخت را بخورد 

سنگ می شود

ریشه این اعتقاد به گذشته های دور برمی گشت

کسی علت و دلیل ان را به درستی نمی دانست

بنابراین در آبادی ورس 

هیچ کس جز خانواده سید جرات خوردن انجیر را نداشتند

تا اینکه یک روز تابستانی  چوپان آبادی از شدت گرسنگی دست آویز

درخت انجیر مقدس می شود  و یک شکم سیر انجیر می خورد

بی آنکه سنگ شود

بی آنکه مرضی دل دردی ... عارضش  شود

بعداز  عصیان چوپان  انجیر از انحصار خانواده سید آبادی به در آمد و از آن همه شد

مردم آبادی  هر وقت نظرشان بر درخت انجیر  می افتد مزاح وار  می گویند:

دهها سال اعتقاد سنگ شدن ازخوردن  انجیردرخت مقدس

 ما را از لذت انجیر  بی بهره کرد

حال اگر زرف و عمیق بنگریم

چقدر اعتقادات کاذب مارا از لذت حیات و نشاط

که حق مان بوده  واست  دور کرده است

این چیزی است که به طور جدی باید درباره آن اندیشید

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه نهم آبان 1388 و ساعت |

زمانی کدخدای  یکی از ولایات  الموت بوده که آوازه اش  ترس  بر زبانها  انداخته بود

یک روز  غاراخان با طرفدارانش به عده ای بر خورد می کنند  بین آنها درگیری  و ضرب و شتم 

 صورت می گیرد غاراخان هم  در این بین  آسیب می بیند به ناگاه جار می زند

ما از یاران غاران خانیم

آن عده به علت ترس ازاسم  غاراخان می گریزند

غاراخان به حالت نزار و بیمار  بالای  تپه ای می رود و با خودزمزمه می کند :

غاران خان  ای غاران خان

 خودت  هیچی  نبود

آوازه ا ت  مردم  کشته بود
+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه پنجم آبان 1388 و ساعت |