تبليغاتX
هرانک
آبادی هرانک امام زاده ای دارد بنام  امام زاده محمود

شجره  نامه اش   اورا منتسب به نوادگان امام سجاد(ع)  می کند

احترام وارادت  اهالی نسبت به این امام زاده بسیار قابل توجه است

اظهار ونظرهای متفاوتی بر سر و زبان  مردان و زنان آبادی است

مش  لیلی  می گوید :

قربون جد آقا برم  یه شب  تو خوابم اومد 

نوجوان  سبز پوشی بود  که نور ازش  ساطع بود

کبل رستم  می گوید :

من  اورا  مرد بلند قامت  سبز پوش دیده ام  نورانی و جذاب

حاجیه آمنه  می گوید :

سه نفرند  به من تو خواب گفته اند

یه خواهرند با دوتا برادر  جایشان را تو خواب نشانم دادند

تاکید کردند  که به کسی  نگویم

مراد  معترض  وار  می گوید :

هیچ یک از  اینها که گفتید  نیست

من اورا پیرمرد  نورانی دیدم  که از چهره اش نور می بارید

وبلاگ نویس در اینجا می نویسد :

اگر  همه مردم  آبادی  یک چهره  از امام  زاده را خواب می دیدند

بایستی  شک  کرد

در گستره  معنویت  تنوع  چهر ه ها  یک  واقعیت  انکار ناپذیر است

بدون شک  همه مردم  آبادی  راست  می گویند

یک واقعیت  در تجلی های  گونه گون  ظهور کرده است

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه سی ام آذر 1388 و ساعت |

هرانک  در گذشته  کدخدایی داشته به نام کدخدا  زیور

 می گویند  پنج  سال کدخدای هرانک بوده است

زن پر جبروتی که  درایت و تیز هوشی اش نقل محافل الموتی هاست

مادر  به نقل  از کدخدا زیور  می گوید :

یک روز کدخدا زیور در جمع  زنان آبادی  بلند  گفته بود :

منم  زنم   سلیمه هم زنه  ؟!

اگر زیور  هم بمیرد  می گویند  یک زن  مرد (فوت کرد)

اگر  هم سلیمه بمیرد  می گویند یک زن  مرد (فوت کرد)

واقعا  کسی هست تحقیق بکند  که این دوتا کی هستند ؟!

من کدخدای چند پارچه آبادی ام

ولی  سلیمه  نمی تونه  خودشو  و زندگیشو  جمع کنه ؟!

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 و ساعت |
 

درجایی که قرن ها وفرسنگها با اینجا فاصله دارد

دو جاده جنگلی ازهم جدا می شدند

من جاده ای که کم گذر بود برگزیدم

وتمام تفاوتها  ناشی از این انتخاب بود

 رابرت فراست که دارنده جوایز متعدد است به خاطر توصیف  شعر گونه اش  از مناظر روستایی آمریکا و روح انسان شهرت دارد وقتی  درباره "راه کم گذر " می نویسد مقصودش بسیار فراتر  از انتخاب راه معمولی است که کمتر از آن گذر می شود

اندرز فراست درتمام جنبه های زندگی ما مصداق دارد. به نظر  من اوبه ما توصیه می کند برای متحقق ساختن همه توانایی ها و استعدادهای بالقوه خویش ضرورت دارد که دیوار همنوایی و دنباله روی را فرو پاشیم و صرفا به دلیل انجام یک کار غالب  به وسیله غالب مردم آن عمل را در پیش نگیریم

خود فراست قرار بود یک کشاورز وکیل و سپس یک معلم شود او زراعت را آموخت و کنار گذاشت سپس برحسب میل و توصیه پدر بزرگش در دانشکده حقوق ثبت نام کرد تا وکیل شود اما ناگهان و به بهانه ناخوشی دانشگاه هاروارد را ترک کرد شاید به این دلیل که "راه کم گذر" نبود سرانجام شعر و شاعری را که از ژرفای قلبش برمی خاست سبب شد تا استعدادهای بالقوه اش را از قوه به فعل درآورد و دراین راه تفاوت بزرگی بیافریند

شعر فراست از شما دعوت می کند اگر راه زندگی خودرا همانند دیگران برگزینید متاعی برای عرضه کردن ندارید گرچه گدشتن از راهی که توسط غالب مردم طی می شود شمارا فردی سازگار هماهنگ پذیراوحتی فرهیخته معرفی می کند اما دراین راه از تفاوت وتحول نشانی نیست

بقول حضرت حافظ :

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت |

استاد نعمتی 

جنوب و ادبیات جنوب کشور در گستره ادبیات داستانی  ایران زمین سهم به سزائی دارد که انکار ناپذیر است مصاحبه با استاد نعمت نعمتی نویسنده  مجموعه داستانی " مثل باران مثل بودن " که از مفاخر ادبیات معاصر هستند فرصت مغتنمی است با او بیشتر و بهتر آشنا شوید

سوال 1 : از خودتان و بیوگرافی خانوادگی تان برایمان بگوئید. 

ج: از خود گفتن كه خيلي مشكل است.چه بگويم؟ سالهاست كه زندگي من شده ‘ ادبيات و هنر. در عرصه  هاي آموزشي‘ ادبي و هنري فعاليت دارم. داستان نويسي‘ تدريس فن بيان و سينما براي هنرجويان تئاتر و سينما‘ تدريس مهارتهاي ارتباطي‘ مديريت و گزارش نويسي براي مديران و كارشناسان سازمانها.كارگرداني و بازيگري در سينما و تئاتر. گويندگي روي فيلمهاي مستند.مي بينيد چه آش شله قلمكاري از خودم ساخته ام؟  

سوال 2:از سرگرمی ها و علاقه مندی هایتان برایمان بگوئید ؟

علاقه مند به نوشتن ‘ تدريس و تماشاي فيلم هستم.  به ورزش شنا و پينگ پونگ هم علاقه مندم ‘ هم عملا به آنها مي پردازم. 

سوال 3: اولین داستانی که نوشتید و حس  تان از آن داستان .

اولين داستانم را سال 1349 نوشتم كه در مجله ي فردوسي آن زمان چاپ شد.حس خوبي داشتم از اينكه چاپ شده ،مثل هركس ديگر كه اثرش چاپ مي شود ‘ ذوق زده شده بودم. 

سوال4: چند ساعت در روز مطالعه می کنید ؟  

ميانگين مطالعه ي من در روز به 4 ساعت مي رسد 

سوال 5: آخرین کتابی که خواندید چه کتابی بود ؟ 

مدار صفر درجه نویسنده احمد محمود

سوال 6: از آثار منتشر ه خودتان و آثاری که درآینده قصد چاپ دارید برایمان بگوئید .

 مجموعه داستان مثل باران ‘ مثل بودن كه چاپ دوم آن در دست اقدام است كه شما نيز لطف كرديد و مطلبي در مورد آن نوشتيد و در وبلاگ وزين خود درج كرديد..الآن هم مشغول نوشتن رمان " شغال " هستم. در كنار آن نيز تاكنون سه داستان كوتاه نوشته ام براي مجموعه داستان بعدي ام. 

سوال 7: نویسنده  و بازیگر محبوب شما کیست  چرا و به چه دلیل ؟

مشكل است كه انسان نويسنده ي محبوب خود را مشخص كند.اگر بخواهم گزينه هايي را انتخاب كنم : داستايوفسكي – آنتوان چخوف – ميلان كوندرا.بازيگر محبوب من در سینما ، آل پاچینو.چون به نظر من  ‘ بازیگر به دنیا آمده و راحت با او ارتباط برقرار می کنم. 

سوال 8: وضعیت ادبیات داستانی استان خوزستان را چگونه ارزیابی می کنید ؟

 اگر بخواهم از اين منظر نگاه كنم كه خوزستان داراي پيشينه اي قوي در عرصه ي  داستان نويسان بزرگي چون محمد بهار لو‘ محمد ايوبي‘ صفدر تقي زاده ‘ احمد محمود و امثال چنين بزرگاني بوده ‘ بايد بگويم متاسفانه  در حال حاضر ، چندان رضايتي ندارم. ما اخیرا بارقه ي اميدي دميده . جناب آقای کیخا ،جوان بسیار فرهیخته ای  که  تصدی مدیریت حوزه ی هنری استان خوزستان را به عهده گرفته ، برنامه هایی دارد که اگر در انجام آن موفق شود بی شک شاهد  تحول بزرگی هم در حوزه ی ادبیات داستانی ، هم در عرصه های مختلف هنری خواهیم بود. 

سوال9: دریک تحلیل کلان وضعیت ادبیات داستانی کشور در دو حوزه داستان کوتاه و بلند چگونه است ؟هرگاه ادبيات داستاني ما به سوي خلاقيت گام برداشت‘ مي توان اميد بسيار براي آن داشت.ادبياتي كه سنگ بناي آن انديشه باشد. به قول مولانا : اي برادر تو همه انديشه اي / ما بقي از استخوان و ريشه اي / گر بود انديشه ات گل گلشني / ور بود خاري تو هيمه ي گلخني.

سوال 10:   نقد دوستان نویسنده از کتاب داستانی (مثل باران مثل بودن ) در مطبوعات استانی وکشور چگونه بوده است   ؟

يكي از نقدها را كه شما زحمت آنرا كشيديد و در وبلاگ خود گذاشتيد.يكي هم سركار خانم دكتر مريم اسحاقي در سايت خودشان با عنوان " بي تابانه ها". جسته گريخته در برخي مطبوعات استاني نيز ديده ام كه ظاهرا نظرگاهشان خوب بوده است. 

سوال 11: جمله یا عبارتی که غالبا ورد زبانتان هست.

چيزي نيست كه بنويسم.  

سوال 12: زندگی  و مرگ را چگونه تفسیر می کنید ؟

گاهي اوقات به كساني كه فقط نوك بيني شان را مي بينند ‘ غبطه مي خورم.اما باور من از زندگي اين است كه : زندگي زيباست اي زيبا پسند / زنده انديشان به زيبايي رسند.مرگ هم هميشه با ماست ‘ اما گاهي سعي مي كنيم گريز بزنيم و آن را نبينيم. اگر دقت كنيم‘ مي بينيم كه اصولا زندگي مي كنيم براي مرگ.پايان همه ي ما به مرگ مي رسد.مرگ را آرام مي دانم. بي هيچ خوفي از آن. تنها چيزي كه آزارم مي دهد ‘ محروم شدن از انسانهايي ست كه ديگر آنان را نمي بينم و با آنها تعامل ندارم..هر از گاهی نیز به ما تلنگر یا در گستره ی بیشتر تنه  می زند. ما را از مرگ نه گریزی ست و نه گزیری. كاش همه مي دانستيم كه  مرگ  ‘ جز لاينفك زندگي ماست و پیشتر از حسرت خوردن از نبود کسی ، در زمان حیاتش قدر او را بدانیم. به قول حافظ: امروز که در دست تو ام مرحمتی کن / فردا که شوم خاک چه سود اشک ندامت. 

سوال 13 :با توجه به تجربه شما در حوزه سینما  ارتباط  سینما با ادبیات داستانی را چگونه ارزیابی می کنید

. سينما به من در مورد ادبيات داستاني ‘ كمك كرده كه تصويري بنويسم.شايد يكي از مشخصه هاي بارز داستانهاي من همان تصويري بودن آنهاست كه خيلي از دوستان نيز به آن اشاره داشته اند. ادبيات ‘ نفس سينماست. همانگونه كه اگر انسان نتواند نفس بکشد ‘ دچار مشكل مي شود ‘ سينما هم اگر با ادبيات مانوس نباشد ‘ سينما نيست. هر فيلمي، داستاني داردكه فيلمنامه نويس  آنرامي بنويسد و كارگردان ‘به  نوشته ي او جان می بخشد و به تصوير مي كشد. 

سوال 14 : برداشت و تفسیرتان از واژه های عشق و دوست داشتن چیست ؟

هرچه در عالم بود اگر به کف آرید/ هیچ ندارید ، اگر عشق ندارید. 

سوال 15: برای نویسنده های  نوقلم چه توصیه ای دارید ؟

تفاوت علاقه و استعداد را بدانند.چه بسا بعضي از دوستان نوقلم به دليل نپرداختن به اين مهم و عدم تشخيص افتراق اين دو از يكديگر به بيراهه روند.ديگر اينكه مطالعه كنند و تلاش آنها ديگر گونه نوشتن باشد . به عبارت ديگر ‘ خلاقيت را جانمايه و جوهر قلم خود نمايند.

سوال 16: چرا وبلاگتان را به روز نمی کنید ؟:

اول اینکه اين روزها درگير نوشتن رمان شغال هستم. ديگر اينكه نه انگيزه اي دارم و نه حرف تازه اي.

سوال 17 : فضای وبلاگها و وب سایتها ی ادبی راچگونه تحلیل می کنید ؟

کمتر وب سایت ادبی دیده ام که به دلم بنشیند.اما از میان آنهایی که به نظرم مطلوب می آیند : بی تابانه ها به مدیریت سرکار خانم مریم اسحاقی. سایت سرکار خانم نورالهدی ‘وبلاگ  بانوي كوير و  هرانک که مربوط به شما می باشد.

سوال 18: نظرتان درباره وبلاگ هرانک و آثار نویسنده رشوند  چیست ؟

صمیمی. بی غل و غش و خواندنی.

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه هجدهم آبان 1388 و ساعت |
 

می گفت :

کثیف ترین پرنده  کلاغ است

گفتم : از چه روی ؟

خودروی پژو  پارک شده  زیر درخت چنار را نشانم داد

کلاغها تا توانسته به در پنجره سقف و کاپوتش فضله پاشیده بودند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت |
 

کوههای الموت

شجره نامه  خانوادگی  ما نشان می دهد

 که ما در دامنه این کوهها،یک سابقه  هزار ساله داریم ُگذشتگان ما با غم و شادی  هایشان  زندگی

کردند .و امانت هایشان  را به ما سپردند .

هنوز هم  وقتی از کوهی بالا می روم  ، شعفی به من دست می دهد ، که نمی توان  بر زبان آورد . آنها

  نیز با چنین احساسی ، هزار سال در شیب تند این  دامنه ها  دوام آورده  و سختی و خشونت زندگی

را  نادیده گرفتند ، در پی فتح هر قله ای  و با یله دادن  به" کاچ هایشان " به بلندی ها ، صخره ها ،دره

ها به "شاهرود " زیبا که سخاوتمندانه  در دل دره وسیع "الموت "  جاری است عشق می ورزیده اند

  و آن آتش  مقدس  تا به امروز  در دل ما  شعله ور است

 -----------------

پی نوشت :

۱- کاچ : به معنای  چوبدستی می باشد

۲- مطلب بالا  نوشته ی دکتر سید علی شهروزی از کتاب  "بالاخان"  انتخاب شده است

( فرزند الموت :صفحه ۶۷)

------------------- 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 و ساعت |
 

میرزا محمد را تمام ساکنان اطراف "شاهرود" که در دره الموت جاری است ،می شناختند .آب را که بو می کرد ،می فهمید ،که ماهی دارد یانه ؟ بیشترین ماهی را صید می کرد ،اما مدتی بود که دل و دماغی برای کار  نداشت.از خورد و خوراک افتاده بود .حتی حوصله نداشت که به فخری فکر کند.آنها دوسالی بود که شیرینی خورده هم بودند .گوش به پند و اندرز کسی نداشت .با خود کلنجار می رفت و انتظار روزهای نیامده را می کشید .

یکبار اورا گرفته بود ،اما به قدری سنگین بود که سیم قلاب را پاره کرده ودررفته بود .میرزا فقط اندام زیبا و بلندش را در آب دید که نرم و چابک ناپدید شد .یک ماهی بزرگ .

از آن پس در رویاها  و گاه در واقع ، ماهی بزرگ را می دید  که چشمهایش را به او  دوخته است .مثل جادو بود .چهارسال بودکه بر رودخانه " بس " می زد .آن قدر محکم  که اگر یک گاو را هم آب با خود می آورد ، نمی توانست از آن در برود .خودش به راحتی می توانست  تو بس بخوابد  و ماهی دزدش را بگیرد .آنها که سحرگاه به شیبخون می آمدند ، با اندام درشت میرزا  به جای ماهی روبرو می شدند  و پس از یک منازعه  ی کوتاه ، فراری می شدند .

گاه که انتظار صبر و قرارش را می برد ،به استحکام "بس" تردید می کرد که نکند ، از ان عبور کرده باشد  و دوباره به خودش نهیب می زد :

" نه ماهی به آن بزرگی نمی تواند  به دریا برگردد،برای همین در گودالهای بالای رودخانه  ماندگارشده "

ماهیگیران پیر عقیده داشتند که هر ماهی پس از رشد ،ناچار باید به دریا برگردد و الا زندگی برایش  دشوار می شود ،میرزا جواب می داد:

((تنش  یک من چربی دارد .از سرما تلف نمی شود .))

هرکس اورا می دید ، زیرگوش دیگری نجوا می کرد  که هوای رودخانه  عقل از سرش برده .از بس که وقت وبی وقت  به رودخانه می رود ،به جادو گرفتار شده و مادرش  را به سید دعانویس  حواله می کردند ،میرزا کار درباغ و مزرعه را کنار گذاشته بود،بیشتر وقت ها درکنار" بس  "می نشست و آرام و بی صدا حرکت  آب را نظاره می کرد ،یا آن که  در پشت بام خانه اش  که چشم انداز آن "شاهرود " خروشان بود ، به افق چشم می دوخت  و به فکر فرو می رفت .

صبح شده بود ، میرزا در پشت بام ، خواب ماهی بزرگ را مرور می کرد .آفتاب  به سرش  می تابید و چشمهایش  را می زد ، اما احساس خوبی داشت  و راضی نبود  که از آن دل بکند .حتی اگر عزرائیل  می آمد جواب می کرد . درخواب  و بیداری بود که مادرش با عجله اورا بیدار کرد . میرزا محمد در بستر نشست ، یک لحظه ، گنگ و منگ بود  تابه خاطر آورد کجاست . مادرش تند  و بلند حرف می زد که برای او مفهوم نبود . ماهی و   "بس" را تکرار میکرد .از پشت بام  که به درخانه  نگاه کرد ایوب را دید  که شلوارش را بالا زده  و بیلش را روی دوش گرفته  و منتظر میرزا محمد است .

میرزا آنقدر  ذوق زده بود  که نفهمید چطور  خودش را به بس رسانید .همه اهل محل آمده بودند . ایوب برای جماعت تعریف می کرد  که از کنار "بس" به طرف " گته جوب "  می رفت تا آب را به طرف زمینش باز کند که متوجه شالاپ شالاپ  می شود .اول گمان می کند  که روباهی یا "سموری" به "بس " افتاده  و تقلا می کند ،اما وقتی توی بس را نگاه می کند ، از تعجب شاخ در می آورد .درجا خشکش می زند ،زبانش بند می آید و به سمت  خانه میرزا می دود .

میرزا محمد به داخل "بس" پرید که خشک بود ماهی تو تله افتاده بود و خودرا با همه ی نیرو به دیوارهای "بس" می زد اما نمی توانست خلاص شود .میرزا با مهارت طنابی را که فخری برایش آورده بود از دهان ماهی رد کرد وسر طناب را به ایوب داد تا ماهی را به کمک هم به کنار مزرعه بردند .ماهی بزرگ  هنوز جوش و خروش داشت و حاضر به تسلیم در برابر میرزا محمد نبود .مردم آنچه را که می دیدند باور نداشتند ،چند نفری که پشت سر میرزا محمد  حرفهایی  زده بودند ، حالا سرشان را پائین انداخته و خجل بودند .هرکس حرفی می زد ،یکی می گفت :

دومن  گوشت داره

دیگری می گفت :

قدش یک زرع بیشتر است

طلسم رودخانه  شکسته شده بود . ومیرزا دیگر در محکم بودن بس  تردید نداشت .فخری هم  به اندازه میرزا خوشحال بود ،زیرا بخت او  که به صید ماهی بزرگ گره خورده بود ،بازشد .حالا می توانستند به یکدیگر و به آینده فکر کنند 

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

داستان ماهیگیر از مجموعه  داستانی کتاب بالاخان به قلم دکتر شهروزی که   درسال ۱۳۷۶ توسط

انتشارات طه قزوین  چاپ گردیده انتخاب شده است . 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه هفتم مهر 1388 و ساعت |
حسن صباح درون کلبه سنگی  خویش به  جنگ مدافعان الموت می اندیشید

او به عاقبت  جنگ  بیم ناک   بود

اگر  قلعه الموت را  تصاحب کنند  تمامی آرزوهایم  به هم می ریزد

توی افکارش  غرق بود  کسی اجازه  ورود خواست

سیدنا  به سلامت باد 

یک  گروه از سواران مسلح پای  قلعه اذن  ورود می خواهند

سر دسته شان شخصی  بنام  ابو علی اردستانی است

حسن  صباح  ابو علی را به حضور پذیرفت

من  بر مذهب  شما  هستم  اگر صلاح  می دانید

سر نوشت  جنگ  با  سلجوقیان را به ما  واگذار کنید

ما با تمام قدرت  مبارزه  خواهیم کرد  و نگران  این  جنگ  نباشید

حسن  صباح  از  جایش  خیز  برداشت

از پنجره  کلبه  سنگی  نگاهی  به سواران  زیر  پایش  انداخت و گفت :

از  تقاضایتان  ممنون   اما  کمی  نگرانم  اگر.........

ابو علی اردستانی   به میان حرف حسن صباح دوید و گفت :

به  ما  اطمینان  کنید  این  تنها  خواسته  ماست

چند  روز  بعد  لشکر  سلجوقی  یورش  بی امانی را شروع  کرد

ابو علی  و  سوارانش  با درایت   از قلعه  دفاع  نمودند

 لشکر سلجوقی  شکست  سختی را  تجربه  کرد و عقب  نشست

حسن  صباح  وقتی  خبر پیروزی را شنید

از  کلبه سنگی  بیرون  خزید  به ابو علی اردستانی گفت :

 رشادت  و شجاعت   شما  و گروه تان  ستودنی است

از این  پس   شما ها را  رشیدوند (رشوند)  خطاب  می کنم

این  طایفه  امروز در الموت  روز گار  می گذراند

طایفه ای  که منشا  افتخارات بسیاری  در دفاع از ایران زمین بوده است

رشوند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت |
صاحبه ننه   وقتی می خواست گردو بشکند

گونی گردو را از زیر زمین خانه اش  بیرون می کشید

گوشه ایوان  آنهارا با سنگ گرد سیاهی می شکست

یک روز که مشغول  شکستن گردوها  بود  روبه نوه هایش کرد و گفت:

این لامصب ها رو می بینید  ظاهرشان همه گردوست

اما  از هر ده تا   نصف خراب است نصف سالم

یکی پوچ است یکی مغزش زرد است و خراب

یکی رو کلاغ نوک زده  یکی هم اتفاقی مغزش سفیدو سالم

نوه ها این گفته من را آویزه گوشتان کنید

آدمها درست مانند این گردوها هستند

همه در اندام واره  هیکل انسان را دارند

اما اگر باطنشان عیان شود

 بعضی پوچ و توخالی که فقط صدای ترقش (غرورش ) به او هویت داده

بعضی ها اندرون خراب اند همه اش سیاهی است

مثل این مغز گردوهای سیاه که بایستی دورشان ریخت

اما اندکند آنها که سالمند  از سلامتی فکر و ذکر برخوردارند  

سعی کنید درآینده جسم و روح سالمی داشته با شین

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت |

 

تک درخت  که  باشی  ، باز هم  تنها  نیستی ، باز هم عزیز بیابانی

تک درخت که باشی  ، پرندگان    تنهایت،  نخواهند  گذاشت ، بر شاخ وبالت لانه ای  خواهند ساخت .

در حریم امن ساقه هایت زندگی  خواهند کرد

تک درخت که باشی  ، جیزک ها، تنهایت، نخواهند گذاشت ، با جیغ ریز و ممتد شان، سکوت بیابان را

مملو از فریاد خویش ،خواهند کرد .

تک  درخت که باشی  ،هرعابر که گذرش بر بیابان افتد ،از دور دستها، تورا خواهد یافت ، وتنها سایه

خنک  تورا مامن خویش  خواهد کرد

تک درخت که باشی  ،در یاد و خاطره مسافران ، جاودان خواهی ماند. چراکه برخلاف بیشتر درختان

خوش رویش، برطرف   جوی  و رود ، بی نوازش ومهر باغبان ، با اتکاء  به خویش قد بر افراشته ا  ی  

 از سیلی باد و طوفانهای  هولناک نهراسیده ای  

تک درخت که باشی  ، نشانه ای خواهی بود برای  ره گم کردگان  طریق   که با  تو مقصدشان را 

خواهند یافت .

تک درخت که باشی ، یک  بیابان  تماشاگر اندام سبزت   خواهد بود  و حسرت کاشکی بر گستره

خیالش  خواهی نشاند 

تک درخت که باشی ، بازهم تنها نیستی بازهم عزیز بیابانی

تک درخت که باشی ...........................................................

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388 و ساعت |

روستای هرانک - الموت 

در هرانك زندگي چون جوي آب
مه فشاند آسمان را وقت خواب

دل به پيرايه نشيند طرف گل
جمله تصويرش نشيند عمق قاب

------------------------------------------------------------------------------------------

 پسا نوشت

۱- شعر بالا از دوست شاعرم جناب آقای اسماعیل آزادی که همیشه با شعرهای ناب شان مرا درحیرت فرو می برند

 ۲- برای دیدن عکسهای دیگر هرانک اینجا  و اینجا کلیک کنید دوست خوبم جناب اخلاقی نیا به همراه خانواده محترمشان در سفری  به الموت و هرانک داشتند ازمناظر الموت وهرانک عکس گرفتند  که  بابت  زحماتشون سپاسگزارم

 ------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه سوم مرداد 1388 و ساعت |
 

چندبار و چند جا از کبلایی بمانعلی  این قصه را شنیده بودم

هربار با لطافت وشیرینی خاصی  آن را تعریف می کرد

این بار که رفته بودم الموت  تو جالیزش مشغول کار بود

ازش خواستم   برایم  قصه کوتاهش را تعریف کند

بیل را  تو کیل مرز فشرد و زیر سایه درخت گردو برایم گفت :

یکی بود  یکی نبود

آنها آنجا باشند  شما اینجا

هر مراد ومطلبی  که به آنها رسید  به شماهم برسد

درچمن بودیم  قلیانی رسید

هرکی به ما داد   دم   و دود

مرادش برسد  زودی به  زود

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 و ساعت |

سوار تاکسی می شوم .پشت سرم  ،صندلی عقب  زن و مردی با دختر کوچولویشان نشستند

به مقصد که می رسند، مرد اسکناس هزار تومانی را تقدیم راننده می کند. ومی گوید :

آقا دو نفر  حساب کنید

راننده  نگاه معنی داری از آینه  به آنها می اندازد.و سمت  داشبورد برای پس دادن

باقیمانده پول خم می شود.

دختر کوچولو در همین فاصله بلند می گوید :

با با ما  سه نفر یم !!!

و آرام  تو گوش مادرش نجوا می کند :

چرا بابایی  به آقای راننده گفت  دو نفر ؟؟؟

تاکسی می ایستد . آنها پیاده می شوند . راننده دنده یک را جا می زند و می غرد :

از قدیم گفتند ،حرف راست را باید از بچه شنید

دیدی با اعتراف بچه، بازم به روی خودشان  نیاوردند.

 رو که نیست سنگ پای قزوینه ؟!

آنجا که کوپن می خواهند بگیرند، همین  بچه کوچولو را  ا یک نفر حساب می کنند

اگر مهدکودک  ببرند، شهریه  اش را بدون چون و چرا  می پردازند.

اما  تاکسی که سوار می شوند، با نهایت پر رویی کرایه اش را حساب نمی کنند

به مقصد رسیده ام. راننده  همچنان اظهار نظر می کند .پول اسکناس دوهزارتومانی

 را تقدیمش می کنم:

لطف کنید، کرایه آن  بچه کوچولو را هم  بردارین .

می گوید: ناراحت شدین  منظورم  شما نبودید

می گویم :

 با شما و استدلال تان موافقم  اما دوست دارم  کرایه  آن  فرشته کوچولوی مهربان  را حساب کنم 

راننده  لبخند بر لبانش  می نشیند  و کرایه دونفر  را حساب می کند

از او که فاصله می گیرم  صدای  کودک در گوشم  می پیچد :

با با ما سه نفریم

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه شانزدهم تیر 1388 و ساعت |
اسم رعنا را که روی تابلو تبلیغاتی  خیابان ناهارخوران استان گلستان دیدم

یاد خاطره ای افتادم که مرا به سالهای نه چندان دوربرد

دوستم مصطفی که  گرگانی تبار بود و از رعنا برایم  گفت

رعنا درگستره باور مردان و زنان  گرگان و ترکمن صحرا از قداست برخوردار است

رعنا   بانویی است

 زیبا بامحبت  صمیمی خوش قلب اهل دانش و دانایی  باوفا صبور ........

رعنا تجسم ناب دوست داشتن است

رعنا الهه دوست داشتنی  مردان جوان گرگانی تبار است

رعنا  همچون اسم"لیلا  " است درباور مردمان ایران زمین

چقدر اسم  لیلا از معنویت و قداست وپاکدامنی سرشار است

رعناهم همین اعتبار را درباور گرگانیان دارد

باخود می اندیشم

درگونه گونه گی جغرافیای ایران  چه اسم هایی از معنویت و احترام برخوردارند

که من از آنها بی خبرم

بدون شک رعنا یکی از آن صدها اسم است

رعنا

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت |

بیا جانا ، دوست داشتن صادقانه را ،عینیت بخشیم .

بیا نازنینا ، برای دوست داشتن خالصانه ، مخاطب  شویم

من عاشق تو  -  تو معشوق من

من معشوق  تو - تو عاشق من

عزیز من

وقت آن است  که از برج عاج  ایده آلیسم ، بیرون بیائیم  و دراین صحرای رئالیسم هم را پاس بداریم هم

 را دوست  بداریم،  بهم سلام کنیم،   همدل  و همراه هم باشیم

من تصنیفی   عاشقانه، برایت  می نویسم.  تو آن را برایم بخوان

تو شعری  زیبا، برایم می سرایی،  من آن را برایت  می خوانم .

من کتابی را که دوست داری،  برایت خواهم خرید

تو کتابی را که دوست دارم  برایم خواهی خرید 

خوبترینم ،

مرا با همین  اندام رئالیستی ام  دوست بدار

 همان منی که، بهت سلام می کند. باهات می خندد .باهات شوخی می کند .  جویای حالت می

شود.  خاطره ای  برات تعریف می کند  ،اندیشه و نظریه ای علمی  و عرفانی  برایت مطرح می کند

خوب من ،

مرا آن طور که هستم ، آن طورکه وجود دارم ، آنگونه که زندگی می کنم  ، همانطور  که دنیا و آدمها را

می نگرم  دوست بدار. اندیشه های من از زندگی ام  جدا نیستند . داستانک ها و  نوشته های ادبی

عرفانی ام.....جزء لاینفک زندگی من هستند. من براساس  آنچه که  زندگی می کنم،  می نویسم .باور

به خوب زیستن  مرا به خوب نوشتن وا میدارد .  من بر خلاف نیچه اندیشمند که بی نهایت در نظرم بزرگ

 و عمیق است  بین اندیشه ها  و خودم انفکاک و فاصله ای  نمی بینم .

من در متن هر واقعیتی، فرا واقعیتی  ،در بطن هر طبیعتی ،ماوراء طبیعتی  می بینم این دو  با هم اند .

ازهم جدا و سوا نیستند . من طبیعت گل را از آن باغبان  و گل فروشش  و ماوراء طبیعت  گل را، از آن

شاعر خوش ذوقی می بینم که چه ها از گل می سراید  . من طبیعت امامزاده را از آن خادمش می دانم

 و ماوراء طبیعت امامزاده را از آن زائر بی تاب مشتاقش  میدانم. اوست که فرسخها راه آمده تا در خلوت

آبی معبدش، رازهای ناگفته اش را با امام همامش در میان می نهد.

نازبرکم !!

شعرهای ناب تورا، که ماوراء طبیعت تو، هستند . با طبیعت و پیکره اندام فیزیکی ات  ،که تجسم ناب

دوست داشتن است – دوست دارم – چراکه معتقدم اندیشه زیبا از جسم وروحی   زیبا برمی خیزد. بهتر

 برایت بنویسم  تو در نظرمن آنگونه که  می شناسمت،  تجسم ناب دوست داشتنی  .

دراینجا به یاد جمله عاشقانه  پرفسور دنوشر به معشوقه اش مادام نیرسن ، می افتم ،

چه قدر متناسب احوال ماست

"مادام ،چقدر حقیرند دلهایی  که نمی توانند بهم عشق بورزند ؟!"

بدون شک  ما  از جنس آدمهای  حقیر نیستیم 

 دنیای  خلوت  عاشقانه ی ما اثبات کننده این ادعاست

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه نهم تیر 1388 و ساعت |

از فاصله ها شکوه نکن  ،از دور افتادن ها  ناله نکن

امان از فاصله ها ، چه قدر در تباهی اوقاتی که می توانستم با تو  باشم مرا بی نصیب کرد!!!

فریاد از فاصله ها ، که حایل بین من  وتوست، تا اندام تورا که تجسم ناب دوست داشتن  و زیبایی های شگرف است - نبینم -  و به تماشای ناز  و نرمک قدم برداشتن هایت ننشینم

فاصله ها .........

ادبیات مشرق زمین  مملو است از شکوائیه عاشق و معشوق  که همواره از  جدایی و فاصله ها نالیده اند ،ناله های غمگنانه لیلی از جدایی مجنون ، فریادهای جانسوز فرهاد از جدایی شیرین وترانه های  غم انگیز نگار از عزیز دور افتاده اش در الموت و......

خوب من، فاصله هرچه که باشد،  هر اندازه که باشد،  یک معیار است .

فاصله ، معیار خوب دوست داشتن است

فاصله ، ملاک تمام عیار دوست داشتن است

چه چیز به قوت یک فاصله جغرافیایی، می تواند ملاک دوست داشتن من نسبت به تو باشد

فاصله ی جغرافیایی  بین من و تو  ،حد دوری  من و تو نیست

دوست داشتن  اگر از قوه اخلاص برخوردار باشد  فاصله جغرافیایی را  محو و کم رنگ می کند

اشتیاق دو روح عاشق و خویشاوند   با دور افتادنها  و فاصله گرفتن ها خدشه دار نمی شود 

اگر دیدی، روزی  در سفر و   مهاجرتی به دور دست  یادت نکردم، بیادت نبودم،  بدان دوستت ندارم . بدان همه آنچه که  نسبت به تو ابراز داشتم دروغ بود  توهم کذب دوست داشتن بود

خوب من  اعتراف می کنم

وقتی ازت دور می شوم، به مسافرتی می روم ، نیاز با تو بودن  درمن  اوج می گیرد

خاطرات با تو بودن   رفیق  موافقم  می شود،  یادت مرا تسکین می دهد

فاصله ها هر چند تلخ  و جانگداز، اما سرشار از یادخوب توست، مملو از حضور خوب توست

فاصله ها را برای با تو بودن  دوست دارم

دور بودن از تو  را برای با تو بودن دوست دارم

می فهمی چه می گویم ؟!

اینقدر از فاصله ها شکوه نکن، فاصله ها از محو مهر و محبت تو نسبت به من  عاجزند

اکنون لحظه شکست فاصله است و پیروزی محو فاصله در پیوستن به تو

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه سوم تیر 1388 و ساعت |

زچشم خویشتن آموختم آئین همدردی

                                که هر عضوی بدرد آید بحالش دیده میگرید

همدردی را بستائیم

که انسان به میزان همدردیش انسان است

هرچه همدردی بیشتر انسانیت تجلی تر

چه خوب شاعر همدردی را مختصر و رسا بیان کرده است

آفرین بر شاعر که  یک دنیا حرف را در پیکره بیتی گنجانده است  

بی جهت نیست که این بیت ورد زبان مردان و زنان ایرانی تبار است

شعر شاعر حرف دل همه ماست  چون از دل برآمده لاجرم بر دل و زبان نشسته است

 

-------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :شعر ازشاعر معاصر زنده یاد  رنجی

------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه یکم تیر 1388 و ساعت |

بیست سالی  می شد  که صاحب فرزند نمی شدند

بیست سالی می شد که خانه کاه گلی شان سوت کور بود

بیست سالی میشد هر هرانکی که آنها را می دید با ترحم نگاهشان می کرد

بیست سالی می شد که نگاه معنادار اهالی برایشان زجر آور می نمود

از مراجعه به پزشک و دوا و دارو خسته شده بودند

دراین باره -نه تنها خودشان ناراحت بودند-  اقوام و فامیل و بستگان  نیز

دعانویس خشکچال که آمده بود هرانک ازش خواسته بودند برایشان  سرکتابی کند

دعانویس کتاب دعایش را گشوده  و گفته بود :

مغز خرگوش  را تو غذایش بریزید بی شک صاحب فرزند می شوند

قلی پور چوپان هرانکی  تمام دامنه سیالان را به دنبال خرگوش گشته وبعداز چند روز

 موفق به شکار خرگوش شده بود

مادرش مغز خرگوش  را چاشنی خورشتی کرده و به شهناز و نایب داده  وآنها خورده بودند

با نهایت اعجاز بعداز یک سال صاحب فرزند دختر شدند نامش را گذاشتند آمنه

کسی فکر نمی کرد  سرکتاب  دعانویس اعجازی کند که پزشکان  عاجز از انجام آن باشند

اهالی هر وقت آمنه را با قد رعنا و زیبایش می بینند می گویند:

چه نازنین دترکی کس بی کسان خداست  شهناز و نایب را نا امید ناکورد   

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 و ساعت |
 دایی خودش برام تعریف  کرده بود  :

اقوام و دوستان که تو عروسی  حسین آقا(یکی از جوانان هرانک) بودند  وقتی باخبر می شوند

 بیمارستان بستری شده ام  همه شان ساعت عیادت آمده بودند به ملاقاتم 

 تمام سالن و راهرو و حیاط بیمارستان  مملو از جمعیت  بود

رئیس بیمارستان که از حضور آن همه جمعیت مشتاق شگفت زده شده بود

پرسیده بود  :

این میرزاعلی کیه که این همه جمعیت  برای او مدند و نگران حالش هستند ؟!!

و دایی میرزاعلی بلند در جوابش گفته بود :

میرزاعلی منم نوکر همه  واینها  همه اقوام و فامیل من  هستند

رئیس بیمارستان  گفته بود :

رکورد ملاقات وعیادت بیمارستان  به نام شما ثبت شد

 فکر می کردم شما بخشدار  الموت هستید اما می بینم  عزیز هستید و نور چشم فامیل

آفرین آفرین ..... ونزدیک شده بود اورا بوسیده بود و دستور داده بود

عکسی و خبر تهیه کرده دراختیار  روزنامه سلامت قرار دهند

خدایش بیامرزد

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 و ساعت |

 شیخ رحمان سر منبر گفته بود:

سگ  یدالله توی آبادی  هرانک  به آرام بودن  بی آزار بودن   زبانزد است   به کسی حمله ور نمی شود

هیچ کس ازسگ کلاچ یدالله نمی ترسد حتی بچه ها دست بر پشتش می کشند بی آنکه پارس کند

  بی آنکه  به کسی حمله ور شود

 اماهمین سگ یدالله  تو کوهستان سیالان از پس دهها گرگ بر می اید

 سگ کلاچ  یدالله  گله دوست است  و دشمن گرگ جماعت

یدالله تعریف می کرد پائیز سال گذشته یک شب ده تا گرگ را درید و متواری نمود

سوالی که اینجا مطرح است اینکه گرچه سگ کلاچ  بی آزار است اما اگر در کوچه و بیابان وقتی به

مصطفی   برخورد کند  چنان به او حمله ور می شود که گویی یک گرگ را دیده است

یک روز از مصطفی علت را پرسیدم که چرا سگ کلاچ نسبت به تمام اهالی مهربان است

اما با تو نامهربان است ؟

در جواب سوالم گفت :

 تقصیر  خود من است  یک روز زمستان سگ  یدالله روی بام طویله اش خوابیده بود

من  از ایوان خانه سنگی به طرفش  انداختم  او را از خواب نازش پراندم بعداز آن روز هروقت

مرا می بیند انگار دشمنش را می بیند

شیخ رحمان  در ادامه  گفته بود :

 اهالی دراینجا حق با سگ است  برای دشمنی  و دوستی با کسی دلیل و منطق  دارد همه اهالی

 بغیر مصطفی  را دوست دارد چون از مصطفی  بدی  دیده  است با او بدرفتاری می کند  شماهم

به تاسی از این حیوان برای دوستیها و دشمنی ها منطق و دلیل داشته باشید

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

 سگ کلاچ در زبان الموتی  سگ  گله دوست را گویند سگی  که وفاداربه گله است  و دشمن گرگ

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه سوم خرداد 1388 و ساعت |

خوب من

از دور، دوستم، داشته باش .

از همین فاصله،  که مابین  من و تو است

از دورکه، دوستم داشته باشی،  همیشه از آن تو هستم ، همیشه برای تو هستم ، همیشه با تو

هستم 

 از دور که دوستم  داشته باشی کسی  نمی تواند  این گستره ی خیال را از تو بگیرد و مالک آن شود

از دورکه، دوستم داشته باشی، کسی نمی تواند، به راز دوست داشتنت پی ببرد .دوست داشتنت از

قضاوت دیگران در امان می ماند . هیچ کس نمی تواند، به حریم پاک دوست داشتنت، راه یابد .  کسی

نمی تواند، رقیبت شود .و حسادتت را برانگیزد.

ازدور که  دوستم داشته باشی ، ماوراء طبیعت من ، اندیشه ی من ، فکر من  از آن تواست . تو همراه

همیشگی من، در این سفرهای ناب  معراجی هستی، تو ناتانائیل وفادار من، در این گشت و گذار های

خوب عرفانی هستی

از نزدیک، دوست داشتنم، بپرهیز

از نزدیک،  خواستنتم، بپرهیز 

از نزدیک، دوستم داشته باشی ، عشقت رنگ و لعاب روزمرگی به خود می گیرد .مرا آدمی خواهی یافت

 با انبوه ضعف ها و شکست ها ، مرا مرد افلیجی خواهی یافت که در بسیار امور زندگی ناتوان است ،

که  مجموع شکستهاو افتادنهایش، ازمجموع موفقیتها و برخاستن هایش  بس فزون تر است .

 از نزدیک، دوستم داشته باشی ،کاخ تخیلاتت از من ، تمامی تصورات  و وذهنیت های خوبت از من

فرو خواهد ریخت ،  این برای تو بسی  دردناک خواهد بود .

مادام نیرسن ،چه زیباست  دوست داشتن از دور  ، زیباتر از آن دوست داشتنی که، کسی را دوست

بداری ، هرگز به او نگویی دوستت دارم.  من این کتمان را، از همه کتمان های خوب، والاتر و اصیل تر

می یابم .کتمان دوست داشتن، تقیه دل عاشق صفت صبور وفاداری است، که از دوست داشتن 

 متوقعانه  و مغروانه عوام، به دور است.  دوست داشتنی که مبتنی بر حساب بدو بستان است.

 سلامش به طمع سلامی،" دوستت دارم"، به انتظار جواب " دوستت دارم " دیگری  وابسته است .

اما من تورا، مطلق دوست دارم . کسی چه می داند، چه می گویم! از چه حرف می زنم!

مطلق دوست داشتن، تجربه شگرف عرفانی من است .

تورا دوست دارم، بی آنکه بدانی دوستت دارم  .

خیر و سعادتت را همواره  طالبم؛ بی آنکه بدانی خیر خواهت هستم. 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت |

خانه، خان عمو ، در همسایگی  مدرسه هرانک  قرار داشت

خانه ای  دو اشکوبه، با درها و پنجره های چوبی ، که ازدور  بسیار زیبا به نظر می رسید

ظهر هنگام که مدرسه تعطیل می شد

خان عمو روی پله سنگی خانه اش  می نشست،   شوخی مابانه سر صحبت با دانش آموزان را باز

می کرد:

 وچکان ،هر زمان درس " ننه جان  کجا برقصوم  " را بخواندین ملا می بیین

(بچه ها هر وقت درس ننه جان کجا برقصم را بخوانید با سواد می شوید )

می پرسیدیم: منظورش چیست؟

می گفت :

 کلاسهای بالاتر که  بروید  حتما درسش  را خواهید خواند

او درس  "درس ننه جان کجا برقصم" را به مایاد نداد. بعدها  از خیلی ها هم سراغ آن درس را گرفتم

هیچ کس نمی دانست ،در کلاسهای بالاتر- مدرسه ودانشگاه-  به آن درس برخورد نکردم

خان عمو ، تازنده بود ،راز درسش  را به هیچ  کس نگفت 

بدون شک او  درس "ننه جان کجا برقصوم" را خوانده بود که بار معنایی بسیار سنگینی داشته است

از آن درس ها که خواب و خوراک را بر آدم  حرام و آشفته  حالی را نصیب انسان می کند

 او نمی خواست دیگران دچار سختی تحمل دانستن و نگهداشتن  این امانت(علم وآگاهی ) شوند

طفره رفتن او ، از جواب دادن به   سوال مکرر ما  تنها دلیل من نویسنده است

نویسنده ای که 18 سال بعداز مرگش به او  و درسش می اندیشد

خان عمو !!!!

----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : داستانک خان عمو تقدیم به همراهان همیشگی وبلاگ هرانک

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت |

 آمارهای رسمی  وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی  از میزان کم مطالعه و یادگیری   در کشور  حکایت دارد.من در اینجا به صحت و درستی یا نادرستی آمارهای منتشره کاری ندارم . مساله ای که مطرح است ، این است اگر یادگیری را یک فرآیند درنظر بگیریم هدف از مطالعه ، نهایتا یادگیری است  و متعاقب آن تغییر رفتار براحساس یادگیری حاصله است، بنظر می رسد  برای  تعریف و اندازه گیری  شاخص مطالعه تجدید نظر اساسی بایستی  صورت بگیرد .در حال حاضر یادگیری از طرق مختلف  صورت می گیرد که عبارتند از:

ا--  کتاب   2- روزنامه   3- رادیو   4- تلویزیون  5- سینما   6- کتابخانه های  عمومی  7- وبلاگها و وب سایتها   8- ماهواره  9- مجلات و ماهنامه ها   10-  سی دی های آموزشی  و....... 

 برای  اندازه گیری  شاخص یادگیری و مطالعه کشور بایستی  به هریک از موارد بالا ضریب  داده شود و سهم آنها در مطالعه و یادگیری  نیز لحاظ شود . برای مثال اگر فردی  به برنامه خاص  تلویزیون یا رادیو یا ماهواره   گوش میدهد.  هدفش اتلاف وقت نیست .بلکه هدف ، یادگیری و مطالعه  است .مراجعه و گشت زنی در وبلاگها  و راه اندازی وبلاگ ها یک کار مبتنی بر یادگیری است .  میزان مراجعات محققین و شهروندان به کتابخانه های عمومی  اتلاف وقت نیست بلکه  به منظور   مطالعه و یادگیری است . با در نظر گرفتن موارد فوق الذکر شاخص مطالعه و یادگیری  معقولانه  و مبتنی بر منطق و پشتوانه علمی خواهد بود و به راحتی قابل دفاع و درک  خواهد بود

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت |

استاد نعمت نعمتی          مجموعه داستان "مثل باران مثل بودن"

جنوب و داستانهای  جنوب  در ادبیات داستانی معاصر  ایران  وزنه و قطبی دارد .داستانهایی که  با ورود شرکت نفت انگلیس و کش و قوس های سیاسی  آن در ادبیات ما فضایی را به خود اختصاص داده است که تاثیر آن بر ادبیات داستانی معاصر انکار نا پذیر است .داستانهای جنوب  تقابل  سنت اصیل مردمان خطه  جنوب کشور  با  نفت  و مدرنیته وابسته به آن  است  . داستانهای مجموعه "مثل باران و مثل بودن"  از همین مقوله  است . آدمها و  شخصیت ها ی  مجموعه داستان آدمهای دور از دسترس  نیست  آدمهایی است که وجود دارند  و نفس می کشند و مسائل و مشکلات شان مثل سایر انسانهاست  به عبارتی تم داستانهای  مجموعه " مثل باران ، مثل بودن " رئالیستی است  بعنوان مثال  خاله خاور  ، سمبو ، معصومه ،  جبوری ، زن عمو داراب ،تیم شاهین ، پیراهن ایران گاز  و سینما شهرزاد و..... از مشخصه های  رئالیستی  داستان  است  که در تمامی داستانهای  جنوب  به آنها برخورد می کنیم  در داستان فرنگیس  نویسنده فتح الله بی نیاز همین مشخصه  ها  متناسب با فضا ی جغرافیایی  و فرهنگی  آبادان مکرر آورده شده است

دربیشتر  داستانهای  این مجموعه بجز دوتا " گوژپشت  و عزلت بی پناهی "  باران  و باریدن آن  در فضای  داستان  به چشم می خورد  دلبستگی نویسنده  به باران  یک نگاه شگرف  عرفا نی است  بارانی  که تطهیر کننده  فضای گرد آلود است بارانی که پاک کننده  و حیات دهنده است   بارانی که  با آمدنش  همه  غبارها و تیرگی ها را با دست اعجازگرش  می شوید در داستان" خانه ابری" نویسنده از اینکه مردم  از بارش باران متواری می شوند و زیر مسقف خانه ای و  طاقی  جای می گرفتند معترضانه  می  نویسد :

"باران که آمد برای مردم عجیب بود که من زیر باران راه می روم  با انگشت مرا به یکدیگر نشان دادند و خندیدند و من به آنها خندیدم ص65"

صدای فیدوس  در داستان " دو کبوتر زیر باران " نشانگر  حضور استعماران انگلیسی و آمریکایی در دیار جنوب است صدای  پالایشگاه که قبل از حضور آنها نبوده است

تنهایی انسان  از مشخصه های بارز  داستانهای " مثل باران ، مثل بودن ، رگبار ، گرفتار ، خانه ابری ،بی قرار ،گوژ پشت ، دلواپسی  و عزلت بی پناهی" است  تنهایی  مدنظر نویسنده  تنهایی  معمولی  و عامیانه نیست  تنهایی  انسان امروز  به دلیل همگون  نبودن با فضا و آدمهای پیرامونش هست تنهایی به دلیل انتخاب راه و هدفی  که اکثریت  آن را دیوانه خطاب  می کنند

در داستان" مثل باران ، مثل  بودن " صفحه 9به نقل از راوی نوشته شده است :

-  تو همه اش   توی خودتی 

- من  همینم  که هستم

- ولی من  نمی تونم این جوری  زندگی کنم

- مجبور نیستی   منو تحمل کنی

یا در داستان " گرفتار " راوی  سر قبر مادرش  می گوید :

مادر خیلی دلم گرفته الان که دارم باهات حرف می زنم یه چیزی  مثل غبار  روی دلم  تلنبارشده به من یاد دادی  هر وقت دلم گرفت  گریه کنم  و نذارم غم بهم  فشار بیاره  گفته بودی اگر گریه نکنم غم به غمباد تبدیل می شه  و راه گلوم رو می بنده و......

عشق  از دیگر  مولفه های داستانهای  این مجموعه است ( از جمله داستانهای سمبو  و گوژ پشت) عشقی  یک طرفه  عشقی  که همواره  معشوق  بی وفاست  عاشق  محکوم است به پاک عشق  ورزیدن  و معشوق  مجبور است تحت شرایط  و اقتضائات  فداکاریها  اعتمادها  و حسن نیت عاشق  را نادیده بگیرد  بدون شک نویسنده با چنین تجاربی روبرو بوده است  عشق " سمبو به معصومه " یک عشق ناب و پاک است اما از طرفی  باورها   و ذهنیتهای خا نوادگی  عشق معصومه را نادیده می گیرد  و او مجبور به ازدواج  با کس دیگری می شود   تلاش و مقاومتهای  معشوق  برای رسیدن به عشق کافی نیست  اینکه چرا نویسنده در داستان ها به آن نپرداخته است شاید همانطور بوده و اعتقاد به رئال نویسی اورا مقید به نوشتن آنچه اتفاق افتاده، نموده است در آخر داستان سمبو پیرمردی است که گرد پیری بر سرورویش  نشسته است در ص59 می خوانیم

 (کودکان محل اورا "لو لو " صدا می کنند ولی پیران احمد آباد که زمانی هم بازی او بوده اند

پیرمرد را با نام اصلی اش " سمبو "  می شناسند .....سمبو چشم به راه دختری است که از راه برسد تا شاید هنگام گذاشتن پیت آب بر دوش  او ،با انگشت سبابه اش ،دست اورا لمس کند )

داستان گوژپشت  از بهترین داستان مجموعه به شمار می رود  جوان گوژپشتی تنهایی با لبخند ودست تکاندن دختری مدام به بالکن می رود و ساعتها دلخوش  و سرمست از حضور او می شود  دل به او می بندد دختر چند روز غیبش می زند جوان بی تاب می شود و جلوی درخانه او به انتظار می ایستد دخترک با بسته ای از خانه خارج می شود  و جوان گوژپشت به دنبال او در می یابد که دراین مدت او فقط از او و قامتش نقاشی می کرده است حس غافلگیر کنندگی داستان هرگونه اظهار نظر را مسدود می کند و کسی تا داستان را تمام نکند به منظور نویسنده پی نمی برد

این داستان عشق های یکطرفه که منطبق با واقعیات نیست را صحه نمی گذارد گاهی نشانه ها هرچنداز دور منطبق با  واقعیت به نظر می رسند اما واقعیت  واقع خلاف ان است  جوان دست تکاندن و لبخنددختر همسایه  را نشانه عشق می گمارد اما دخترک آنها را  بهانه ای برای نقاشی اش انجام می دهد که بسیار نکوهید ه است

داستانهای کنکور ، اژدهای هزار سر  و درس بزرگ  تم خانوادگی  و اجتماعی دارند دغدغه قبولی کنکور و انتخاب رشته  چشم هم چشمی خانواده ها  خوب و تمام عیار به تصویر کشیده شده است  ودر داستان درس یزرگ بازی کردن با کودک احساسهای پاک کودکانه اش خوب و با رعایت تمام جزئیات به نگارش درآمده است

بازه زمانی داستانها از سال 1320تا سالهای نزدیک را شامل می شود  فضای جغرافیایی داستانها منطقه جنوب کشور می باشد  متن  نوشتاری  داستانها روان  و ساده است که از نقاط قوت کتاب است در زمانه ای که پیچیده نوشتن باب است ساده نویس استاد نعمتی را بایستی ستود

من تنها انتقادی  که به مجموعه  داستان  نویسنده نعمتی دارم  آوردن داستان "مثل باران ،مثل بودن " در ابتدای کتاب است که در اواسط کتاب آورده می شد  بهتر بود .

خواندن این کتاب را به دوستداران  ادبیات ایران زمین پیشنهاد می کنم

نام کتاب "مثل باران ، مثل بودن"  نویسنده نعمت نعمتی

نام انتشارات : انتشارات سخن گستر

آدرس : مشهد – خیابان ابن سینا-بین ابن سینای 16 و پاستور –شماره 174

تلفن 0511-8439955

 وبلاگ  نویسنده  نعمت نعمتی

 همایش سراسری داستان نفت

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت |

دوران را ابتدایی را در مدرسه شهید طبا طبائی نژاد هرانک گذراندم یادم می آید ،آن روزها ،

بازرس  جعفری  جهت سرکشی  از وضعیت تحصیلی  بچه ها به مدرسه می آمدند .

آقای قاسمی  معلم  ریاضی مان  بود.  قرار بود بازرس  بازدیدی از کلاس  پنجم ابتدایی داشته باشند 

آقای قاسمی  بسیار نگران بود.مدام  طول و عرض کلاس را طی می کرد و در افکارش غرق شده بود

 ناگاه  سربلند نمود و بچه ها را خطاب قرار داد:

یک ساعت دیگر آقای جعفری برای بازرسی  می آیند همانطور که می دانید  جزیکی  از شما بقیه

در درس ریاضی  ضعیف هستید ناچارم کلکی بزنم تا بازرس گزارش بد ی از وضعیت تحصیلی شما

به  مرکز گزارش نکند  سپس روبه من کرد و گفت :

این بار وقتی بازرس جعفری از روی دفترحضورو غیاب اسم هرکدام از بچه های کلاس  را خواند

 شما دست بلند کنید و اعلام آمادگی کنید  ساعتی بعد آقای جعفری وارد کلاس شدند . مبصرکلاس

 برپا گفت  همه به احترام بلند شدیم 20نفر بودیم طبق روال آقای بازرس سراغ دفتر حضور و غیاب رفت

پس از برانداز کردن آن اسم یکی از دانش آموزان را خواند:

سلمان رشوند

من بجای سلمان دست بلند کردم  و پای تخته سیاه رفتم

جواب تمام  سوالات بازرس جعفری  را عالی دادم او که، هیجان زده شده بود  دستورداد که  تشویقم

کنند فضای کلاس  مملو از صدای کف زدن همکلاسی ها شد بازرس  با ذهنیت مثبت  کلاس  را ترک

کردند معلم قاسمی بعداز رفتن بازرس گفت :

بچه ها  در مسیر زندگی   آینده همیشه ضیا ها نیستند که از عهده آبرو ی شما بر آیند گاهی

بایستی خودتان با تمام وجود از  حیثیت خودتان دفاع کنید  این جیزی است که از همین الان 

آویزه گوشتان کنید

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : روز معلم بر تمامی معلمان ایران زمین مبارک باد

توضیح : کلمه ضیا ء منظور اسم شناسنامه ای بنده (علی رشوند ) است

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 و ساعت |

 

خیلی پیشتر ها قولش را داده بودم  روی مجموعه  "برای روزهای مبادا " یادداشتی  بنویسم

اول از همه  از حسن نیت آقای محسن  سراجی دوست اندیشمندم  در انتشار این مجموعه تشکر می کنم در فضایی که  همه به فکر خویش اند  اقدام مستقل مابانه آقای سراجی  در ثبت و حمایت آثار  وبلاگ نویسان  ایرانی ستودنی است  چه اینکه فضای مجازی با توجه به امکانات برابر  به فضای دموکراتیک  نزدیک است .

مجموعه برای روزهای  مبادا  دارای 12 داستانک  و 24 شعر کوتاه و بعضا بلند می باشد

داستانهای این مجموعه به نامهای

" کلاغها ، عکسی از پارک  ،  ملودی ،28ذی الحجه ،پیرزن ، نزدیک شدن عزرائیل ،تکرار ، دخترک ، نوه های مادربزرگ ، زهدان خاکی ، نامه سوم  ودل لرزه "

 به قلم نویسندگان " لیلا بابا ئی  فلاح ،آراز باسقیان ،محسن حسینقلی پور ، شوکا داعیه ،علی رشوند ، محمدصفاجویی ، میلاد ظریف ، مریم غلامی ، محمود قلی پور ،امیر مولایی ،نجمه مولوی ،سروش مولوی "

و شعرهای  این مجموعه شامل :

"قاصدک ، نامه ای  به  آسمان ، دلتنگی های اژدهای شهربازی ،زندگی نامه ، گاهی اشک ،من نه شاعرم نه از تبار شعر ، بودن و نبودن ، سقای مهربانی ، نسخه تکرار ،بغض شیشه ای ، به خوابم برنگرد ،مسافر دی ، باتو عشق ورزیدن ، تنهایی ،مهره ی سوخته ، روزهایی مثل روزها ،دوغ ، قلم ،خاطره مرد نی زار نشین ، او ، باکره گی احساس و قابله های هرزه  "

 با سرایش شاعران جوان که به ترتیب "مهسا آبومگر ،کیان آرین ،مجید اسطیری ،بهار افسری ،صنم افضلی ،نلیکا امانی ،علی تبریزی  مهدی جلیل خانی ، مینا حسنی  نیلوفر خدابخشی ، عباس رجب سلمانی ،ساجده شریفی ،پوریا عالمی ،شمس الدین عالمی ،آتنا فرهی ،حامد فهیم راد ،محمدمرکبیان ،مژگان مشتاقی ،فاطمه عباسی و نسیم یزدانی "

بلندترین داستان  مجموعه "کلاغها به قلم لیلا بابائی فلاح و کوتاه ترین داستان "نوه های مادربزرگ از محمود قلی پور" بلندترین شعر " خاطره مرد نی زار نشین از محمد مرکبیان " و کوتاهترین شعر "دلتنگی های اژدهای شهربازی  از مجید اسطیری " می باشد

 در این مجموعه عکس های نویسندگان و شاعران بهمراه دلنوشته و داستانک  وشعرهایشان درج گردیده است بنابر مقدمه کتاب  36اثر از بین چهارصد اثر انتخاب گردیده که به زبان ریاضی می توان گفت از هر 11اثر ارسالی یکی  مورد تایید قرار گرفته است که نشان از سختگیرانه برخورد کردن دست اندرکاران  با محتوی مطالب می باشد  حال به بررسی  این مشت نمونه خروار می پردازیم  تا ببینیم داستانها و شعرهای  نویسندگان و شاعران این مجموعه   می تواند شاخصه ادبیات ایران باشد آیا این مشت نمونه خروار قابلیت ترجمه شدن به زبانهای دیگر جهت معرفی ادبیات معاصر را دارد ؟

اگر ادبیات را مجموعه احساسها ، سنتها ، سلیقه ها ، نگرش ها ، دغدغه ها ، شادیها و غمها .....یک نسل ویک برهه زمانی  تعبیر کنیم در این مجموعه  از تنهایی   انسان امروز ،مرگ ،طلاق ،عشق ، فرزند خواهی ، آرزو ،فریاد از مدرنیته ،بی وفایی ، تعهد ،گذر عمر و ...... سخن بمیان می آید . داستانک ها و شعرها بیانگر احساسها  و اضطراب ها و شادیها ی.......  عصر ماست

 روی ادامه مطلب در قسمت زیر کلیک کنید 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت |

 هر روز که  به اداره  می آیم

دخترم نگین کوچولوی   ناز نازی   که  پیش مادر بزرگش هست

برام از موبایل  مادربزرگش  اس ام اس  می فرستد

که عبارت است از حروف مقطع الفبا ی  فارسی به شرح زیر

"ب  ف ت ط  ذه م ق ص ش ود ری م ت..... "

من هم  بلافاصله  با جملات مهر آمیز جوابش را می دهم

بعدظهر که به خانه برمیگردم  ازش می پرسم

دختر گلم معنی  اس ام اس امروزت چی بود ؟

او هم،  هر روز یک جور جواب می دهد  :

امروز :  نوشتم علی بابا  دوستت دارم

دیروز  :نوشتم علی بابا خسته نباشی

پسین روز  :نوشتم علی بابا مهربونه

و..........................

واین اس ام اس  فرستادن ها کار هر روز او است

با خود می اندیشم کودک من  گرچه درحال حاضر  سواد نوشتن  اس ام اس ندارد

اما با همان حروف مقطع ،نقش خوب  فرزندی را ایفا می کند

نگین  جون ، دختر خوبم، تولدت  مبارک

 ---------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : بیست و هشتم فروردین روز تولد دخترم نگین است

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت |

به کلاغ  گفتند  :

برو زیباترین  بچه را پیدا کن و برایمان بیاور

رفت همه  بچه های  پرندگان ، چرندگان  و خزندگان  را نگاه کرد

و عاقبت  بچه خودش را آورد و گفت :

این زیباترین  بچه دنیاست ؟!

پرفسور دنوشر در اینجا می نویسد :

حب فرزند خواهی  مادران حتی اگر منطبق با واقعیت نباشد

بازهم ستودنی است  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388 و ساعت |

من کمتر داستانی را یه دوستان  اندیشمند پیشنهاد می کنم بخوانند

این کتاب کوچک و کم حجم تاکنون به تیژاژ ده هزار نسخه به‌فروش رفته و اکنون نایاب است. قابل ذکر این‌که برای اولین بار در اینترنت و در سایت «جن و پری » منتشر شده است.

 اما داستان "بنفشه کوچولو، نویسنده  خانم پروین سلاجقه   " را حتما  بخونیداین داستان مرا به یاد " ماهی سیاه کوچولوی  زنده یاد صمد بهرنگی " می اندازدهر دو  داستان به لحاظ مفهومی  اثبات کننده یک مفهوم  و یک معنی هستند قانع نبودن به وضع موجود  ، جستجو برای دانستن  ، میل به آگاهی  وجه اشتراک این دو داستان است .ماهی سیاه کوچولو بر خلاف  سایر ماهیان به سر منشا آب دریا می اندیشد لذت دانستن و  آگاهی  اورا به رنج  سفر در کشاکش رودها می کشاند

و بنفشه کوچولو نیز میل به رویش  و دیدن بهار  اورا خواب زده کرده است بوی زندگی و رویش  اورا از بستر تاریک و نمور خاک بیرون می کشد تا زمستان  و آفتاب  و زمین را ببیند  گیاهان دیگر  اورا  به مساعد نبودن  اوضاع زمین  ومهیا نبودن شرایط  و یاد آوری سوزش سرمای فصل زمستان  متذکر می شوند

اما بنفشه کوچولو  بی توجه به همه عتابها  خودش را بالا می کشد  و بارقه نور خورشید  وزش باد و سرمای سوزناک زمستان  را تجربه می کند به او    آدرس بهار را  پشت  کوه بنفشه میدهند  و توسط باد به انجا می روداما با تهدید سیلاب و استعانت گون نجات میابد  و نهایتا به  جایگاه خویش  - زیر خاک – برمی گردد

داستان بنفشه کوچولو  بما می آموزد صرف  نیاز دانستن و آگاهی  تنها برای  رشد فرد کافی نیست فضا و محیط مناسب  نیز  لازم است  اگر میل به رویش هست  باید صبر کرد  باید مثل گلهای دیگرخواب زمستانی را طی کرد تا بهار فرا برسد و زمینه برای رشد و شکوفایی مهیا شود 

داستان بنفشه کوچولو تلنگری است بر ما که  هر چیزی را نباید  تجربه کرد اگر اکثریت   نظر و عقیده یکسانی دارند  ماهم بر آن رای و عقیده احترام گذاشته و تمام انرژی و پتانسیل  خودمان را صرف  راه رفته و تجربه شده نکنیم

داستان بنفشه کوچولو  جسارت  و تجربه کردن را به ما می آموزد  که  باورها و اعتقاد ریشه در تجارب شگرف دارند

لطفا  داستان "بنفشه کوچولو "در ذیل را بخوانید

                                                           بنفشه کوچولو

   روزهای آخر زمستان بود. در سکوت و تاریکی زیر خاک، گلها با خیال راحت کنار هم خوابیده بودند.
بنفشه کوچولو از خواب بیدار شد. هر چه سعی کرد دست و پایش را تکان بدهد، نتوانست. به اطراف نگاه کرد. درست نمی‌توانست چیزی را ببیند. سرش را بلند کرد. کمی آن‌ طرف‌تر، لاله با ریشه‌های پخش شده در خاک خوابیده بود. بنفشه کوچولو آهسته او را صدا کرد:
-    لاله، لاله، بیا کمی با هم حرف بزنیم! من از خوابیدن خسته شده‌ام.
لاله با صدایی خواب‌آلود گفت:
-    ممکن است گلها را از خواب بیدار کنیم.
-    خوابشان خیلی سنگین است. مطمئن باش بیدار نمی‌شوند!

برای بقیه داستان روی  ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه پانزدهم فروردین 1388 و ساعت |

همسایه ای داشتیم  که دو دختر داشت

یکی  به نام  شهناز

دیگری  به نام  مهناز

مش صولت هر وقت همسرش را صدا می زد  می گفت :

شهناز مهناز 

یک روز از او  علت کارش را پرسیدم

در جواب گفت :

در چهره و  قامت  این دو دختر  جوانی  مادرشان را می بینم

  

We had neighbour  that had two grils

 One of them  in the name  of shahnaz

Another  in the name of  mahnaz

Each  time  mash solat called his wife

He said

Shahnazmahnaz

One day I said his behavior cause

He said

I see the period of adolescence mothers  in the  grils of   face and stature 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه هشتم فروردین 1388 و ساعت |

همیشه  و همه جا  ورد زبا نش  این جمله  بود :

"ای خدای بزرگ  همه آفریده های تو فکر مرا مشغول می کنند

اما این آفتاب  تابان  و سوزانت  از همه بیشتر "

خیلی دوست داروم کنارش بایستوم  و عکس بگیروم اما حیف که نمی تانوم

 آفتاب سوزان تو کجا !!؟

 مشهدی عمران هرانکی کجا !!!

بعدها  کنار گل آفتابگردان جالیزش لبخندکنان ایستاده و عکس گرفته بود

هر روز  صبح به خورشید سلام می کرد  و عکسش را نشان میداد و می گفت :

ای آفتاب تابان  به احترام  تو گل آفتابگردان را ازهمه گلها بیشتر دوست داروم

این عادت او بود تا زنده بود  

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 مترجم "علی رشوند" 

All the time and everywhere was said this term

O god   natural phenomena are   surprising

But this the   shining sun is exception

I like that sun side stand and photograph but it is much to be regretted that I cannot

Later on he was   stood   and photographed   in  patch  of sunflower side

Every day hello with the sun and show his picture and say

I like sunflower more from flowers

It  is a long  time  this was his  habitude

                                                                                   

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت |
هرانک در عالم واقعی نام روستای
با صفایی است در منطقه تاریخی الموت
 همسایه دیوار به دیوار قلعه حسن صباح
  و شاهرود خروشان که سر در پی  دریای خزر  دارد
در عالم مجازی هرانک (هرآنکهایی است که وسوسه نوشتن دارم
 نوشتن از خدا جهان و انسان
این مثلثی که همواره به اضلاع آن می اندیشم )
 نوشتن عادت خوب من است از میان صدها عادت ریز و درشتم این یکی را ازهمه
 بیشتر دوست دارم  و با آن زندگی می کنم
بقول پرفسور دنوشر :می نویسم  پس هستم ؟!

----------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : ترجمه متن بالا "علی رشوند"

 

in the real world Haranak is of a healthy climate village in side the alamoot castle 

and shahrood rivers that flowing to Caspian sea

                                                 in the figurative  world haranak is moments that I write

I write to include of god and human and existence cosmos and etc

to write is my good havit

to write is my  best work

to write is for my   temptation and exciting

I love too many  towrite

the god no to be sufficient  for creation the word then  write Koran and the other books

the god  and human are writing

ph.denosher said:

 " I write then   I am  to be"

I write in the web haranak of mystical and literary that every other day to  update for readers and of all those interested

 


+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت |
اگر خواهی بینی  یار خوبان

سر تپای نشین  رودبار نمایان

این دو بیتی ورد زبان نسل پیشین  الموت تباران هست

با خود می اندیشم چه بسیاری از آنها بر سر تپه ها و قله ها  به شوق دیدن یارصعود کرده اند 

 و از آن بلند جایگاه  دره ی سرسبز "رودبار محمد زمانخان رشوند  را تا رودبار زیتون "

- این امتداد سبز شالیزاران- را تحت نظر  می گرفتند تا یار خوبان "یار خوب شان " را ببینند

  و مملو از شور و شعف  و شادی شوند

همان یار خوبانی  که به  رودبار رفته است  و جدایی اش آنهارا بی تابانه بر سر قله ها  و تپه ها

نشانده و دستهارا کنگره  پیشانی شان  کرده اند  تا رد آمدن اورا  از دور حدس بزنند 

و دلخوشی آمدنش را تجربه کنند

همان یار که  غیبتش  دل عاشق  پیشه اش را  به صعود و فتح قله ها کشانده  تا جذبه زیبای عشق

صادق شان  را به او نشان دهند  که حرمت یار  درهمه حال واجب است

به هنگام حضور عزیزش داریم   به وقت غیبت یادش کنیم

همان یار که از دره ی سرسبز  رودبار  الف قامت اورا  بر سر قله ها و دامنه ها می بیند

وکیفور و سر خوش از وفاداری یار غارش زیر لب آهسته ترانه می خواند

اگر یار منی   راه  راه   بیو تو

اگر  راه بستی یه   ویراه  بیو تو

------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : ترجمه انگلیسی ترانه های الموتی بالا با بضاعت اندک علمی خودم

 If you will visit your the good friend

You rise  on the hill that in view roodbar

If you are my friend come here ribbed

If the way is uneven come here from by- way

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه هفدهم اسفند 1387 و ساعت |

وارد کتابخانه شخصی اش  که می شدی

این جمله درشت را تابلو کرده بود

" تشنه کتابهایی هستم که هنوز نخوانده ام "

  بعداز مرگش ،مادام ،  تابلو را برداشته و غمگنانه گفته بود :

کاش تشنگی  کتابها، کمی به تو،  تشنگی  همسر داری و زندگی کردن  می آموخت

فردای آن روز، تابلو و توده کتابهای پر فسور را ، در آتش سوزاند

دود غلیظ  کتابها، آسمان شهر پاریس را تسخیر کرده بود

حال نه مادام

بلکه تمام مردم شهر،تماشاگر دود غلیظ رقصان آسمان پاریس بودند
+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 و ساعت |

وقتی کتاب عروس نیل را به دست می گیری  فضای وهم آلود و راز گونه داستان شمارا مشتاقانه تا انتهای داستان  می برد.  رمان از تکنیک روایی خوبی برخودار است .  ماجرا و حوادث داستان  دریک مهمانخانه  متروک  اتفاق  می افتد که زمانی نه چندان دور  مملو از جمعیت مسافران و جاشو ها و ناخداها بود  تم اصلی  داستان  حول و حوش پنج شخصیت  شامل"  خلیفه ، گروهبان  ، ناخدا ،صفورا ، روای داستان و خواهرش "   دور می زند  که در تمامی صحنه های داستان حضوری ملموس دارند  نقش خلیفه  پر رنگتر از همه آنهاست. اسم خلیفه توسط نویسنده  محمد بهارلو آگاهانه  انتخاب شده است. اسمی که دریک آن دو تصویر از آن به ذهن متبادر می شود  یکی  خلیفه ای از خلافای دار الخلافه بغداد و قصه های  هزار و یک شبش و دیگری خلیفه ای ساخته پرداخته  نویسنده با زندگی مرموزش که حکایت  پیرمرد صاحب مهمانخانه ای است،  که در طبقه دوم  آن تنها یک اتاق درهایش سالها  قفل است و کلیدش فقط دست اوست . سی سال است که دراتاق به روی هیچ  مسافری باز  نشده است. لذا ارتباط خلیفه با آن اتاق بن مایه کنجکاوی راوی داستان و گروهبان  می شود آنها در تلاش برای فهمیدن سر اتاق هستند  هریک از زاویه خاص خود به آن اتاق می نگرند ناخدا رفیق و دوست قدیمی  خلیفه از همه چیزاو باخبراست  و دربستر بیماری و سرفه های خون آلودش به ناخدا می گوید برایشان بگو  که من با عشق  چه ها کشیده ام و این اتاق  چرا همواره برای او آراسته شد تا که او بیاید و او یک روز که از سر تصادف  به مهمانخانه آمده بود  جذبه سیما و سیرتش  تمام  اهالی جزیره و مسافران را تا صبح  در اطراف مهمانخانه  بیدار و خیره به اتاق نگهداشته بود  تا اورا ببینند  و دریابند که چرا خلیفه این همه اورا دوست دارد

دراتاق که  باز می شود  تابلوی عکس نیمرخ  معشوق  و نامه های برگشت  خورده  تمامی حدس و گمانهای  کنجکاوان را برهم می زند  حالا آنها با پیر عاشق صادقی  مواجه می شوند  که قمار عشق باخته است

از طرفی  عشق راوی داستان با صفورا که با خواهر راوی داستان مدام در اتاق خلیفه حضور دارد نیز  خود حکایت جنبه دیگری از دوست داشتن است

رمان عروس نیل از آن دست رمانهایی است که  پشتوانه اش یک اندیشه شگرف عرفانی است  یک تئوری  معتبر عرفانی  پشتوانه آن هست  و آن اینکه  تجربه  عشق خلیفه، تجربه عشق های روالی آدمیان نیست بلکه تجربه عشق ورزیدنی است  که با خیال  معشوق سرگرم و دلگرم است  او منتظر است حتی برای عشقش  اتاقی را اختصاص میدهد  با تمام لوازم زینت بخشش . غیر را به آن اتاق راه نمی دهد. اهالی بندر از مکاشفه و ارادت  عشق او هیچ چیز نمی دانند .خلیفه  نمی خواهد   تا زنده هست  از راز منحصربفرد  عشق او  باخبر شوند  بقول پرفسور  دنوشر "اگر عشق به مرحله  خیال برسد  دیگر عشق نیست ، بلکه فراعشق است ، عشق متعالی است   عشقی که از زنگارهای روزمره به دور است و در هاله ای از معیارهای خوب دوست داشتن  فرو رفته است "

اما در جای جای رمان ،راوی داستان از ابراز عشقش به صفورا صحنه هایی را بروز میدهد در جایی می خوانیم  حتی در خلوت شب مهمانخانه که دوربین را به صفورا می دهد جرات ابراز عشقش را به او ندارد  ودر آخر علیزغم حدس گمان خواننده که آنها باهم ازدواج می کنند راوی از صفورا خداحافظی می کند  و خیال خوش دوست داشتن اورا بر می گزیند   ماجرای عشق و عاشقی  این دو  گواهی این است "دست نزدن برای از دست ندادن "که اصل محکمی در ادبیات و عرفان ماست برای اینکه چیزی را همواره داشته باشی  بهش نزدیک نشو یا به عبارتی  تجربه هر چیزی مرگ از دست دادن آن چیز است

من نویسنده  بهارلو را به خاطر اثر داستانی غنی اش تحسین می کنم رمان عروس نیل اولین اثری است که از ایشان خواند ه ا م که بسیار برایم تامل برانگیز بود. گفتنی است رمان عروس نیل توسط انتشارات آگه در سال 1387با تیراژ 1100 نسخه ویترین کتابفروشی ها را مزین کرده است  خواندن این اثر به دوستداران ادبیات ایران زمین پیشنهاد می شود     

                                                    نقد در دیباچه                                                            

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت |

جمعیت  جلوی اداره امنیه موج می زد

سرکار استوار عیوضی  پشت میزکارش  متفکرانه لم داده بود

نماینده  جمعیت شاکی   می گوید:

ما اهالی سه روستای( زوارک ورک وبالاروچ  ) از پهلوان خلیل شکایت داریم 

 او همه مارا ضرب و شتم نموده است

سرکار استوار متعجبانه زیر لب می غرد :

یک پهلوان این همه جمعیت را حریف شده است ،پهلوان خلیل کیست ؟

 بگوئید داخل شوند ، خیلی دوست دارم اورا از نزدیک ببینم

گماشته برای آوردن پهلوان خلیل بیرون می رود

در چوبی که روی پاشنه  می چرخد

مردی بلند قامت با هیکل واندام عضلانی وارد  اتاق  می شود

سرکار استوار و نماینده شاکی بی اختیار از جایشان بلند  می شوند

استوار روبه پهلوان می کند و می گوید:

 اینها  شاکی هستند  که شما  اهالی سه روستارا ضرب و شتم کرده ا ید

پهلوان خلیل می گوید :

راست گفتند من با  این پانصدنفر جنگیده ام و سربلند بیرون آمده ام

استوار از جایش بلند می شود از پنجره چوبی نگاهی به جمعیت معترض  می اندازد

لحظاتی بعد روبه پهلوان می کند و می گوید:

شما از نظرمن   آزاد هستید

مردی که یک تنه در مقابل سه آبادی می ا یستد ، حریف شان  می شود .

سزاوار نیست  زندانی بشود

زندان از آن بزدلان هست . نه شجاعان صادق

آنگاه روبه جمعیت شاکی  می کند و می گوید :

بروید به جای شکایت ، ازش شهامت بیاموزید  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت |

 

حاج عمو  وقتی با همسرش کاری داشته باشد

طوری که همه مهمانان ،بشنوند، بلند صدایش می زند :

ملکه ؟!

همسرش بلافاصله ،دوان دوان ، نزدیکش می آید و می گوید :

بامن کاری داشتین ؟

حاج عمو آهسته علت فرا خوانده شدنش را توضیح می دهد

هنگامی که همسرش از او فاصله می گیرد و به آشپزخانه می رود

حاج عمو  آهسته زیر لب می غرد :

ای ملکه ی عذاب ؟!

من بارها شاهد  نحوه صداکردن او  بوده ا م با خود می اندیشم  ملکه ی عذاب حاج عمو  شاید

یاد آوری لحظات فراق عذاب آوری است که در عشق و عاشقی قبل از ازدواج باهم داشته اند

ننه مه لقا با من موافق است .می گوید :

حاج عمو  ده سال پای نازنین ایستاد. چهل بار از او  خواستگاری کرد

تا موفق به ازدواج با او  شد . او خیلی نازنین را دوست دارد.  جان و روح شان به هم وصله

ملکه عذاب او، عذابی است که در غیاب او می کشد . حتی یک لحظه  بی او، جایی نمی رود.

 سفره که پهن می شود، تا نازنین ننشیند، دست به غذا نمی برد........

ننه مهلقا دارد از نازنین می گوید  شعر استادشهریاردر گوشم  می پیچد

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

............................................

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 و ساعت |

گفت :

سیب میوه ای نیکوست

گفتم : از چه روی ؟

گفت :

نیمه رخش عشق

و

نیمه دیگرش  روی دوست

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه سوم دی 1387 و ساعت |
يلدا

بی تجربه  متولد   می شویم

با جرات   زندگی می کنیم

با حیرت   می میریم

تنها  چیزی که  فروغش  به خاموشی نمی گراید

دوستی  های صادقانه  است

یادمان باشد

زندگی آن قدر کوتاه است

که یک دقیقه  باهم اندیشیدن  وبودن  در کنارهم

را باید  جشن گرفت

یلدا  فرصت خوبی است  برای باهم بودن  و از اساطیر  وقصه های

کهن  سرزمین آریایی  گفتن  و شنیدن

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : هرکدام ازدوستان  اگر حکایت  و قصه  جالبی   را  شب یلدا شنیدند

در  وب شان بیاورند تا استفاده کنیم

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هرانک  یلدای  خوب وخوشی برای دوستان آرزومند است

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه سی ام آذر 1387 و ساعت |

بهار که می شود بر دامنه کوههای الموت درختچه های گردو  جوانه می زنند

این درختچه ها غالبا  دانه گردویی است که از منقار کلاغ ها  فرو می افتند

ودر دامن خاک وباران سبز  می شوند  

کندن این درختچه ها و آوردن آن به مزارع کنارشاهرود در  الموت رسم است

بسیاری از درختان بلند قامت گردو از تبار همین درختچه ها می باشند

دوتا درخت گردوی ثمر ده  میان باغمان از همان درختچه گردوهایی است که از گردکوه آوردم

بر دامنه شغال چال درختچه گردویی با برگهای پهن سبز رنگش فکر و ذهن شیرویه 

 را به خود مشغول کرده بود

 درختچه بر دامنه سنگلاخی پرشیبی  روئیده بود که کندن آن بسیار مخاره آمیزبود

 شیرویه چوپان دست بردار نبود چندبار خودرا نزدیک درختچه گردو رسانده بود

ودستی بر برگهای سبزش کشیده بود وبا خود گفته بود

اگر بتانم  بکنوم   خوب داری هامیشو

(اگر موفق به کندن درختچه بشوم درخت گردوی خوبی می شود)

ودر تخیل خود آن را درخت گردویی تنومندی دیده بود که در میان باغشان به سایر

 درختان باغ  فخر می فروخت

اما جایی و مکانی برای ایستادن و کندن درختچه نبود به طوریکه

با کمی لغزش و به هم خوردن تعادل  سقوط به دره  حتمی بود

اما شیرویه دست بردار نبود وسوسه کندن درختچه آرام و قرار از او ربوده بود

یک روزدل به دریا زد و  کمر همت به کندن درختچه نمود

با ترس و لرز و اضطراب  خودرا به درختچه رساند

با چوبدستی اش دوربر درختچه راتا چند سانتیمتر  خالی نمود

 ریشه اصلی آن در دل خاک آشکار شد

طبق تجربه از کندن منصرف شد  وبا دو دستش  ساقه درختچه را بیرون کشید 

 خاک نرم مقاومت نکرد و درختچه به راحتی بیرون آمد

اما شیرویه نتوانست  تعادلش را حفظ کند و به ته دره سقوط کرد

چوپانان سقوط اورا به چشم دیده بودند که بهمراه دهها سنگ و کلوخ روانه دره شده بود

و صدای یاحسین کمک او  را شنیده بودند و هیچ کاری  برایش نتوانسته بودند - انجام دهند

وقتی خودرا به او رسانده بودند اورا نیمه جان وبا صورتی  خون آلود دیده بودند 

  وبعداز آن روز  او هرگز نتوانست از جایش بلند شود

پدرش مش قربان اورا بر  پشتش گرفته  وبه آبادی هرانک  آورده بود

دوماه بعد دکترها جوابش کردند و شیرویه فوت نمود

گاهی ما از عاقبت بد و شوم عملمان  باخبریم  اما باز نسبت به انجام آن عمل اصرار می ورزیم

دراین مواقع نیرویی  که مارا به سمت آن عمل سوق می دهد  رازی است  مجهول

راننده ماشین میداند سرعت زیاد تصادف به بار می آورد اما باز بر پدال گاز تا حداکثرممکن فشار می دهد

تا اینکه ماشین ازکنترلش خارج می شود و تصادف می کند نمی دانم چه سری است دراینکار

شیرویه چوپان  هم سقوط به دره  را باور داشت 

 اما چرا از کندن درختچه دست نکشید و جانش را برای آن داد

رازی دراین سماجت پنهان است که ما بی خبریم  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیستم آبان 1387 و ساعت |

seeyalan

رونمایی کتاب  در حوزه ادب و فرهنگ   امر رایجی  است

گاه نویسنده ای خودش اقدام به رونمایی کتابش می کند

گاه سازمانها و نهادهای فرهنگی به منظور تجلیل از نویسنده و شناساندن اثرش

به جامعه   اقدام به رونمایی  کتاب می کنند

که درجای خود اقدام  مفید و موثری است هم برای اثر و هم بوجود آورنده اثر

سوالی که در بدو امر مطرح می شود  آیا هر کتابی  ارزش رونمایی شدن دارد یانه ؟

صاحب نظران معتقدند  هرکتابی  ارزش رونمایی شدن ندارد

رونمایی شدن کتاب  یعنی  نویسنده  اثری  بوجود آورده  قابل تامل که نخبگان و اندیشمندان

 را متوجه خویش کرده است

 به عبارتی کتابی  ارزش رونمایی شدن  دارد که از سه  ویژه گی ذیل برخوردار باشد :

1-   استثناء و شگفتی

اثر بوجود آمده  در حوزه خود استثناء باشد

  می توان رونمایی آن را اقدامی متناسب با ارزش های خبری

 ودر جهت تامین محتوی رسانه ای دانست

2-   دربرگیری

کتابی که عده زیادی از افراد می توانند از آن بهره ببرند  قطعا قابلیت رونمایی دارد

3-   جدید و نو بودن اثر

کتابی  که نویسنده اش  حرفی تازه  سخنی  تازه  نظریه ای بدیع  دارد

 قطعا ارزش رونمایی شدن  دارد

حال حوزه هنری استان قزوین در نظر دارد روز یکشنبه نوزدهم آبان ماه   کتاب سیالان

بنده را رونمایی نماید  حضور شما دوستان ادب دوست  موجب شادی بنده خواهد شد

                                    منتظرتان هستیم

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 و ساعت |
soal

مش مریم هر روز صبح روی تکه سنگ خانه اش می نشست

دوش آفتاب می گرفت

پیرزن که کیفور از نشئه گرمی آفتاب می شد

چوبدستی اش را با ریتم آرام بر بدنه سنگ  می کوفت

تق تق تق تق ..........

هر عابری که از جلوی  مش مریم رد می شد

سرش را بلند می کرد و چاق سلامتی می کرد

و سوالش را که برایش عادتی و مصیبتی شده بود مطرح می کرد

-سلام عامو

-علیک سلام

-تی  احوال خوبه

-خوبوم مش مریم

-ایسه    می خوای کوجه بشی ؟!

 ( حالا کجا می خواهی بروی )

هرکس جوابی می داد :

-- ایسه می خوام بوشوم  نودری  صحرا

-- ایسه می خوام  بو شوم میان باغ

- ایسه  می خوام  بو شوم گاوان را بچرانوم

مردان و زنان و کودکان هرانک به سوال مش مریم عادت کرده بودند  همگی می گفتند :

مش مریم  دلش با این سوال خوشه ماهم یه جواب راست یا دروغ هامیدیم (می دهیم)

شیخ  رحمان سر منبر گفته بود :

اهالی هرانک بروید خدارا شکر کنید که  مش مریم را سر راه مان قرار داده

تا هر روز با سوالش  کمی به فکر خودمان و عمر رفته مان باشیم

ایسه می خوای کوجه بشی ؟

 جدی ترین سوال دربرابر هرکس است

بیندیشید  واقعا  کجا داریم می رویم؟

  کجا هستیم و به چه کار مشغولیم؟

حالا سالهاست  آفتاب بر تکه سنگ جلوی مش مریم می تابد

در این میانه  مش مریم و سوالش حضور ندارند

چه مسافر شتابنده ای است انسان ؟

کو مش مریم ؟

کو سوالش ؟

ایسه می خوای کوجه بشی ؟

----------------------------------------------------------------------------------------

داستانک (ایسه می خوای کوجه بشی؟)  تقدیم  به سرکار خانم قائيني و دختر  گل شان ستاره خانم   و   خانواده محترمشان که از دوستان وفادار  و همراه همیشگی   هرانک هستند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه سیزدهم آبان 1387 و ساعت |
در ادبیات عاشقانه شکوه عاشق از معشوق امر رایجی است

شکوه  هرچه که باشد از دوست داشتن های شگرف  حکایت می کند

شکوه یار  نشان صداقت  اوست

به این دو بیتی زیر که ورد زبان مردم الموت است توجه کنید

عزیز طالقانم  سیب فروشی

                    نمی دانم  مستی یا بیهوشی

به همه  می رسی چارک فروشی

                    به من می رسی  مثقال فروشی

شکوه نگار از عزیز  از این مقوله است

این مثقال فروشی ها  شکوه صادقانه ای است

 که ریشه در دوست داشتنهای ناب ناب دارد

عاشق و معشوقی که حکایت عاشقی شان ورد زبان مردم کوهستانهای البرز است

وهمه آلام و امیال و آرزوهای خویش را در رفتارهای عاشقانه آن دو تفسیر می کنند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه یازدهم آبان 1387 و ساعت |

منطقیون می گویند :

 تعریف یک شی باید جامع و مانع باشد

جامع تمام خصوصیات دارنده

ومانع  تمام خصوصیات نداشته

بد شناساندن ،  فاجعه است  ظلم است درحق آن چیزی که بایستی معرفی شود

خواه آن چیز، یک کتاب ، تابلو نقاشی ،گنج ،انسان و.....باشد

مجهول ماندن ، بهتر از بد معرفی شدن است

مجهول ماندن ، بهتراز ناقص معرفی شدن است

یک گنج، کنج ویرانه همواره گنج است

گرچه ناپیداست  اما هویتش پایدار و ماندگار است

فاجعه آن روزی است که عتیقه شناسی  گنجی را بیابد  و خوب نشناسد ش

و برحسب حدس وگمان آ ن را بفروشد

خوب شناساندن هنر است  توانمندی است  قابلیت است

خوب شناساندن ریشه در عشق و ایمان وباورهای پاک دارد

خوب شناساندن شور ،عشق ، باور  و  اطمینان  می آفریند

خوب شناساندن یعنی موجودی یا شی راکه همانطور هست  وجود دارد بشناسانیم

خوب شناساندن یعنی  شناساندن یک شی‏ یک موجود باتمامی صفات خوب و بدش

بدشناساندن  یعنی موجودی یا شی را .. آنطورکه نیست  آنطورکه وجود ندارد معرفی اش کنیم

بدشناساندن عیب است عیبی که ریشه در حماقت و نادانی  دارد 

بدشناساندن  عیب است عیبی که بوی  بغض و کینه  می دهد

بد شناساندن  عقده  کنیه  دشمنی و نفرت به بار می آورد

حال مخاطب من خود قضاوت کن

 بین بد شناساندن و خوب شناساندن چقدر فاصله است

تفاوت  فاصله  زمین تا آسمان  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه یکم آبان 1387 و ساعت |
پرنده

کتاب شعری را دوستم اقای حامد کنی

تقدیمم کرد بنام (پرنده بودن ) اثری از

شاعر علی عباس نژاد حاوی غزل و چهارپاره ورباعی

نام کتاب منبعث از شعری است به نام (پرنده بودن )

بهتر دیدم دوستان ادب دوستم این مشت نمونه خروار را بخوانند

و انگیزه ای برای خرید و تهیه کتاب  شعر این شاعر شود

پرنده بودن و باران پرنده بودن وباد

پرنده بودن و تقدیر هرچه باداباد

سکوت در خور این لحظه های روشن نیست

بخوان بلند براین قله های  بی  فرهاد

اگرچه با عطش سوختن زمین گیرم

مرابه باد   غزل های خویش خواهی داد

تو با سرودن از آغوش  صبح می بری ام

به رقص دسته گنجشک  در مزارع

ومن دوباره همان دوره گرد خواهم خواند

سکوت ...زخمه...غزل...خط فاصله فریاد ...

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 و ساعت |
شب است

یک شب پاییزی 

خانه  کدخدا عزت مملو از مهمان بود

چند روزی می شد  کدخدا عزت از شهر قزوین برگشته بود

 هرشب چندنفری به خانه کدخدا می آمدند تا حال و احوالش را بپرسند

همسر ش مش نازبر  تا می توانست با سنجدو انگور فندق و گردو از مهمانان پذیرایی می کرد

اما از دست  مهمانان هرشب کدخدا  کلافه شده بود

یک شب که مهمانان رفتند

کدخدا سری به طویله حیوانات زد

مش نازبر از فرصت استفاده نموده  در طویله را از پشت قفل نمود و گفت :

عزت امشو(امشب) طویله می مانی تا صبح

شهر بشی ین یه مکافات  شهر بیا می ین یه مکافات دیگر

(رفتن به شهر یه مکافات داره  امدن از شهر هم مکافات دیگر)

این چه بساطی یه هر شو  هر شو(هرشب) مهمان

مونوم ادوموم  منی فکر هاکون

(من هم آدمم فکر من را هم بکن)

فردای آن روز کدخدا شرح حالش را به یکی از مهمانان گفته بود

خبر توی آبادی پیچیده و همه باخبر شده بودند

دیگر کسی کدخدا عزت نرفت که نرفت

کدخدا عزت گله کرده بود مون که بد نییم(نیستم) حساب نازبر را با مون (من)یکی نوکونیین(نکنید)

نازبر اواخر عمری گفته بود ندانوم(نمی دانم) جماعت آبادی چی بدی ازمون بدی ین (دیدن)

که منی خبر و احوال نیرن(نمی گیرند)

چشام  کور آبو(کور شد) اینقدر به در نگاه بکورد(کرد)

ننه جانی مرحوم گفته بود :

مهمان(دوست)  تا وقتی در خانه ای را می زنه(می کوبه) که به غرورش آسیب نرسه

جماعت آبادی کدخدارا دوست داشتون  که خبر و احوالش می تن (می گرفتند)

وقتی  که کدخدارا طویله انگتی(انداختی) انگار مردم آبادی را طویله انگتی

تو بایداز مردم آبادی  عذرخواهی بکونی(کنی) تا تی(تو) دری خانه بزنن(بکوبند)

کم محلی اهالی ریشه در رنجوری شان داره نازبر جان 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 و ساعت |

 

درهمان روزهایی که دومین  مجموعه داستانی نویسنده علی قانع به بازار نشر آمد .بنده نیز با ذوق و شوق این کتاب را خریدم  ودر ازدحام همه نقدها و بررسی ها ،یادداشتی براین مجموعه داستانی نوشتم و خواستم در وبلاگم "هرانک" پست نمایم  که تا امروز مجال نداد . آنچه که واضح و عیان است  نویسنده  قانع بعداز اولین مجموعه داستانی اش (وسوسه های اردیبهشت) اثری قابل توجه آفریده است .اثری که شاخصه آن ، روایت زندگی آدمهای دور از دسترس نیست بلکه آدمهایی که در پیرامونمان وجود دارندو با ما و درکنار ما زندگی می کنند  و این هنر خوب نویسنده است با نهایت دقت و تیز بینی و شمه ادیبانه اش آنهارا دیده و به نگارش درآورده است. نوشتن از رئالیسم همواره ستودنی است بقول پرفسور دنوشر "نویسنده ای را می توان نویسنده زمانه خطاب نمود  که با نهایت جسارت  از رئالیسمی که می بیند و تجربه می کند ، بنویسد "و نویسنده  قانع  داستانهایش روایت زندگی آدمهای دور از ما و غریبه با ما نیست  همه پدیده ها  ، اتفاقات ، شادیها ، اضطرابها  غمها  و... موجود در داستانها واقعی و باور کردنی است

ادامه مطلب را بخوانید


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیستم مهر 1387 و ساعت |
 

 

 

مش تیمور تنها  گاوش مریض حال بود

یک روز تمام  علوفه وآب  نخورده بود

ننه اش ، مش طاووس گفته بود :

ورزایی(گاو)  وضع خرابه ؟!

چرا ،نبری !

صحرا نبری  بدحال می شو

فردای آن روز تیمور گاورا راهی صحرا کرده بود

گاو مش تیمور لرزیده و مرده بود

مش طاووس شاکی گفته بود :

نگوتوم  ورزا را نبر صحرا  می میره ؟!

تیمور با مزاح گفته بود :

چشم ننه قول هادی یم ورزا را  از فردا  صحرا نبرم

غروب هنگام که لاشه گاورا از طویله بیرون کشیده بود

زیر لب غریده بود :

لامصب  امشو  گرگای ورس عروسیه

(لامصب امشب عروسی گرگهای آبادی ورسه)

تی لاشه خورن مونو و ننه را دعاکنن

(تورا می خورند گرگها و من و ننه را دعاکنند)

 

 

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت |
ادبیات چیست

دریک کلام

 ادبیات برآیند  احساس ها  عشق ها شورها  عاطفه ها  تجلی ها سنت ها 

خیال ها  اندیشه ها باورها   غم ها  شادیها و آرزوهای....

 یک خانواده  یک قوم یک طایفه  یک قبیله  یک ملت  یک قاره  است

مهم  این است یک  نویسنده  درهر موضعی که هست 

 این برآیند را با تکیه بر قلم متعهد  خویش به نسل و زمانه خویش بنمایاند

هرانک هم  برای خویش ادبیاتی دارد

اینکه نویسنده اش تاکنون  توانسته است تمام نمای ادبیات  خطه کوهستانی الموت

باشد  باید خوانندگان  و مخاطبانش نظر بدهند

منتظر نظرات دوستان اندیشمند هستم

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت |
 تلفن همراهش بارها زنگ خورده بود

او  نظاره گر  شماره هایی بود که بر روی

صفحه نمایش موبایل رقصان و متحرک بودند

دستانش توان فشار دکمه سبز مکالمه را نداشت

 دلخور و رنجیده بود

همین  برای جواب ندادن از نظر او کافی بود

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 و ساعت |