اندرحکایت نوشتن هایم

ممنون از پیشنهاد دوستان درباره نام کتابم .حتما مدنظر قرارخواهد گرفت .این روزها بیشتر به قصه کتاب فکرمی کنم .قصه ای که بوی الموت بدهد .وجذابیت های لازم را داشته باشد .هر مخاطبی که آن را خواند خودرا درالموت ببیند .درباره گردکان اگر داستانی قصه ای حکایتی خاطره ای دارید ممنون می شوم بنده را درجریان بگذارید تا با خواندن آنها برغنای داستانم بیفزایم .درادبیات داستانی که بردو قسم روستایی وشهری اش تقسیم می کنند .درداستانهای روستا بیشتر فقر وجنگ وجدل روستائیان محورداستان هاست .درصورتی که این جبهه گیری درباره روستاهای شمال ایران خاصه الموت که ازنعمت آب و باران وبرف کافی برخوردارند .صادق نیست بیشتر محرومیت ازامکانات است .فقرمادی وفرهنگی نیست .جنگ و جدل برسرتصاحب آب ونوبت آب نیست .اگر دعوای مختصری هست درخصوص حدود زمین های خرده مالکی است که بیشتربا پادرمیانی ریش سفیدها محل حل می شود.من درداستانهایم به چندموضوع بکر که درداستانهای نویسندگان نیامده است فکر می کنم .یکی از اینها درختان گردو است .که فرهنگ و سنتی را برای ما الموتی ها ساختند .دراین داستان تلاش می شود جایگاه گردو درختان گردو درباور الموتی ها به نگارش درآید
هرانک "هرآنک های احساس عاطفه تفکر ونگرش من است "به انسان زندگی جهان و خاطره های زادگاهم .هرچه که می نویسم" هرآنک نوشتنی است" که مرا روزها می گدازاند وقتی نوشته می شوند راحت می شوم . مردالموتی کوله علف بردوش از کوههای سیالان را می مانم بایستی کوله علف تا پشت بام طویله اش ببرساند چه کیفورمی شودمرد الموتی وقتی کوله علف را بر بام طویله اش می گزاردو آخیشی از سر لذت می گوید:آخیش راحت شدم