تبليغاتX
هرانک

 

از آن مستی شگفت که چشمم  کسی را نمی دید و گوشم فریادی ، آوازی و ناله ای را نمی شنید

دلم یک قلعه ی نظامی سنگی بود که درآن جز صدای سلاح و اسب و حماسه ی رزم و رجز شنیده

 نمی شد یک الموت بود ،آشیانه عقاب .

دل بزرگ و پولادین  او در سینه ام می زد  دلی که درهای آهنین  و استوارش  با قفل های سنگین  و

محکمی که از آغاز بسته بود و کلیدش نیز گم شده بود

قفل بود .

دلی که همچون حصار "الموت" جز خبر حماسه  کسی در آن نبود . به برج های بلند و استوارش کمند

هیچ پیوندی نمی رسید و از فراز باروهای قطورش که با سنگ خارا برآورده بودند ، تیر دورپرواز  هیچ

پیغامی  نمی گذشت .

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

۱-مطلب بالا نقل از کتاب  "هبوط در کویر "زنده یاد دکتر علی شریعتی  که درقسمت" با مخاطب های آشنا  کتاب سیالان بنده  نیز آورده شده است

۲-  از نگاه دکتر شریعتی قلعه  الموت بعنوان پایگاه مقاومت  اسماعیلیان الموت وحسن صباح و فدائیانش به دیده تکریم و تحسین آمیز توصیف شده است که نهایت تیز بینی و وسعت روشنگری اورا به اثبات می رساند

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه بیستم آذر 1388 و ساعت |

غساله را نام یک مطرب هندی دانسته اند و " سرو و گل و لاله " را نام دختران او نقل کرده اند

که سلطان غیاث الدین مصرع " ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود "را گفت و نتوانست آن را

تمام کند . شاعران مجلس  هم نتوانستند آن را به پایان آورند  چند بازرگان از اهل فارس صحبت

حافظ شیراز را به میان کشیدند و شاه سلطان غیاث الدین از آنان خواست که وقتی به شیراز می روند

 از وی بنام سلطان در خواست کنند بر مصرع سلطان غزلی بسازند

و او نیز ساخت و بعدها ان را به بنگاله فرستادند نزد سلطان غیاث الدین  

رونق عهد شباب است دگر بستان را                می رسد مژده  گل بلبل خوش الحان را

ای صبا گر به جوانان چمن بازرسی                خدمت ما برسان  سرو گل و ریحان را

گر چنین کند مغبچه  باده فروش                      خاکروب در میخانه  کنم   مژگان را

ای که بر مه کشی از عنبر سارا چوگان            مضطرب حال مگردان می سرگردان را

ترسم  این قوم که بردرد کشان می خندند           در سر کار خرابات کنند   ایمان را 

یار مردان خدا باش که در کشتی نوح               هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را

برو از خانه گردون  به در نان مطلب              کان سیه کاسه  در آخر  بکشد مهمان را

هر که را خوابگه آخر مشتی خاک است           گو  چه حاجت  که به افلاک کشی ایوان را

ماه کنعان من  مسند مصرآن تو شد                وقت   آن است که   بدرود کنی  زندان   را

حافظا می خور و رندی کن و خوش باش          دام تزویر مکن چون  دگران  قرآن   را

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت |

شب در کلام حافظ به مثابه یک  (رمز  ) بکار می رود

با مفهوم  هایی مواج  و گونه گون از همه مهمتر با  مفهوم (لحظه  های مکاشفه )این لحظه شهود  و

مکاشفه که حافظ در پار ه ای از تا ملات عرفانی خویش   از آن تعبیر به   (دوش )  می کنددر واقع  لحظه

ای است   بیرون از زمان چراکه  مکاشفه در نزد  عرفا با مقام تمکین ارتباط داردزمان به قول   مولوی 

منشا ء (تلوین) است عارف  در چنان  حالی از چنبره  زمان   وا می رهد واز قید  چون  و چرا   خارج 

می شودودرفضای بیخودی با تجربه های شگرف عرفانی روبرو می شود و مست از این سفر روحانی

به میا ن مخاطب بر می گردد و کلامش درهمه نسل هاو عصرها  ساری و جاری می شود بدون شک

شب بهترین و بی نظیرترین نقش را در شعر حافظ لسان غیب داشته است لحظاتی که هیاهوی روز به

پایان رسیده و عارف در خلوت خداخواهانه خویش  به انسان به جهان و خدا می اندیشد و درمقابل خیل

عظیمی هستند که شب شان مثل روزشان شلوغ است و فرقی با روز ندارد  

شب

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه سیزدهم آذر 1388 و ساعت |
همه جوانب را در نظر می گیری

تمام نتایج را پیش بینی می کنی

از چند  زاویه موضوع را بررسی می کنی

مطمئن  می شوی همان چیزی  اتفاق  می افتد که انتظارش را داری

دست  به کار می شوی تمام  همتت را به کار  می گیری

اما نتیجه ای که عایدت  می شود از آن راضی نیستی

کلافه از آنچه که اتفاق افتاده است آه و فغان  بلند  می کنی

خدایا  این حق  من  نبود

 بعداز مدتها  که به یاد آن حادثه غمناک  می افتی

با کمال  حیرت در می یابی که چه حکمتی  و مصلحتی در کار بوده است

آنگاه  از سر شوق  فریاد  بر می آوری

---------------------------------------------------------------------

ضمیمه :  درباره زنده یاد مهدی سحابی

---------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت |
ملا صدرا تمثیلی راجع به نور دارد که خواندنی است :

نور بر همه چیز  یکسان می تابد

بر نجاسات   قاذورات  زباله ها پاکی ها   ناپاکی ها .....

ولی  نور هیچ وقت از تابیدن  به نجاسات  نجس نمی شود

از تابیدن بر پاکی ها   هم  پاکی نمی پذیرد

نور شان  مستقل و مرتفعی دارد

نور یک سطح  بالاتری دارد گرچه با ما آمیخته است

ودر میان ما  آمده است

اما علو و رفعت خود را همچنان حفظ کرده است

از عالم بالاست که درمیان  ما خاکیان  زیست می کند

و همین طور است  شان انبیاء در میان عوام ناس

به قول  مولوی :

آهویی است در  اصطبل ستوران

بازی است  در ویرانه  جغد

نور نور ...........

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت |
 

درجایی که قرن ها وفرسنگها با اینجا فاصله دارد

دو جاده جنگلی ازهم جدا می شدند

من جاده ای که کم گذر بود برگزیدم

وتمام تفاوتها  ناشی از این انتخاب بود

 رابرت فراست که دارنده جوایز متعدد است به خاطر توصیف  شعر گونه اش  از مناظر روستایی آمریکا و روح انسان شهرت دارد وقتی  درباره "راه کم گذر " می نویسد مقصودش بسیار فراتر  از انتخاب راه معمولی است که کمتر از آن گذر می شود

اندرز فراست درتمام جنبه های زندگی ما مصداق دارد. به نظر  من اوبه ما توصیه می کند برای متحقق ساختن همه توانایی ها و استعدادهای بالقوه خویش ضرورت دارد که دیوار همنوایی و دنباله روی را فرو پاشیم و صرفا به دلیل انجام یک کار غالب  به وسیله غالب مردم آن عمل را در پیش نگیریم

خود فراست قرار بود یک کشاورز وکیل و سپس یک معلم شود او زراعت را آموخت و کنار گذاشت سپس برحسب میل و توصیه پدر بزرگش در دانشکده حقوق ثبت نام کرد تا وکیل شود اما ناگهان و به بهانه ناخوشی دانشگاه هاروارد را ترک کرد شاید به این دلیل که "راه کم گذر" نبود سرانجام شعر و شاعری را که از ژرفای قلبش برمی خاست سبب شد تا استعدادهای بالقوه اش را از قوه به فعل درآورد و دراین راه تفاوت بزرگی بیافریند

شعر فراست از شما دعوت می کند اگر راه زندگی خودرا همانند دیگران برگزینید متاعی برای عرضه کردن ندارید گرچه گدشتن از راهی که توسط غالب مردم طی می شود شمارا فردی سازگار هماهنگ پذیراوحتی فرهیخته معرفی می کند اما دراین راه از تفاوت وتحول نشانی نیست

بقول حضرت حافظ :

جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیستم آبان 1388 و ساعت |
از حکیم بزرگ فیثاغورث پرسیدند :

به چه علت دانشمندان بیشتر نزد ثروتمندان می روند

 وثروتمندان کمتر نزد دانشمندان می آیند ؟

حکیم گفت :

علت این است که دانشمندان قدر و ارزش ثروت را می دانند

اما ثروتمندان هرگز مقام و مرتبه دانش و حکمت را نمی دانند

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و یکم شهریور 1388 و ساعت |

 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه‌ی هما را

دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم به خدا قسم خدا را

به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را

مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را

برو ای گدای مسکین در خانه‌ی علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را

بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا

بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را

چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را

به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را

چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را

«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد و آشنا را»

ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

-----------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :شهادت مولای متقیان امام علی (ع) بر پیروان وشیعیان تسلیت باد

-----------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت |
                                                     عرفان نظری آهاری

کتابهای نویسنده خانم عرفان نظری آهاری را به دلیل

نگاه عرفانی ویژه اش دوست دارم از آنجا که هرانک در عرصه

فضای مجازی دغدغه ادبیات و معنویت دارد با این نویسنده

بیشتر آشنا شوید

کارنامه پربار  علمی و ادبی  تاثیر گذارش بسیار بسیار ستودنی است

هزار ویکبار عشق

سوابق علمی خانم نظری آهاری

 دیدگاه خانم آهاری درباره هری پاتر

رمانهای مذهبی وخانم آهاری

بامن تماس بگیر خداشعری از عرفان نظری

کتابهای جدید خانم عرفان نظری آهاری

جوانمردی  نام دیگر توست

داستانی زیبا ازخانم عرفان نظری

ادبیات دینی از دیدگاه خانم نظری اهاری

داستان هزاریک بار عشق

داستان فرشته فراموش کرد

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیستم تیر 1388 و ساعت |

ممکن از ناممکن می پرسد

خانه ات کجاست ؟

پاسخ می دهد :

در رویاهای یک نا توان

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : شعر از تاگور

------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه سی ام خرداد 1388 و ساعت |

خشکرود

به خاطر گذشته اش

سپاس نمی شود

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : شعر از تاگور

--------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه دهم خرداد 1388 و ساعت |

پرنده آرزو می کند

ای کاش ابر می بودم

و

ابر آرزو می کند

ای کاش پرنده می بودم

------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : شعر از تاگور

------------------------------------------------------------------------------------- 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه دوم خرداد 1388 و ساعت |
غزالی می گوید:

جماعتی بوده اند که بر شیر می نشسته اند

و از آن حذر نمی کرده اند اما این حکایت تورا نفریبد

که آن مقامات و کرامات  را شرط توکل بدانی و بدین فریب و بهانه

بی پروا و متوکل نمایانه نزد درندگان بروی

می پرسی نشان رسیدن به این مقامات چیست؟

آن کس که رسیده است نشان نمی دهد  و آن کس که نرسیده است

بنگرد که سگ خشمش رام وی هست یا نه !

اگر چنین هست شاید درقدم بعدشیرهم که سلطان وحوش است رام وی گردد  

----------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : احیاء علوم الدین کتاب الفقر و الزهد ص ۲۳۰-۲۲۹

------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت |

هر واقعیتی را طبیعت  و ماوراء طبیعتی است  مختص آن

طبیعت  گل  از آن  گلاب سازی است  که آن را به  چرخشت می اندازد عطرش را می گیرد

و منبع درآمد و گذران زندگیش می کند  اما ماوراء طبیعت گل  از آن  شاعر ظریف اندیش

 خیال پروری است  که  گل را خوب و عمیق و زیبا  و معنوی  می بیند و می سراید

طبیعت  چشمه رکن آباد  از آن حاجی قوام الدین  شیرازی است  که از سر چشمه الله اکبر

 تا پنج فرسخ زمینهای همجوارش  از آن اوست  اما  ماوراء طبیعت  چشمه  رکن آباد

  از حافظ لسان غیب شاعر صفتی است که  آن را گلگشت  مصلی  می بیند  و که غزلهای

  عارفانه و عاشقانه بی نظیرش  از آن  می شکفد

طبیعت   مسجد از آن خادم   زحمتکش  وفادارش هست  و ماوراء طبیعت 

مسجد از آن مومن  نمازگزاری است که در زیر  رواق های سبز پر از معنویت  آن

 سجده بندگی   بجای می آورد طبیعت  کتابخانه  از آن کتابدار پرتلاش  با نظمش هست

  که هرروز صدها کتاب  را منظم تو قفسه ها  می چیند  اما  ماوراء طبیعت

 کتابخانه  از آن محقق  و خواننده جستجوگری است که تشنه دانستن و شکفتن و آگاهی است

طبیعت  امام زاده  از آن  خادم پیر باوفایش هست  که از بین همه  مکانها  به در آمد مختصر

 آن مامن  پر از قداست و معنویت  دل خوش کرده است  و ماوراء طبیعت  امام زاده  از آن زائر

  مشتاق غریبی است که فرسخ ها راه آمده  تا  نهانی ترین رازهایش را - که همه را نسبت به دانستن

 ان بیگانه می داند - تنها با امام معصومش در میان نهد و گره از حاجات خویش وارهاند  و

 مست از این اتصال معنوی راهی دیار خویش گردد طبیعت  شمع  از آن جمع  ناهشیار ی هست

  تا شبی  درکنارش  خوش ، شاد ، مست و رقصان  باشند اما ماوراء طبیعت  شمع  از آن پروانه ای است

 که از طواف بر گرداگردش  خسته نمی شود و حتی ناباورانه  جان خویش را بر سر شعله های

  سوزانش  می نهد تا برآن جمع بفهماند  زیبایی  شمع را، فقط فقط  او  پیام مرموز شمع را

 تنها تنها او ، فهمید و دربرابرش  سوزان و بی تاب گردید 

طبیعت  امام علی (ع) از آن  بانوی آب و آینه "  فاطمه (س) "است  و ماوراء طبیعت علی

  از آن میثم تمار این شیعی فداکار که عشق  و ایمان را در سیمای علی دید  و فدایی نام  و راهش شد

طبیعت  حضرت  محمد(ص) از آن ام مومنین است  و ماورا ء طبیعت  محمد از آن

  سلمان فارسی  سرگشته آریایی تبار که  حقیقت را در  کلبه گلین  او یافت و منا اهل بیتی اش گردید

 

طبیعت  وبلاگ  از آن  برنامه نویس  و طراحش  هست   ماوراء طبیعت  وبلاگ  از آن  نویسنده

 خوش ذوق و توانایی  ا ست که با مطالب   و پستهای بی نظیر  خواننده را مشتاقانه  به فضای مجازی اش

  می کشاند  و آنهارا مست و سیراب  از نثرهای  وزینش می کند

طبیعت  هرانک  از آن  الموتی تبارانی است که در آن آبادی سبزو خوش آب و هوا که بویی

 از بهشت خداوندی دارد قرنها  و نسل ها  زیسته اند .ماوراء طبیعت هرانک  از آن  نویسنده علی

 رشوند است  که با قلمش  از آن، در فضای مجازی ، یک نگاه مستقل  عارفانه  وادیبانه ساخته است

 وبلاگی که طرفدار معنویت گذشته  در دنیای مدرن امروز است

طبیعت   کوه  سیالان  از آن  چوپانانی است  که  تمام سال را بر دامنه هایش  ییلاق و قشلاق  می کنند

   با کوه و سختی ها  و خاطراتش روزگار می گذرانند. اما ماوراء طبیعت  سیالان  از آن کوهنوردی است

 که به شوق  صعود  چشم به فتح  قله اش دارد  و به آن لحظه استثنایی  صعود می اندیشد که تمام

 کوه با همه عظمت غرور آفرینش  بر زیر پای  او بوسه می زند 

طبیعت  جویبار از آن باغبانی است که  درختان  باغ را از شراب جاری آن مست می سازد

 و ماوراء طبیعت جویبار از آن  تماشاگری است  که  گذر عمر را در روانی و شتابندگی  آن  می بیند

طبیعت   طلا  ازآن  زنی است  که میزان دوست داشتن همسرش را به تعداد آن می بیند  و

 ماوراء طبیعت طلا از آن نویسنده  نکته بینی  است که گرانبهایی وقت و زمان را به آن تشبیه می کند  "

 وقت طلاست "

طبیعت کلیدر از آن  خراسان تبارانی است  که در آن آبادی قرنها زندگی می کنند  و ماوراء طبیعت کلیدر

 از آن نویسنده  محمود دولت آبادی است  که از آن  یک  شاهکار ادبی  ساخته است  اثری که تاریخ

 فرهنگ و فولکور را  به زیبایی  در خود جای داده است 

------------------------------------------------------------------

--------------------------------------------------------------------

بدون شک هر واقعیتی را طبیعت  و ماوراء طبیعتی است مختص وبرازنده  خودآن ؟!

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 و ساعت |

ای سبزه کوچک

گام های تو  کوتاه است

اما زمین  زیر پای تو ست

------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : شعر از تاگور

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 و ساعت |
از حسن بصری پرسیدند :

چرا جامه ات را نمی شویی ؟

گفت :

چندان عجله آخرت دارم که به این کارها نمی رسم!!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :المحجه البیضا ج۷  کتاب الفقروالزهد ص۳۶۴

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 و ساعت |

ای شب تار

زیبایی تورا

همچون زیبایی معشوقی که

چراغ را خاموش کرده

احساس می کنم!!

-----------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : شعر از تاگور

------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت |

برای من آشنایی با استاد خانم زهرا پیشرفت ، سعادت  بس بزرگی است . او که به موازات طی  مدارج عالی آکادمیک،  قله های عرفان را درنوردیده و یک نگاه  اشراقی  منحصر بفرد در آثار مکتوبش به چشم می خورد .

استادزهرا پیشرفت  بی انتساب  به پدر بزرگوارش "زنده یاد  هادی پیشرفت شاعر معاصر  متخلص به رنجی " انسان بزرگی است  احترام من به ایشان ناشی از شناختی است که این روزها با مطالعه  آثار   و وبلاگ  وزینش  به دست آمده است  اما بدون شک  طینت پاک  خانوادگی وداشتن پدر شاعر عارف مسلکی در شکل گیری  شخصیت عارفانه او  موثر  بوده و هست قصد دارم  در آینده ای نزدیک مصاحبه ای با این مادر فرهیخته و اندیشمند  داشته باشم

این روزها استاد گرامی به دلیل بیماری  از فعالیت در عرصه وب  ازطرف پزشک معالجش  منع شده است

 از خداوند متعال  سلامتی ایشان را  خواهان و خواستارم

آثار تالیفی استاد پیشرفت

1-راز گل سرخ (مجموعه شعر ) ناشر انتشارات پیام آزادی

2- خاطرات خانه پدری "  ناشر انتشارات پیام آزادی

3- چند خاطره کوتاه از کشور پاکستان انتشارات رضویه

4-سرو در خون نشسته(غمنامه سیاوش ) سازمان فرهنگی هنری شهرداری تهران

5- خاطرات خانه پدری 2 انتشارات دستان

                                    وبلاگ آب و آینه استاد پیشرفت 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و نهم فروردین 1388 و ساعت |

سیم  عذار  می گوید :

اولین عدالت  خداوند " مرگ " است

چراکه مرگ،  فقیر و غنی  ، سیاه و سفید ،زیبا و زشت ،پهلوان و ضعیف ، دارا و ندار ،  پادشاه و رعیت ، حاکم و شهروند ، زن و مرد، دوست و دشمن ، خویشاوند و بیگانه ،جوان و پیر ، کارمند و رئیس ،  بیمار و سالم  و....... نمی شناسد و  همه را دربر می گیرد

 مرگ  بلا و مصیبت همه گیر است ، مرگ  بزرگترین مجهول  بشریت  است ،حتی  در جهلش  نیز  عدالت است 

سیم عذار که  ولع دانستن را در چشمانم می بیند، ادامه می دهد :

دومین  عدالت  خداوند " روز قیامت " است

 روزی که  مو از ما ست کشیده خواهد شد  و ذره ای  عمل خیر  و شر   از دیدگان تیزبین  خداوند پنهان نمی ماند  و اوبا حسابرسی   دقیقش  به حد کفایت و لیاقت  به مخلوقاتش  پاداش  خواهد داد  آن روز بدون شک محقق  خواهد شد  روزی  که  خداوند اگر از حق الله بگذرد از حق الناس نمی گذرد.

سیم عذار که صحبتش به پایان می رسد  نوع نگاهش را می ستایم  همین نگاه برای خوب زیستن وپاک  ماندن  کافی است  چراکه  او به تنهایی واجد تمام فضیلت های ناب  یک انسان بزرگ است انسانی  که بی آنکه سواد آکادمیک داشته باشد  صاحب حکمت است ،نوری که خداوند بر قلب بندگان خاص و عزیزش می تاباند .

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : مقالات خوب را از قسمت پیوند های روزانه  بخوانید

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت |

اگر قلم را از نویسنده  ، عابد  را از معبد ، طلوع را از خورشید ، غروب را از افق،پرواز را از پرنده ، اسباب بازی را از کودک ، تپش را از قلب ، نبض را از رگ ، تبسم را از لب ،سکوت را از شب ، امید را از دل ،  رویش را از بهار ، عاشق را از عشق، زن را از آینه ، اذان را از موذن ، زائر را از امام زاده ،  راه را از مسافر ، فریاد را از معترض، شمع را از پروانه ،  باغ را از درخت ، نوازش را از نسیم ، دریا را از موج ، برف را از زمستان ، شعر را از شاعر ، پول را از کاسب ، صدارا از خواننده ، نگاه را از چشم  ، اخم را از ابرو ، ماشین را از راننده ، کوه را از کوهنورد ، مهر را از مادر ، پیرو را از امام ، اسلحه را از سرباز ، باران را از ابر ، انتظار را از شیعه ، مهراوه را از بودا ، کنفوسیوس را از چین ، ارسطورا از منطق ،تاگور را از هند ، زیبایی را از یوسف ، عشق را از زلیخا ، ترس را از زاهد ، آهورا از صحرا ، خاطره را از یاد ، نمک را از نمکدان ، نور را از خورشید ، عصیان را از رود ، غرور را از کوه ، عقاب را از الموت ، سیالان را از البرز ، نجابت را از اسب ، هرانک را از رشوند ، دنوشر را ازمادام  نیرسن ، صبر را از ایوب ، معصومیت را از صبح ، ناز را از معشوق ، راز را ازمحرم ، سایه را از بید مجنون ، شیرینی را از نبات ، نظم را از ناظم ، ملوسی را از بره ، دلشوره را از منتظر ، ایوان را از خانه ، کتاب را از قفسه ، روح را از جسم ، رباعی را از خیام ، ارغنون را از فارابی ، دهخدا را از لغتنامه ، فال را از حافظ، عزیز را از نگار ، لیلی را از مجنون ، شیرین را از فرهاد ، اودیسه را از هومر ، کمدی الهی را از دانته ، برزخ را از بئاتریس ، آتش را از پرومته ، دانایی را از بزرگمهر ، صداقت را از بهلول ، کویر را از شریعتی ، شاندل را از مادام دولاشاپل ، یک عاشقانه آرام را از نادر ابراهیمی ،شعر پرواز را ازمادام  اسپینا ، شازده احتجاب را از گلشیری ، اشک یتیم را ازپروین  اعتصامی، ماهی سیاه کوچولو را از بهرنگی ،حیدربابا را از شهریار ، بنفشه کوچولو را ازپروین  سلاجقه،گلشن راز را از شبستری ،راز گل سرخ را از استاد پیشرفت ، شعر کوچه را از مشیری ،طنزرا از ملانصرالدین ،موش و گربه را از عبید زاکانی ، مائده های زمینی را از آندره ژید ، ، ماراتن  را از دونده ،  آزادمنشی  را از حر ، ثروت را از قارون ، جنگ را از تاریخ ، نهج البلاغه را  از علی ، کعبه را از حاجی ، قبله را از نماز گزار ، ستیغ را از کوه ، طوطی را از هند ، نان را از تنور ، دستور را از مدیر ،اطاعت را از مرئوس ، ماشین حساب را از حسابدار ، تلفن را از منشی ، تردید را از تصمیم گیرنده ، انعکاس را از آینه ، میزان را از ترازو ، قامت را از سرو ، کتاب را از خواننده ، خیال را از شاعر ،سوژه را از نویسنده ، غرش را از رعد ، درندگی را از گرگ ،مناره را از مسجد ، ایمان را از مومن ، سبزه را از جالیز ، صعوبت را از صخره ، و.......................................................................................................................................

........................................................................................................................................

اگر همه اینهارا بی هم ، بدون هم  و بی وجودهم  فرض کنیم  طبیعت و تاریخ و فرهنگ  زباله دانی بیش

 نخواهد بود  ترکیب متوازن  این هاست  که بهانه خوب زیستن و عشق ورزیدن است 

آیا این ترکیب متوازن اشیا و آدمها و دنیای پیرامون تورا به فکر و اندیشه وا نمی دارد ؟!! 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 و ساعت |

مزرعه نودر درست  پشت  آبادی هرانک واقع شده است

بیشتر  گندم و جو  آبادی از این مزرعه برداشت می شود

زمین دیمزار ما بر تمام مزرعه نودر  مسلط است

طوری که از آنجا به خوبی اهالی هرانک  را که برروی زمینهای شان کار می کنند

می توان دید و حضور و غیابشان کرد .برعکس اهالی هم بخوبی  مارا می بینند

ومی توانند  حضور غیاب مان کنند

پدر  به همراه  برادران حسابی مشغول گندم چینی بود   

وقت نمازظهر که می شد  به دره  کم شیب  سمت چپ زمین مان می رفت

پدر سالها آنجا  نماز می خواند

یک روز  علت نماز خواندن در دره را  از او پرسیدم

گفت :

پسر جان زمین ما تو دید همه است اینجا هرکار که بکنیم در معرض دید اهالی است

آن دره  از دسترس  نگاه اهالی به دور است . خلوت و سکوت خوبی دارد

نماز خلوت آنجا را دوست داروم وبه دلوم می نشینه 

با خود می اندیشم

چهار سال است که دیمزار زمین، بعداز فوت پدر کشت نمی شود

بدون شک  او تنها عابد آن دره بود و خواهد بود

مزرعه نودر هرگز  عابد خلوت گزین پرتلاش صادقی همچون او نخواهد دید
+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه هفدهم فروردین 1388 و ساعت |

فاجعه آمیزترین ،زشت ترین و شنیع ترین  شکنجه ها "صلیب " است .

در متنی از سیسرو (کتب مقدس )  از صلیب  به عنوان" مجازات شنیع " نام برده است

حضرت مسیح(ع) را با صلیب مصلوب کردند که بدترین  شکنجه در عوالم انسانی است

اما با این وجود ، امروز مردم آن را به سینه شان آویزان می کنند

قابش می کنند ، می بوسند  و به عنوان نماد مذهبی  از آن استفاده می کنند

یادشان رفته  که در برابر یک آلت شکنجه ایستاده اند

یادشان رفته که حامل  فاجعه آمیز ترین شکنجه  بشریت  هستند

پرفسور دنوشر در اینجا می نویسد :

زمان در گذر شتابان  خویش چه  چیزها  را، وارونه جلوه نداده  است!

تقدس  صلیب  در زمانه  ما  بدون شک از این مقوله است 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه چهاردهم فروردین 1388 و ساعت |

 

برگ آنگاه که عشق می ورزد

گل می شود

وگل  آنگاه که می پرستد

میوه می شود

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : شعر از تاگور

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت |

از صالحان پیشین منقول است

 که اگر در طول سال به نقصان مالی یا جسمی مبتلا نمی شدند  هراسناک می گشتند

می گفتند نمی شود که مومن در طول چهل روز به ترسی یا بلایی  گرفتار نیاید

عمار یاسر  همسری گزید و دید که هیچ بیمار نمی شود  اورا طلاق داد

زنی را نزد  پیامبر اکرم (ص)  وصف کردند  او برآن شد که با وی ازدواج کند

گفتند این زن تاکنون  مریض نشده است  پیامبراکرم (ص) فرمود:

 دیگر اورا نمی خواهم 

--------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : منبع  احیاء علوم الدین  ربع چهارم   کتاب الفقر و الزهد

---------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت |

می گویم :

خدارا شکر  باران می آید

می گوید:

خدا کند باران نیاید  تازه ماشینم را شستم 

 

i said

"thank god  it s raining"

he Said

"god  grant that  no to come rain because  I wash my car  now"

------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :میلاد رسول اکرم (ص) و امام جعفر صادق (ع) بر مسلمانان و شیعیان مبارک باد

------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت |

ننه صاحبه، مادربزرگ  مادری ام

تا زمانی که زنده بود، این دعا ورد زبانش بود.

خدایا من را از دست و پا نینداز !

آن وقتها  نوجوان بودم  ، معنی حرفش  را خوب ، نمی فهمیدم

یک روز ازننه  پرسیدم

خدایا من را از دست و پا نینداز، یعنی چه ؟

گفت :

یک انسان  زمانی ، در نزد خود و خویشاوندا نش  عزیز و محترم  است

که خود از پس انجام  وظایف روزمره زندگی خویش برآید

ودر رفع آن محتاج کمک دیگران   نباشد

پیر خانه نشین  که توانایی  راه رفتن و برخاستن  تا دستشویی ندارد

نه تنها سعادتمند  نیست

بلکه ترحم انگیز و رقت آور است

الان که دارم از ننه صاحبه  می نویسم ، دعای مکرر او، نیز  مستجاب شد

بی آنکه از دست و پا بیفتد، آبرومندانه  دار فانی را وداع گفت

+ نوشته شده توسط علی رشوند در یکشنبه چهارم اسفند 1387 و ساعت |

زمان دانشجویی هربار که الموت می رفتم

صاحبه ننه ، مادر بزرگ مادری ام به من  می گفت :

علی آقا، درس بخوان وقتی ننه فوت کردم   سرقبر من بیا و   قرآن بخوان

حدود چهارده سالی می شود که  او دار فانی را وداع گفته است

هر وقت مزارستان هرانک  می روم

اختصاصی و سفارشی سوره کوچکی از  قرآن برای او می خوانم

یک روز که مشغول خواندن  قرآن برای او بودم

در مخیله ام گذشت که

 آیا او  از قرآن خواندنم خرسند می شود ؟!

آیا قرآن خواندنم برای او که دستش از دنیا کوتاه است توفیری می کند ؟!

شب  اورا با سیمای مهتابی اش خواب  دیدم

خوشحال و خندان از کوچه باغ بالا می آمد ،آن چنان که  در زمان حیاتش، ندیده بودم

چهره  خندانش  جوابی بود بر سوء ظن من

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 و ساعت |

عشق های راستین  همواره  روبه سوی معشوق دارند

عشق ذلیخا به یوسف از زیباترین نمودهای عشقی بشریت است

عشقی که برای اثبات وفاداری و صداقتش  ، همه تبارهای خانوادگی ، اشرافی

 و همسر آمونی خویش را  فدا می کند تا به ندای دلش  جواب دهد

عشق ،  عرف  ، سنت  و قانون و هنجار ..... را می شکند

عشق ناب اگر بارقه اش  بر دلی بتابد  دیگر همسر  و فرزند  و عزیز مصربودن 

 زیبای زیبایان بودن .....همه تعلقات  در برابرش  حقیر ، ناچیز و بی ارزش  می شوند

عشق به  قضاوتهای اطرافیان ، چشم غره های  اطرافیان،  به پچ پچه کردنهای اطرافیان ، ....

توجهی ندارد وقعی نمی نهد  ، اعتباری  قائل نمی شود .

برای همین است  عشاق راستین کم اند و از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کنند

عشق  انقلاب  دل است بر عقل

عشق انقلاب درون است بر برون

عشق تسلط آتش است  بر آب

چگونه بگویم  مخاطب من  ای خواننده  خوب و وفادار هرانک

عشق چهره برانداز است  عشق تسلط دل است ،برتمام اعضاو جوارح  انسان

عشق صادق  از فراق  زجر می کشد  از بی اعتنایی  هلاک می شود

عشق ، ملاک  ،معیار  و میزانش ،معشوق  ا ست

بخشش یوسف  اورا به وجد می آورد

 و می گوید :

"حال که یوزار سیف  می بخشد من هم  بردگان و غلامان را می بخشم "

وقتی درکاخ وسایل آرایش و زینتی اش را به غارت می برند

می گوید :

"اینها بدون یوزار سیف ارزشی ندارند بگذار دزدان ببرند "

چشم ها که دارند  کور می شوند 

 می گوید:

 "چشمی که یوسف را نبیند بزار کور شود "

واین یعنی  تجلی عشق ناب در قامت یار

بدون شک  عشق ذلیخا و  یوزارسیف  از این مقوله است    

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه هجدهم بهمن 1387 و ساعت |

 

از شعله

به پاس روشنائیش

سپاس گذاری کن

اما چراغدان را نیز

که همیشه صبورانه در سایه می ایستد

از یاد مبر

"تاگور "

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :

 همیشه به تاگور به دلیل نگاههای ژرف عرفانی نابش حسودیم می شود بخاطر همین نگاههای منحصرد بفردش  به"خدا  انسان و جهان  " چقدر در خلوتهای عرفانی ام اورا ستوده ام و عزیزش داشته ام او بدون شک فاتح قله های معنویت است تاگور افتخار مشرق زمین است در پستهای آتی جملاتی را  از تاگورخواهم  آورد تا ادعایم را به شما دوستان عارف نیک اندیش ثابت کنم

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه هفتم بهمن 1387 و ساعت |
 

صوفی با مریدش دریکی از صحراهای آفریقا سفر می کردند

شب که شد  خیمه ای بر افراشتند

مرید گفت : چه سکوتی !!!!

مراد گفت :

هرگز  نگو چه سکوتی

همیشه بگو

نمی توانم به صدای طبیعت گوش بدهم

--------------------------------------------------------------------------------------------------

منبع :کتاب " قصه هایی برای  پدران فرزندان و نوه ها "  نویسنده پائولو کوئیلو   مترجم آرش حجازی

---------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه چهارم بهمن 1387 و ساعت |

خرچنگ را گفتند :

به كجا  مي روي ؟

گفت :

به چين و ماچين

گفتند :

با اين راه و روش !!!!

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 و ساعت |
 

پائولو کوئیلو  در مکتوبش می نویسد

در صحرای موجاوه به همراه دوستم درحرکت بودیم

درفاصله دوری از ما شی درخشان پرنوری وسط صحرا می درخشید

جذبه نورانیتش  مارا وسوسه نمود  از مسیرمان منحرف شده تا ببینیم آن شی  چیست ؟

بیست کیلو متر  راه پیمودیم تا به نزدیک آن شی رسیدیم

فکر می کنید  چی بوده باشد بهتر است ؟!

قوطی کنسروی بود که غبار  داخلش براثر تابش خورشید متشعشع شده بود

با خود اندیشیدم

در مسیر زندگی هریک از ما   اهداف کاذب درخشانی وجود داشته وهست

که بسیار وقت و عمر مارا تلف کرده ومیکند

وقتی با نهایت  تلاش و امید و دلبستگی بدان  می رسیم

می یابیم که آن هدف  و آرزو  چیزی نبوده است که به آن رسیدیم

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه بیستم دی 1387 و ساعت |
 

ایستاده  بود صف غذای عاشورا

یکی  پرسیده بود  :

 ببخشید مذهب شما چیست ؟

گفته بود :

 زرتشتی ام

باز سوال کرده بود :

چرا اینجا و این صف پر ازدحام وشلوغ  ایستاده اید

جواب داده بود :

ایستادم تا  قیمه نذری امام حسین (ع)را بگیرم  تبرکه؟

واو  متعجبانه پرسیده بود :

مگر شما به امام حسین اعتقاد دارین ؟!

جواب داده بود :

  صدالبته که امام حسین(ع) را دوست داریم و بهش معتقدیم

او گرچه در دین مانیست

اما در دید ما هست   

کسی که در این قرنهای متوالی شهادتش این همه شور انداخته

 حتما مقدس و متبرک و لایق احترام است 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه هفدهم دی 1387 و ساعت |
شخصی تعریف می کرد

من اصلا به وجود اجنه اعتقاد نداشتم

تازه معمم شده بودم  و ایام محرم رفته بودم  الموت

برنامه روضه خوانی ام را طوری تنظیم کرده بودم

که نماز مغرب و عشا را  آبادی  سفید در می خواندم

وبعداز آن سوار الاغی که اهالی دراختیارم گذاشته بودند

راهی  آبادی یارفی می شدم

یک شب در باره جن و جنیان بحث شد و من آن شب به کل وجود آنهارا نفی  کردم

 جن خرافه ای بیش نیست

 اجنه ساخته ذهن انسان است

اجنه وجود خارجی ندارند

طبق روال هرشب سوار الاغ سفید می شدم  و از شاهرود می گذشتم

اما آن شب الاغ  تا وسطای شاهرود آمد  یک دفعه ایستاد وزبان بازکرد :

آشیخ  تو امشب سر منبر  وجود جن را انکارکردی ؟!

بدان من از تبار جنیانم ؟!

از هوش رفتم

  چشم  واکردم خودم را در مسجد یارفی درحلقه اهالی دیدم

گفتند :

شیخ چه شده است ترا  خدا بد ندهد ؟

گفتم :

آنچه که کشیدم از نفی جنیان بوده است

من نفی کردم چنین بلایی سرم آمد تجربت باشد که شما نفی نکنید

داستان را مفصل برای اهالی گفتم  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت |

دخترم نگین کوچولو با ذوق و شوق کودکانه

اسامی دوازده امام را که این روزها یاد گرفته برایم تکرار می کند

اول امام علی (ع)

دوم امام حسن (ع)

سوم امام حسین(ع)

......................

........................

دوازدهم امام مهدی (عج)

اسم هریک از امامان که آورده می شود

زندگی و سرنوشت شان دربرابرم مجسم می شود

تصور آن همه تلاش  مبارزه  ایمان مجاهدت  شهامت دانایی

آگاهی عزت و کرامت  عبادت و شهادت  عدالت و امامت .....مرا به تفکر وا می دارد

به یاد جمله امانوئل کانت می افتم

آنگونه باش   که به دیگران بگویی  مثل من باش

باخود می اندیشم

تنها این بزرگواران  و بزرگ مردان تاریخ بشریت  شایسته تمجید و تقدیرند

آنانکه  تمام هم و غم شان  رفع تیره گی ظلم از رخسار جامعه بشریت بوده وهست

ظلمی که هم اکنون در غزه بیداد می کند

--------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : مطلب امام بودن را تقدیم می کنم به کودکان  نوار غزه که این روزها شادی

از کوچه ها و خانه هایشان رخت بر بسته است

--------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 و ساعت |

 

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید

- اگر بگویی  خدا کجاست  یک سکه به تو میدهم

ملانصرالدین جواب داد :

اگر بگویی خدا کجا نیست  دوسکه  به تو میدهم

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه یازدهم دی 1387 و ساعت |

از عمروبن الحارث رافعی آورده اند که گفت :

در مجلسی بودم نزد دوستی وبا ما جوانی بود

عاشق کنیزکی آوازه خوان

آن کنیزک هم در مجلس  حاضر بود

قضیب را برگرفت و این آهنگ را بخواند

علامه ذل الهوی علی العاشقین البکاء

                          ولا سیما عاشق اذا الم یجد مشتکی

        (گریه عاشقان  خاصه عاشقان که جایی برای شکایت نیابند

نشان ان است که سخت  مقهور عشق شده اند )

آن جوان گفت : نیکو گفتی بانوی من

اچازه می دهی بمیرم

گفت سرافرازانه بمیر

جوان سر را به بالین نهاد  و دهان و چشمانش را بست

اورا تکان دادیم   دیدیم مرده است

---------------------------------------------------------------------------------

منبع   : المحجه البیضاء  ج ۸  کتاب المحبه  و الشوق الرضا  ص۷۵

----------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه دهم دی 1387 و ساعت |

شمع

گفت :

فراموشم کن

گفتم :

من شمع برافروخته ی معبد دل تو هستم

اگر می توانی  خوب من

تو خاموشم کن

+ نوشته شده توسط علی رشوند در جمعه ششم دی 1387 و ساعت |

به قول شمس تبریز

آن خطاط سه گونه  خط نوشتی

یکی او خواندی و لاغیر

یکی را هم او خواندی و هم غیر

یکی نه او  خواندی  نه غیر

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه پنجم دی 1387 و ساعت |
                                                    عرفان نظری آهاری

کتابهای نویسنده خانم عرفان نظری آهاری را به دلیل

نگاه عرفانی ویژه اش دوست دارم از آنجا که هرانک در عرصه

فضای مجازی دغدغه ادبیات و معنویت دارد با این نویسنده

بیشتر آشنا شوید

کارنامه پربار  علمی و ادبی  تاثیر گذارش بسیار بسیار ستودنی است

سوابق علمی خانم نظری آهاری

 دیدگاه خانم آهاری درباره هری پاتر

رمانهای مذهبی وخانم آهاری

بامن تماس بگیر خداشعری از عرفان نظری

کتابهای جدید خانم عرفان نظری آهاری

جوانمردی  نام دیگر توست

داستانی زیبا ازخانم عرفان نظری

ادبیات دینی از دیدگاه خانم نظری اهاری

داستان هزاریک بار عشق

داستان فرشته فراموش کرد

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 و ساعت |
جمعه گذشته دخترم نگین کوچولو را برده بودم

به بوستان  مینودر

طبق عادت همیشگی اش اول رفت سراغ تاب بعد سرسره وآخر سرهم آلا کلنگ

ظهر بود و بوستان از هیاهوی کودکان خالی بود

زن و شوهری با دختر کوچولوی شان به ما ملحق شدند

دختر ک - که سیما صدایش می کردند- به شتاب از نردبان سرسره بالا رفت

در آخر ین  پله نردبان تعادلش به هم خورد و نزدیک بود سقوط کند

بلند و بی تاب وبا  هیجان شیرین کودکانه صدا زد :

یا امام علی 

یا امام  علی 

پدر و مادرش به سرسره نزدیکتر شدند

اما او بی توجه به آنها تقلا کرد و موفق  شد 

برایم  بسیار جالب و تامل برانگیز بود

او دراین سن و سال کم حب علی خواهی اش پر رنگتر از حب پدر و مادرش بود

و جالبتر و تامل برانگیز تر اینکه

درلحظه  بهم  خوردن تعادل  و سقوط  استمداد خواهی اش از امام علی بود

نه از پدر و مادرش

آفرین گفتم  بر روحیه  پاک کودکانه اش

بعداز آن اتفاق  هربار که سیما از نردبان سرسره بالا می رفت

اورا فرشته ای می دیدم  با هاله ای نورانی در پیرامونش

که شعاع آن  فضای سبز بوستان مینودر را عرفانی و مقدس کرده بود

----------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت :  هرانک عید سعید غدیر خم را بر شیعیان  و مسلمانان  تبریک عرض می نماید

----------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 و ساعت |
سنون عاشق آورده است

در میان همسایگان ما مردی بود

کنیزکی داشت که بغایت عاشق وی بود

آن کنیزک بیمار شد  و مرد برای او آش پخت

در حین بر هم زدن  آش  کنیزک آه کرد

مرد چندان بی تاب شد  که کفلیز از دستش افتاد

و با دست خود چندان  آش را برهم زد

که گوشت انگشتانش فرو ریخت

کنیزک دستش را دید و گفت :

چرا چنین است ؟!

گفت :

همه بخاطر  آه  تو بود

------------------------------------------------------------------------------

منبع :احیاء العلوم الدین   ربع چهارم   کتاب الفقر و الزهد  ص۲۲۷

------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده توسط علی رشوند در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 و ساعت |

داود طایی ظرف آبی داشت

سر پوشیده  و در آفتاب نهاده

که همواره  از آب گرم و ولرم  می خورد و می گفت :

هرکه لذت آب  خنک را بچشد

رفتن از این جهان  بر او گران خواهد آمد

-----------------------------------------------------------------------------

منبع : احیاء العلوم الدین   ربع چهارم  کتاب الفقر و الزهد   ص۲۲۵

-----------------------------------------------------------------------------

پی نوشت : حکایات عرفانی  که در هرانک  آورده می شود  تلاشی است برای نشان

دادن  ویژگی  عرفا  و احوالاتشان   که در معرض نقد شما مخاطبان قرار گیرد

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت |

ابوعلی رودباری نقل می کند :

چندین بار بزرگ شکر خرید و حلوائیان و شیرینی پزان را گفت:

تا دیواری از شکر ساختند کنگره دار

ومحرابهایی درست کردند نهاده بر ستونهای منقوش

همه از جنس بلورین شکر

آن گاه صوفیان را خواند  تا آن دیوار  و محراب را ویران کردند

و شکر ها را خوردند  و بردند

راستی چرا  ابوعلی رودباری دست به چنین کاری زده  است ؟

چه راز شگفتی در این عمل نهفته است ؟!

منتظر نظر عارفانه شما دوستان اندیشمند هستم

----------------------------------------------------

منبع :المحجه البیضاء  ج۳  کتاب آداب الاکل  ص۵۰

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 و ساعت |
ابوعلی رودباری(از عرفا) حکایت می کند

کسی ضیافتی بر پاکرد و درآن هزار چراغ افروخت

کسی به او گفت :

اسراف کردی

پاسخ داد :

 داخل شو  هرکدام را که برای خدا نیفروختم خاموش کن

آن مرد رفت  و هر قدر  کوشید نتوانست  هیچ یک از آنها را خاموش کند

منبع : المحجه البیضاء ج۳ کتاب آداب الاکل ص۴۹

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت |
 

کعبه

این عید بر عاشقان مبارک باد

دوستان بر سر جای اولم برگشتم من این قالب هرانک را به دلیل

فضای قالبش که رنگ سبز (که از نظر الموتیها نشانه خویشاوندی است)

و سیب قرمزش که نشانه سیب قرمز باغهای الموت است بسیار دوست دارم

خدرا شکر که  رمز وبم را پس دادند و دراین عید بنده هم لبخند بر روح و جوارحم نشست

+ نوشته شده توسط علی رشوند در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 و ساعت |
دوستم  می گفت :

درآبادیشان  درخت انجیری است

  که درست وسط قبرستان روئیده است  

درخت از قضا بسیار پربار وپر محصول می باشد

سالها پیش مردم آبادی ورس اعتقادی داشتند  

هرکس جز  خانواده سید (تنها سیدآبادی  ) انجیر این درخت را بخورد 

سنگ می شود

ریشه این اعتقاد به گذشته های دور برمی گشت

کسی علت و دلیل ان را به درستی نمی دانست

بنابراین در آبادی ورس 

هیچ کس جز خانواده سید جرات خوردن انجیر را نداشتند

تا اینکه یک روز تابستانی  چوپان آبادی از شدت گرسنگی دست آویز

درخت انجیر مقدس می شود  و یک شکم سیر انجیر می خورد

بی آنکه سنگ شود

بی آنکه مرضی دل دردی ... عارضش  شود

بعداز  عصیان چوپان  انجیر از انحصار خانواده سید آبادی به در آمد و از آن همه شد

مردم آبادی  هر وقت نظرشان بر درخت انجیر  می افتد مزاح وار  می گویند:

دهها سال اعتقاد سنگ شدن ازخوردن  انجیردرخت مقدس

 ما را از لذت انجیر  بی بهره کرد

حال اگر زرف و عمیق بنگریم

چقدر اعتقادات کاذب مارا از لذت حیات و نشاط

که حق مان بوده  واست  دور کرده است

این چیزی است که به طور جدی باید درباره آن اندیشید

+ نوشته شده توسط علی رشوند در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت |
آشغال

تصور کنید یک روز گرم و آفتابی رانندگی می کنید

همه شیشه ها و سقف اتو مبیل باز هستند

چراغ راهنمایی قرمز می شود

اتو مبیل ها در اطراف شما ترمز می کنند

کسی در ماشین کناری شما خم می شود  ویک بسته آت و آشغال را

از اتو مبیلش بر می دارد و ته مانده های  ماهی  چیپس جعبه سیگار

قوطی غذاهای مصرف شده را از شیشه به داخل اتو مبیل تان می اندازد

دراینجا واکنش شما چیست ؟

فکر می کنم عصبانی می شوید  و مقابله مثل می کنید

با لحنی خشمگین بسته ی آت و اشغال را به درون اتو مبیل خودش می اندازید

ماهرگز دوست نداریم  دیگران زباله هایشان را به درون اتو مبیل مان بیندازند

اما به آنها اجازه می دهیم زباله های فکرشان را آیه های یاس ناامیدی ها

ترس و بیم هایشان....... را به ذهن مان سرازیر کنند چرا ؟

منتظر جواب دوستان اندیشمند هستم

+ نوشته شده توسط علی رشوند در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 و ساعت |

 پرنده

گاهی  اوقات برای همه ما در جمع  اعضای خانوادگی ، همکاران و

دوستان .... وضعیتی  پیش آمده و می آید که قصد اظهار نظر مطلبی ،جمله ای

یا پیشنهادی ... را داریم

 قبل از آنکه منظور و عقیده خودرا بیان کنیم بلافاصله

همان مطلب (پیشنهاد )  را از زبان  دیگری  می شنویم

در این مواقع مانیز  شگفت زده اعتراف   می کنیم  

راستی !من هم  می خواستم همین  را بگویم

چه جالب ! نظرمن هم همین بود

 به عنوان یک سوال جدی راز این شگفتی  از کجا سرچشمه می گیرد ؟

چرا هریک از ما در برابر چنین صحنه ای خاموش نمی شینیم و لب فرو نمی بندیم

چه نیرویی مارا به اعتراف و شگفتی در برابر این ماجرا وا می دارد

من جوابی که به این مطلب میدهم در قالب  این دوبیتی معروف است :

 خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث  دیگران

 حدیث دل  از زبان دیگران شنیدن در انبوه چهره های مدعی خویشاوندی است

 که مارا در چنین لحظاتی شگفت زده  می کند

آشنایی  همواره با شور ، نشاط  ، شادمانی و شگفتی همراه است

دو روح  خویشاوند  حتی با دو کلمه مانوس به هم علامت می دهند  

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 و ساعت |

عشق

عاشق: ازت دلخورم و رنجور، می فهمی ؟

معشوق: می دانم دلخوری ، اما سرنوشت را بپذیر،  عزیزمن راهی غیراز این نیست

اقتضائات و شرایط زندگیمان  اجازه باهم بودن را نمی دهد

عاشق: مگر تو نبودی  با من عهد و پیمان بستی  که این راه دراز را باهم بپیمائیم

وتنهایی ام را پر کنی  و یار غارم باشی

معشوق: همین طور است حتی از این فراتر می خواستم جای خالی محبتهای گذشته زندگی ات

را پر کنم اووو..نمی دانی چه برنامه هایی داشتم  چه دورنمایی از دوستی مان متصور بودم

همه ایده آلهایم را در تو می دیدم  شعرهایم را که خوانده ای ببین تورا تا کجا می دیدم

عاشق: می دانی که در ابتدای راهیم  و مقصد خیلی دوراست  چرا نواله نرفتن و بازگشتن

سر می دهی

معشوق: همیشه نرفتن و بازگشتن دال بر عهد شکنی نیست ایمان من به خطر راه  است

که سرود نرفتن و بازگشتن  سر می دهم  خوب من باورکن راه پر خس و خاشاک است

گرگها درکمین اند  ،تیرها درچله  کمان و حسودان در انتظار .....

.بگذار حقیقتی را اعتراف کنم

عشق همه اش در اتصال نیست

عشق همه اش در باهم بودن نیست 

گاه رهایی وجدایی نیز عشق است

 من گرچه باتو بودم اما زنجیر بودم برای تو دام بودم برای تو  تله بودم برای تو

باورکن  وتونیزگرچه بامن بودی اما  برای من .دام بودی زنجیر بودی  تله بودی..

چه کتابها می توانستم بخوانم نخواندم  چه تصنیفها که می توانستم بنویسم که ننوشتم

چه شعرها که می توانستم بسرایم نسرودم  چه اورادها که می توانستم زمزمه کنم که نکردم

خوب من تنهایی نعمت شگرفی است  قدرش را بدان هیچ چیز جز کلمه و نوشتن نمی تواند

تنهایی  تورا پرکند من تاسف لحظاتی را می خورم که با بودنم زایش کلمات و تصنیفهای زیبا

را از تو گرفتم

عزیزم  تو تجسم ناب نوشتن اورادهای معنویی هستی که دراین دور دست  با خوانش آنها جان و

حیاتی دوباره  می یابم

دوست دارم بعد از این تلمیذت باشم تا عاشقت

دوست دارم بعدازاین  پیروت باشم  تا معشوقت

خوبترینم باور کن  ایمان داشته باش

 خودخواهی ها همواره سد عشق های ناب است

من از سهم و حق خودم --که تورا داشته باشم-- گذشتم

تا توی نازنین ،  در دایره آزادگی  و رهایی از من، بتوانی بنویسی

بارها گفته ام و می گویم :

بنویس  ، سالها بنویس  آنگاه اندوخته هایت را تقدیم زمانه و نسل خویش کن

نوشته های تو  که ریشه در عشق به وطن ، خدا ، جهان و انسان  دارد

بدون شک  برای این نسل و نسلهای آینده ایران زمین موثر خواهد شد

من به آن روز می اندیشم

روزی که درگستره آسمان  ادبیات این مرزوبوم  نام تو  همچون ستاره ای خواهد درخشید

من با ایمان به این عشق از تو گسستم

گسستنی که در بطنش عشق به سعادت تو نهفته است

یادت نیست این شعرم را  

خوب من ، پرنده را دردست نمی توان گرفت

پرواز کن ،

تورا به شوق  پروازت  دوست دارم

نه برای خودم

نه برای قفس

 عاشق : تو همیشه برایم تجسم ناب دوست داشتنی  ممنونم از این همه احساس خوب درباره من

اما با بی تابی هایم ، آنگاه که هوس دیدار تو و شنیدن صدای تورا دارد چه کنم ؟

یادت هست این تکه شعرشاعر  سپهری را بارها برايت مي خوندم  :

صدایم کن صدای تو خوب است

معشوق :به تکرار تاریخی معتقدم  در هر زمانی  شمس تبریزی دربرابر مولوی ، مادام اسپینا یی دربرابر  دنوشر قرار می گیرد مهم  مدت دیدارشمس و مولوی نیست  بل تاثیر این دیدار است  تاثیری که تا حد جاودانگی آنها پیش رفت بهتر بگویم سخن از آشنایی و تاثیر دوروح و دوفکر خویشاوند است  که در مدت زمان  کوتاهی علیرغم تمام دشواریها و صعوبتهای زندگی  مهمان هم بودند  

عاشق : خدایا سرنوشت را می پذیرم  صبر م ده  که تحمل فراقش سخت نباشد 

معشوق : انسان ناگزیر به تسلیم در برابر سرنوشت است

عاشق : چه تراژدی غمناکی است  این قصه عشق ما

معشوق : قصه من و تو وتمام عاشقان همین جور بوده و هست من و تو تافته جدا بافته نیستیم و نخواهیم بود

پس خوب من  خدا حافظ..

عاشق :خ خ دا دا ن گه دار....

 

+ نوشته شده توسط علی رشوند در چهارشنبه هشتم آبان 1387 و ساعت |