چل گیس :

ازشما چه پنهان میرزاجان شب یلدا حکایتی بگفت بسیار بشنیدنی .می گفت روزگارجوانی صبح زود برفته بود سلاح دره ،علف چینی، داس را می برد سمت بوته علفها می شنود صدای سوت می آید .خیره می شود بر دره .ساکت می ماند . سوت . سوت ......راه می افتد سمت صدای  سوت .بعد می بیند تو خنکای صبح سلاح دره مار کلفت درازی (۵متر)خوابیده و سوت صدای  بازدم نفس های ماربوده که درسکوت سلاح دره می پیچیده .میرزاجان باخود می گوید:

اگر این مار بیداربشود تکلیف من چیست ؟

سنگی را برمیدارد بربالای سر مار رها می کند

میرزاجان می گفت تا غروب دم مار بالا پایین می رفت و هنوز جان نداده بود .دمش را گرفتم بیاوردم هرانک .هیچ کس باور نمی کردم حریف چنان ماری شدم .هیچ کس ؟!