مادام اسپینا
گل مینای من
حال که دیوار برلین بین آلمان شرقی و غربی حائل شده است . و به خاطر سیاستهای دنیا طلبانه نازیسم از هم دور افتاده ایم. بهتر دیدم در این روزگار جدایی شمارا با شاعری ایرانی تبار آشنا کنم از من نخواه که دراولین نامه ام از او و زندگی اش برایت بنویسم. می خواهم خودت درباره این شاعر ریاضی دان فیلسوف مسلک، قضاوت کنی او هنوز که هنوزه شاعر محبوب من است
شاعری که رباعی های نابش به تمام زبانهای بشری ترجمه شده.افکار و نوع نگاهش عوام و خواص را به حیرت واداشته است
چون که عهده نمی شود کسی فردا را حا لی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه بسیار بتابد و نیابد ما را
راست می گوید :
مادام همانطور که خیام می گوید اصلا تعهدی نیست که فردا و فرداها باشیم فردا و فرداها همواره در هاله ای از ابهام و احتمالات پیش روی ما قراردارند .هیچ کس نمی داند فردا چه خواهد شد ؟ اما فردا با همه ابهاماتش هیجان آور و سوسه انگیز است همواره برای به تسخیر درآوردنش مارا وسوسه می کند تا برنامه ریزی و پیش بینی های لازم را داشته باشیم تا آن را برطبق آمال و آرزوهایمان محقق سازیم
حال که فردا مبهم است نباید زانوی غم در بغل بگیریم چراکه نقد امروز را داریم چراکه امروز با تمام جذبه اش در اختیار ماست باید بکوشیم دراین لحظات دل پر سودای خیال اندیش را خوشحال نگهداریم
اسپینای من !
یادت هست این تکه کلامم را
اکنون زیستن هنرمان باشد
بدون شک اگر همه آدمیان واجد هنر اکنون زیستن بشوند غم از رخساربشریت کوچ خواهد کرد و شادی و شادمانی جایگزین آن خواهد شد شاعر در مصرع بعدی علت خوش بودن در زمان حال را متذکر می شود گویا زمان سرایش رباعی شب بوده شبی مزین به نور معنوی مهتاب که شاعر در آن لحظات سرگرم تفکرهای ناب عرفانی بوده است وبه ما نهیب می زند قدر همچون شبی را بدانید چراکه مهتاب فردا و فرداها بسیار بردشت و دمن وکوه و صحرا بتابد و مارا نیابد
تابیدن و نیافتن چه تراژدی هولناکی !
جستن و نیافتن چه تراژدی غمناکی !
با خود می اندیشم
مهتاب قرنهاست بر زمین می تابد اما نیستند تماشاگران دیروز که اورا بنگرند و لبریز از شور وشادی شوند حال که فرصت اندک تماشای مهتاب به ما واگذار شده چرا غافل بنشینیم
خوب من یادت باشد
غفلت ،گناه نا بخشودنی است ومن وتو خوشحالیم تا اینجای زندگی در زمره غافلین نیستیم
اکنون شب بارانی آلمان فروخفته در ترس نازیسم را دریاب
دنوشر


