حکایت آن دو عاشق
مش عبدالله هر موقع گذرش به کوچه باغ می افتاد جلو درخانه پاشقه بلند صدا می زد ؟
- عمه قزی چکار می کنی ؟
پشت کلون در صدای پاشقه بلند می شد
- دعا به جانت
عبدالله با کمی شیطنت می گفت :
- فقط برای من دعا کن اهالی را رها کن
این رفتار مش عبدالله آن موقع ها برام سوال برانگیز بود روزی از ننه مهلقاعلت را پرسیدم
- پسرکم عبدالله و پاشقه جوانیها خاطر خواه هم اند
حالا هردو دارفانی را وداع گفتند اما خوب هوای هم را داشتند .خوب ازهم حال احوال می گرفتند
پرفسور دنوشر درکتاب "شرح عاشقی ها "می نویسد
دو انسان عاشق صادق با یک اشاره ازهم، با یک خبر ازهم، لبریزازعشق و شور و سرزندگی می شوندچیزی که در زندگی روالی انسان ها بی معنی جلوه می کند اما خدا می داند آنان با اشارات و مزاح های همدیگر دوست داشتن های شگرف را مزمزه می کنند که درچنبره محاسبه نمی آید![]()
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط ضيا رشوند
|
هرانک "هرآنک های احساس عاطفه تفکر ونگرش من است "به انسان زندگی جهان و خاطره های زادگاهم .هرچه که می نویسم" هرآنک نوشتنی است" که مرا روزها می گدازاند وقتی نوشته می شوند راحت می شوم . مردالموتی کوله علف بردوش از کوههای سیالان را می مانم بایستی کوله علف تا پشت بام طویله اش ببرساند چه کیفورمی شودمرد الموتی وقتی کوله علف را بر بام طویله اش می گزاردو آخیشی از سر لذت می گوید:آخیش راحت شدم